شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است

1394/07/21

شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است*

شهرام پارسا مطلق – بیستم مهر ماه سالروز بزرگداشت حافظ است شاعری که یکی از قله های آسمان بوس شعر و فرهنگ ایران و جهان است درباره حافظ فراوان گفته و نوشته اند و خواهند گفت و نوشت شعر حافظ شعری متکثر و چند بعدی است و باید آن را با یک چشم مرکب تاویل کرد و این بی مرز و کرانگی خوانش های متعددی از شعر حافظ را سبب شده است زندگی و زمانه‌ی حافظ آمیخته با افسانه ها و رازهای بسیاری است و تاریخ مدون دقیقی در مورد آن وجود ندارد به نظر می رسد شاید بهترین معرف حافظ نص شعرهایش باشد مناسب دیدیم به جای سخن گفتن از زندگی و زمانه حافظ و تاویل و تفسیر اشعارش که کم نوشته و گفته نشده و در جای خود امر پسندیده ای نیز هست تعدادی از شعرترین ابیات برگزیده اش را در این مجال کوتاه بیاوریم اگر چه گفته اند گزینش از دیوان حافظ مثل انتخاب گل از گلستانی زیبا و پر گل است و برگزیدن گل از میان گل ها کاری سخت و چه بسا غیر ممکن است.
1- سحر زهاتف غیبم رسید مژده به گوش
که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش
شد آن که اهل نظر بر کناره می رفتند
هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش
به صوت چنگ بگوییم آن حکایت ها
که از نهفتن آن دیگ سینه می زد جوش
2-عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس
که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن
مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ
که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن
3-وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافری ست رنجیدن
4-مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست
به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن
5- دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد
تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد
غیرتم کشت که محبوب جهانی لیک
روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد
من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف
تا به حدیست که آهسته دعا نتوان کرد
6-چشمم آن دم که ز شوق تو نهد سر به لحد
تا دم صبح قیامت نگران خواهد بود
بخت حافظ گر از این گونه مدد خواهد کرد
زلف معشوقه به دست دگران خواهد بود
7 – اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت
باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود
خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین
افسوس که آن گنج روان رهگذری بود
8-مهل که روز وفاتم به خاک بسپارند
مرا به میکده بر در خم شراب انداز
9-نگارم دوش در مجلس به عزم رقص چون برخاست
گره بگشود از ابرو و بر دل‌های یاران زد
10-پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر
به می ز دل ببرم هول روز رستاخیز
11-به می عمارت دل کن که این جهان خراب
بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت
12-وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم
عمری که بی حضور صراحی و جام رفت
13-شمه‌ای از داستان عشق شورانگیز ماست
این حکایتها که از فرهاد و شیرین کرده‌اند
ساقیا می ده که با حکم ازل تدبیر نیست
قابل تغییر نبود آنچه تعیین کرده‌اند
14-سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند
نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند
13- چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند
بدین درگاه حافظ را چو می‌خوانند می‌رانند
14- وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی
وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند
15- زدست بخت گران خواب و کار بی سامان
گرم بود گله ای رازدار خود باشم
چو کار عمر نه پیداست باری آن اولی
که روز واقعه پیش نگار خود باشم

* بیتی از حافظ:
شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است
آفرین بر نفس دلکش لطف سخنش

دیگر مطالب شماره شماره ۴۶۸

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *