روزگاری که گذشت

منتشر شده در صفحه کرمون | شماره 598

روزگاری که گذشت
عبدالحسین صنعتی زاده
بخش بیست و سوم
تمام ساعات شب اول گوش ما متوجه صداها بود و هر لحظه در انتظار صدای پای دزدان بودیم و همین که صدای طبل اول را زدند، صداهای شغالان زیادی که در اطراف آن خندق و زمین های زراعتی و بایر برای به دست آوردن طعمه ای آمده بودند بلند شد. چون هوا خنک بود و سر و صدای دیگری نبود هر دفعه که شغالی فریاد می زد، صدایش در بیابان و آن حوالی انعکاس می یافت و به قدری ترسناک بود که تا مغز استخوان من اثر داشت.
چون اسلحه ای نداشتیم پدرم به گلوله سربی که سنگینی آن به اندازه پنج سیر بود ریسمان محکم و نازکی بسته و معتقد بود که اگر دزدی به سر وقت ما بیاید به آسانی می تواند با آن گلوله سرب دزد را از پای درآورد. چه همین که آن گلوله را محکم به او می زد، باز به وسیله همان ریسمانی که به آخر گلوله بسته بود با یک حرکت آن ریسمان را جمع می کرد و گلوله سربی دو مرتبه در دستش می آمد و مجدداً آن را به هدف پرتاب می کرد.
آن قدری که شب ها سکونت در آن باغچه موجب ترس و وحشت می شد روزها وحشتی نداشت. من با کمال آزادی در محل وسیعی بازی می کردم و از میوه های گوناگون باغچه می خوردم طولی نکشید یعنی در ظرف چند ماه در اطراف و حوالی محل سکونت ما چند نفر از آشنایان هر کدام به فراخور احوال خود زمین هایی خریده و مشغول دیوار کشیدن شدند و اتاق هایی ساختند. در صورتی که همین اشخاص کاری را که ما کرده بودیم، در اول استهزا می کردند و همه می گفتند مگر آدم عاقل می رود در بیابانی تنها و یکه زندگی نماید.
متأسفانه باز وجوهی که از فروش دیگر سه دانگ خانه به دست پدرم آمده بود، تمام به مصرف خاک برداری و تسطیح قسمتی از زمین مدرسه و ساختن دو اتاق شد. از کار بافندگی هم چیزی عاید نمی شد و چون او خیلی خوش باور بود و هر چه از آنها پول مطالبه می شد، امروز و فردا می کردند. روز به روز بی پولی و فشار کارگران شالباف بابت اجرتی که طلبکار بودند، بیشتر می شد.
برای آنکه راه کسب و کار بهتری پیدا کند ناچار شد، به اجاره کاری متوسل شد. کاروانسرای وقفی را که در آن محل ده دوازده نفر تاجر هندو که از اهالی شکار پور بودند و شب و روز آنجا سکونت داشتند اجاره کرد. این کار سبب گشایشی در کار زندگی ما شد. زیرا بیشتر امتعه خارجی خصوصاً قماش و اجناس سقط فروشی را همین هندوها از هندوستان به کرمان وارد کرده و می فروختند و مطابق معمول نماینده پدرم که نامش عمو غلامحسین بود از هر متاعی وجه مختصری به عنوان دالان داری دریافت می داشت.
مثلا از هر طاقه پارچه صد دنیار و یا از هر گونی یا صندوق قند پنج شاهی و روی هم رفته از این راه مخارج زندگی ما تأمین می شد. پس از چندی شخصی نزد متولی کاروانسرا که امام جمعه کرمان بود رفته و اجاره کاروانسرا را سالی صد تومان بالا کرد و امام جمعه هم کاروانسرا را به او اجازه داد. این پیش آمد ما را زیاد دچار زحمت کرد. ولی هندوها به واسطه صحت و امانتی که از پدرم مشاهده کرده بودند و به او اعتماد داشتند از اینکه دیگری کاروانسراها را اجاره نماید تمکین نکرده و مستأجر جدید را به خود راه ندادند و به امام جمعه که روزی شش هفت مثقال تریاک می کشید پیغام دادند و گفتند ما به غیر از حاج علی اکبر به کسی دیگر اعتماد نداریم و اگر بخواهید این اجاره کار جدید را بر ما مسلط کنید به کاروانسرای دیگری می رویم.
امام جمعه هم زیر بار نمی رفت و سخت ایستادگی داشت و به کلی عایدی ما از میان رفت و متأسفانه به جای آنکه از این پیش آمد پدرم از جوش و خروشی که داشت بکاهد و مآل زندگی را در نظر بیاورد، با آنکه سخت تهی دست شده بود باز حرف هایی راجع به تأسیس مدرسه ایتام در هر کجا که می رسید می گفت و از ضرر ترسی نداشت. بعضی از مردم استماع سخنانش را تحمل می کردند؛ اما بعضی دیگر عبوس کرده و صراحتاً می گفتند این حرف ها چیست که می گویی همه کارها دست خداوند است و تا خداوند مقدر نفرموده باشد بچه ای یتیم نمی شود.

13

نوشته های مرتبط


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

از «پیام ما» بیشتر بدانید :