روزگاری که گذشت/101

منتشر شده در صفحه کرمون | شماره 678

روزگاری که گذشت
عبدالحسین صنعتی زاده
بخش صد و یک
[میانه صنعتی زاده با نامزدش به هم می خورد. کسانی که از این موضوع خبر دارند در جستجوی همسر برای او برمی آیند. همه او را نصیحت می کنند …]
این حرف ها که به منزله نمونه ای از خشت های اولین بنیاد زندگی رایج در ایران بود نمی توانست به اندازه سر مویی تغییری در عوالم و خیالاتم بدهد. با خود می گفتم این بیچاره هنوز ندانسته که محبت و دوستی چیست؟ خیال می کند فقط زن را برای این می گیرند که کارهای خانه را بکند یا بچه بیاورد. نمی داند در عالم زندگی وجود مهر و محبت و یگانگی زن و شوهر تا چه حد زندگی را شیرین می سازد. انسان را تشبیه به آسیایی که گندم آرد می کند می نماید و می گوید هر چه را در توی آن ریختند باید آسیا کند. چه کار دارد به اینکه گندم باشد یا جو وقتی که محبت و یگانگی پدر و مادرم را به خاطر می آوردم وقتی که دلسوزی های آن زن و شوهر را نسبت به یکدیگر مبذول می داشتند می سنجیدم متوجه این نکته می گردیدم که تا چه حد عمو جعفر و امثال او در اشتباه به سر می بردند معنی تشکیل خانواده و نمونه ای از عوالم یگانگی هر زن و شوهر واقعی و حقیقی در جلو نظرم مجسم می گردید و خلاصه سخنان عمو جعفر که به خیال خود می خواست مانند آبی که به روی شعله های آتش سوزانی برای خاموش شدن می ریزند مرا آرام سازد، به نظرم بی ارزش می آمد و برعکس انتظار او ناراحتی درونیم را فزون تر می ساخت.
با خود عهد کرده بودم که حتی الامکان فکر(هـ م) را ننمایم و خود را با خواندن کتاب سرگرم کنم نمی‌دانم چگونه در اواسط شب که همه ساکنین خانه خوابیده بودند از جای خود بلند شده و پیاده به سوی شهر آمده بودم نزدیک های صبح آن وقتی که آفتاب طلوع می‌کرد در کوچه ای که خانه (هـ م) واقع بود راه می‌رفتم هرچه می‌خواستم به خاطر بیاورم که چگونه چندین فرسخ راه را پیاده به تنهایی آمده بودم آن هم در عالم خواب فکرم به جایی نمی‌رسد، آری آمده بودم اولا از او معذرت بخواهم و ثانیاً بگویم هرچه می‌خواهی برایت میخرم و هرگونه شرطی را می‌پذیرم کورکورانه به جلوی درب خانه شان دست فرا بردم تا درب کوب آهنی را بکوبم. یک دفعه از خوابی گران و سنگین بیدار شدم نهیبی بخود زده و چند قدم به عقب رفتم و به خود گفتم ای دیوانه چه می‌کنی. این موقع صبح که همه در خواب اند چه میخواهی بگوئی مگر تو همان کسی نبودی که با خود عهد و میثاق بستی که دیگر پای در این کوچه نگذاری و کسی را که از زمین تا آسمان با تو تفاوت سلیقه و طرز زندگی دارد فراموش کنی مگر عقلت کجا رفته روزها با آن همه سختی و مشقت درگوشه ای نشسته سوختی و ساختی چه شد که یکدفعه دوباره خود را این طور به دست هوای نفس دادی مانند کسی که تا لب پرتگاهی آمده و اکنون متوجه شده باشد باز عقب عقب چندگامی برداشته و از آن کوچه و محله درآمدم و بجز آنکه آن راه دور و دراز را که با زحمت آمده بودم دو مرتبه مراجعت نمایم چاره ای نداشتم به هر نحو بود خود را به سرچشمه رسانیده و چهارپائی از قاطرداری کرایه کرده و با عجله بشمیران مراجعت کردم و از این کارهائی که در عالم خواب بدون آنکه خودم اراده ای داشته باشم کرده و بودم مات و مبهوت بودم.
عصری خسته و مانده به جعفرآباد رسیدیم و چون به خانه عمو جعفر وارد شدم ساکنین خانه از غیبت طولانی من در تعجب بودند و گفتند رفیقت به جست و جوی تو رفته است. از خستگی بر روی پای خود نمی توانستم بایستم و سرم گیج می خورد. دیوارهای اتاق در اطرافم می چرخید. بدتر از همه در نزد خود از کارهایی که در عالم خواب کرده بودم شرمسار بودم. عبای نازک تابستانی را به روی خود کشیده در گوشه ای خوابیدم. در عالم خواب و بیداری از خود می پرسیدم که چرا آن گونه اسیر نفس شده ام. خیلی دلم می خواست ناصحی که حرفش در من مؤثر باشد پیدا می شد و مرا از میان امواج خروشان خیال نجات می داد به خوبی می دانستم که اگر بالفرض با ناصح دلسوزی هم رو به رو می شدم محال بود، حرفش در من تاثیر داشته باشد.
خود را بیماری روانی می دانستم و معتقد بودم اگر وسیله شفا و علاجی برای این کسالت روانی وجود داشته باشد، همان پناه بردن به عوالم روحانی و معنوی است. ای کاش در عالم خواب روزنه نجاتی به دل و قلبم می تابید و فرشته یا ملکی بر من ظاهر می شد و او مرا از این ناراحتی نجات می بخشید.

17

نوشته های مرتبط


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

از «پیام ما» بیشتر بدانید :

آمار سایت

  • کاربران آنلاین : 0
  • امروز: 70
  • دیروز: 98
  • هفته: 2,288
  • ماه: 9,550
  • سال: 105,310