وقتی لَنگی می آید

جمعه 20 فروردین 1395

وقتی لَنگی می آید
استاد باستانی پاریزی/ درخت جواهر

من دلم می خواهد تاریخ را همیشه با روز پیوند بزنم. چه بهتر، از آخرین فرد خانه معین التجار- که من دیده ام و داماد امین زاده کرمانی بود- هم نام ببرم. آخرین فرد از این خانواده را که من دیده ام اسمش را در کتابم آورده ام، مرحوم سید یحیی معین زاده پسر سید هاشم است. او کفیل ثبت اسناد کرمان بود. در سال های آخر عمر رضا شاه. وقتی رضا شاه بعد از شهریور 1320 شمسی مجبور به عزیمت به خارج از کشور شد- با اتومبیل از کرمان عبور می کرد.
شاه در کرمان بیمار شد و چند روز توقف داشت. ضمنا مرحوم فروغی از تهران تلگراف زده بود که آن سند غیر رسمی واگذاری املاک به ولی عهد تکافو نمی کند و باید سند رسمی نوشته شود. پاسپورت ها هم نرسیده بود و قونسول انگلیس موافقت کرده بود که در کرمان پاسپورت و ویزای عبوری شاه داده شود.
مرحوم هرندی، صاحب خانه میهماندار رضا شاه فرستاد که هم رئیس ثبت کرمان بیاید و هم عکس برای عکس برداری جهت پاسپورت بیاید و هم صاحب محضر درجه اول کرمان. و داستان از این جا شروع می شود: معین زاده را من دیده بودم. لنگ و یک پایش فلج بود- و گویا مادرزادی این طور بوده است. نمی توانست روی صندلی بنشیند. روی زمین می نشست و پای خود را دراز می کرد. در اتاق هرندی نیز چنین کرده بود و بر خلاف اصول معهود با عصا به مهمانخانه هرندی رفته بود و روی زمین نشسته و پای خود را دراز کرده بود. وقتی شاه وارد اتاق شد و به زحمت توانست از جا برخیزد و باز اجازه گرفت و گفت:«قربان من بی ادب نیستم. پا ندارم.» شاه از این عبارت چهره ملایمی به خود گرفت و گفت:«خوب، بنشین.» و او نشست و پایش را دراز کرد.
در این حیص و بیص صاحب محضر وارد شد. او سیدالعراقین(پدر دکتر عراقی کرمانی- معاون اسبق دانشکده حقوق تهران) مردی متعین و بطین بود و هر جا می رفت ناچار سوار بر یک چارپا تا دم مهمان خانه. آن جا به زحمت پیاده شد و لنگ لنگان خود را به حضور رساند.
هنوز نوشتن اسناد شروع نشده بود که از دم خانه قال و مقالی به گوش رسید. عکاس آمده بود که عکس بردارد- و او بهرام سهرابی عکاس زردشتی بود. من این مرد را هم دیده بودم. او هم لنگ بود. سوار بر یک خر مجهز می شد. دوربین و سه پایه و پرده سیاه را جلو خود می گرفت و جرنگ جرنگ راه می افتاد. از ابتکارات این عکاس کرمانی یکی هم این بود که با دست گوشه هر عکسی که برمی داشت هم اسم عکاس؛ سهرابی را می نوشت و هم تاریخ عکس را ثبت می کرد. بعضی مشتری ها البته اعتراض می کردند- ولی او از این سلیقه خود دست بر نمی داشت. بعد از پنجاه سال ژاپنی ها متوجه اهمیت این کار سهرابی شده اند. و دوربین و فیلمی اختراع کردند که تاریخ عکس را در گوشه آن ثبت می کند.
باری، دربان باغ- که دو تا لنگ را قبلا راه داده بود- از ورود عکاس با چارپا جلوگیری می کرد و بگومگو راه افتاده بود. دربان می گفت: صبر کنید تا آن دو نفرکارشان تمام شود و بیرون بیایند- بعد شما بروید عکاسی کنید. سهرابی می گفت: من اگر از خر پایین بیایم سوار شدنم دشوار است- خصوصا که دوربین و سه پایه و بار و بنه دارم- و اگر روی خر همین طور بنشینم- معمولا خر وقتی یک جای ثابت بایستد- خسته می شود و لامحاله می خوابد. و این گفت و گو با صدای بلند ادامه داشت. شاه از دور سر و صدا را شنید. گفت: چه خبر است؟ موضوع را گفتند. گفت بگذارید داخل شود. و سهرابی بر خر با همان قیافه که گفتم و جرنگ جرنگ یراق و دهنه خر خود را گرفته رکاب زنان وارد شد و درست برابر اتاق مهمان خانه از خر مراد فرود آمد.
این جا بود که رضا شاه، با دیدن عکاس لنگ و رییس محضر لنگ، و مرحوم معین زاده رییس ثبت لنگ، یک حرف عاطفی شاهانه را به زبان آورده و گفته بود:«وقتی لنگی در کار پیدا شود، همه چیز لنگ می شود.»
و فردا اتومبیل او حرکت کرده از بندرعباس با کشتی بندرا، بندر را به سوی سرنوشت نا معلوم-جزیره موریس- ترک گفت. این واقعه و این گفت و گوها در کجا اتفاق افتاده بود؟ در کرمان. در چه خانه ای؟ خانه هرندی تاجر معروف شهر. هرندی خانه را از که خریده بود؟ از عدل السلطان. به چه قیمت؟ به سه هزارتومان! یک باغ بزرگ و یک عمارت کم نظیر. آن عدل السلطان که بود؟ همان محمدرضاخان پسر وکیل الملک است-پسراندر نجم السلطنه. خانه دست کیست؟ اکنون موزه کرمان و ملک وزارت ارشاد است. این دولت و ملک می رود دست به دست…

کرمان
مطالب مرتبط

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *