دست نوشته‌های یک مرد بی‌فرهنگ

منتشر شده در صفحه 491 | شماره شماره 491

دست نوشته‌های
یک مرد بی‌فرهنگ
به رسم عادت قدیمی با هزار شوق و ذوق در ظهر دوشنبه به نمایشگاه کتاب رفتم. من هرساله به دلیل مشغله مجبورم برای لذت بردن از این مهمانی فرهنگی در بین دو شیفت صبح و عصرکاری خود به نمایشگاه بروم و استراحت ظهرگاهی خود را با نهاری در آن مکان عوض کنم. البته حسن این قضیه این است که نمایشگاه در این ساعت خلوت بوده و من میتوانم در بین کتابها پرواز کنم.
هرچند دوری نمایشگاه از شهر مشقتهای خاص خود را داشت و باید 25 کیلومتر فاصله کرمان تا باغین را با ماشین شخصی طی میکردم- آن هم در این گرانی بنزین- ولی عشق به کتابها مرا به انجا می کشاند.
نمیدانم چرا از همان ابتدا همه چیز در ذوق میزد.سازه های 2 پاره ساخته شده در نمایشگاه بین المللی که هیچ قرابتی با فرهنگ نداشت و بیشتر به درد نمایشگاههای خشن و بی روح سازه و ساختمان و ماشین و … می خورد تا سرویس بهداشتی که با کمترین تابلو راهنمایی در دورترین جای ممکن با مسیری که از میان خاکها می گذشت. بعد از گرفتن وضو و اقامه نماز، به بهشت کتابها وارد شدم.از همان ابتدا مشخص بود که نمایشگاه نسبت به سالهای قبل بسیار جمع و جورترشده بود. هم از نظر تعداد ناشران، هم تعداد کتابها و نیز تعدادآدمها.
درابتدا مانند آدمی بسیار با فرهنگ به سمت بانک جهت خرید بن های تخفیف رفتم. خبری از صف نبود. نیازی به سروکله زدن با مسوول باجه جهت افزایش میزان بن و استفاده از کارت ملی غیر نبود. همان اول مبلغ یکصدهزارتومان بن به من داد و دوستانه پیشنهاد کرد در صورت نیاز مجدد فقط کافیست شماره ملی یکی از اقوام را به یاد بیارم. از این روحیه انسان دوستی و فرهنگی وی به وجد آمدم.
معمولا هر سال به علت کمبود وقت تعداد زیادی از غرفه ها را از دست می دادم یا به طور سرسری نگاه میکردم اما امسال به همت برگزارکننده گان در کوچک سازی نمایشگاه، این اتفاق نامیمون صورت نگرفت و بنده موفق شدم برخلاف تصور و برنامه ریزی اولیه، ظرف مدت یک ساعت چندین نوبت به طور کامل آنرا بازدید کنم.
از مزیتهای دیگر نمایشگاه امسال تعداد کم و محدود غرفه های تخصصی بود که حداکثر به 2-3 غرفه محدود می شد و البته تعداد کتابهای موجود در ان غرفه ها روی هم به اندازه یک کتابفروشی هم نبود.
هرسال در غرفه های کودکان و کمک آموزشی هم غلغله بود اما امسال دریغ از کوچکترین جنب و جوشی. کمک اموزشی ها که به طبقه دوم و در فضای محدودی تبعید شده بودند، آنهم بدون کوچکترین علایمی که راهنمای بازدیدکنندگان باشد.
متاسفانه علیرغم حضور نامهای بزرگی که گاها سالهای قبل در نمایشگاه شرکت نمیکردند و امسال بودند، من هرچه گشتم چیزی نیافتم. نه کتاب چاپ جدیدی، نه اتفاق تازه ای و نه شور و هیجانی در این بزم فرهنگی.
متاسفانه روی انرا نداشتم که به بانک برگردم و بن ها را پس بدم، پس به ناچار علیرغم میل باطنی اقدام به خرید تعدادی کتاب آشپزی و گل ارایی و امثالهم برای دوستان و آشنایان کردم.
شاید تنها لذت نمایشگاه خرید از غرفه «نشرنون» بود که به تنهایی بیشتر از تمامی ارگانها و سازمانهای مربوطه ، اقدام به اطلاع رسانی از زمان و مکان برگزاری و دعوت از عموم در شبکه های اجتماعی برای حضور در این حرکت فرهنگی کرده بود.
و البته خرید کتاب گزیده ای از خاطرات اسطوره بزرگ و شهید زنده ایران سردار حاج قاسم سلیمانی و همچنین خرید کتاب»عقاید یک دلقک اثر هاینریش بل»
پس از آنکه با هزاران زحمت مبالغ ناچیز بن را خرج کردم به خانه برگشتم، درحالی که ذهنم درگیر آن بود که شاید برگزارنکردن چنین نمایشگاهی اساسا بهتر از برگزاری با این شرایط و کیفیت باشد.
نمایشگاهی که در ان نه ناشر راضی هست
چندین تن از ناشران عدم اقبال عمومی را باعث ضررده بودن نمایشگاه و عدم تمایل به حضور دوباره در دیار کریمان ذکر میکردند- و نه مخاطبی که با این شرایط سخت به نمایشگاه می رود.
البته در این فکرها بودم که با پایان نمایشگاه قطعا دست اندرکاران از استقبال بی نظیر مردم و رضایت مندی بالا سخن می سرایند و بدی آب و هوا و باران را نیز در ریزش احتمالی و اندک مخاطب مقصر میدانند و موفقیت خود را جشن میگیرند.
تنها چند ساعت بعد بود که یکی از عزیزان برگزارکننده از فروش بیش از صدمیلیون تومان بن کتاب و استقبال خوب مردم خبر داد و من ناخودآگاه یاد مردی از جنس مردم افتادم، زمانی که فریاد میزد همه چیز ارزان شده و همه مردم در رفاه کامل هستند و مردم چیز دیگری را حس میکردند با پرسیدن قیمت گوجه از سر کوچه.

10

نوشته های مرتبط


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

از «پیام ما» بیشتر بدانید :