ماجرای ترقه ای که زندگی زن را تباه کرد

منتشر شده در صفحه حوادث | شماره 588

ماجرای ترقه ای که زندگی زن را تباه کرد
هر روز که از سر کار به خانه بر می گشت سری به اتاق میهمان کوچولویش که در راه داشت می زد و چشم انتظار، روزها را برای ورودش می شمرد…
عروسک های رنگ و وارنگ و لباس های کوچولو، تخت و کمد صورتی رنگ همه و همه انتظار ورود طفل کوچکی را به زوج جوان نوید می داد.
زن جوان عصر چهارشنبه آخر سال برای دریافت آخرین نظر پزشک به مطب رفت و خانم دکتر نوید آمدن میهمان کوچولو را در روزهای ابتدایی سال همزمان با سبز شدن درختان داد.
زن جوان در دلش شور و امیدی به پا بود و سر از پا نمی شناخت.
از مطب دکتر که بیرون آمد در راه به فکر این بود که چه طور این خبر خوش را به شریک زندگی اش بدهد.
در حال و هوای خودش بود که ناگهان صدای مهیبی او را نقش زمین کرد.

….

چند روز بعد وقتی در بیمارستان چشم باز کرد، چشمان مات و مبهوت اطرافیان را در برابر خود دید.
هیچ چیز را به خاطر نمی آورد.
ناگهان به یاد طفل درونش افتاد و سراغ طفلش را از اطرافیان گرفت.
هیچ کس جواب درستی به او نمی داد.
چه بلایی بر سرش آمده بود. او که الان می بایست طفلش را در آغوش داشته باشد و به او شیر بدهد.
مضطرب و ناراحت خواست که از تخت برخیزد که اطرافیان مانعش شدند.
دیگر طاقت نداشت. با اصرار ماجرا را پرسید.
ترقه ایی که در شب چهارشنبه آخر سال جلوی پایش زده شده بود برگ زندگی اش را جور دیگری ورق زده بود.
او طفلش را از دست داد.
با همه دوا و درمان هایی که بعد از این ماجرا انجام داد هیچ گاه دیگر نتوانست آغوشش گرمابخش طفلی باشد.
بعد از 4 سال جر و بحث های مداوم و عصبی بودن زن و شو هر اسیب دیده سبب شد همسرش هم او را ترک کند و او ماند و غم تنهایی اش.
چند وقت بعد هم بر اثر افسردگی ای که به سراغش آمده بود در بیمارستان بیماران روانی شهید بهشتی بستری شد.
تازه بعد از این همه کش و قوس هنوز هم ماهی یک بار باید به بیمارستان برود و شوک مغزی شود.
حال از جوانانی که برای شادی خود زندگی دیگران را به آتش می کشانند باید پرسید: شادی زودگذر شما به چه قیمتی؟
سروان سلیمه رحیمی کارشناس اجتماعی پلیس امنیت عمومی استان کرمان

25

نوشته های مرتبط


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

از «پیام ما» بیشتر بدانید :