روزگاری که گذشت

منتشر شده در صفحه کرمون | شماره 613

روزگاری که گذشت
عبدالحسین صنعتی زاده
بخش سی و هفت
برای یک ساعت بلکه نیم ساعت به طور موقت قالی گران قیمتی را در زیر پایشان انداخته و سر و لباس شان را مرتب و اصلاح کرده با وضع بسیار آبرومندی عکسی برداشته و بعداً هم آنها را با ذلت و خواری بسیار در همان جاهای تاریک و مرطوب با لباس های مندرس که سراپایشان را شپش فرا گرفته بوده است. تا آخرین نفس نگهداری می کردند. مقصود این است که ظاهر رخت و لباس و فرش قالی ساختگی است.
خوشبختانه اکنون اثری از آن زندان و انبار و سیاه چال ها نیست و اگر بنایی باقی مانده بود در و دیوار و زمین و سقف چنان داستان های تأثر آوری را بر بینندگان نمودار می کردند که تا مغز استخوان هر بیننده ای را به سوزش در می آورد.
چگونه از مدرسه سر تافتم
چون سفید صبح دمید از صدای گنجشکانی که در شاخه های درختان به جست و خیز مشغول بودند، بیدار شدم و با خوشحالی سرور از رختخواب بر خاسته پس از شستشوی دست و روی و صرف چای به پدرم گفتم. از امروز من به مدرسه نمی روم. با تعجب پرسید:«چرا؟» گفتم:«می خواهم دنبال کسب و کاری بروم.» گفت:«این کار حالا زود است.» گفتم:«چه زودی دارد چون شما عایدی نداری. می خواهم سربار شما نباشم.» خندید و گفت:«لابد برای خود خانه و زندگی هم تهیه می کنی.» گفتم:«شاید!» گفت:«مکتب خانه نرفتی. حالا مدرسه هم نمی روی. بعد که بزرگ شدی می ترسم پشیمان شوی.» گفتم:«وقتی که به مدرسه می روم. تمام حواسم متوجه این زندگی است و هر وقت به خاطر می آورم که باید اسبابی را به بازار برده و بفروشم دنیا در نظرم تیره و تار می آید. از آنچه معلم می گوید و درس می دهد به واسطه آنکه حواسم پرت است کلمه ای نمی توانم به خاطر بسپارم باز شروع به نصیحت و اندرز کرد و برای آنکه مدرسه را ترک نکنم دلایلی برشمرد. اما هر چه او می گفت جوابی می دادم. همین که مشاهده کرد به هیچ سر ترازویی درست نمی آیم. گفت من آنچه وظیفه داشتم گفتم و نمی خواهم زیاد سخت گرفته باشم. اگر جوهر داشته باشی بازار هم مثل مدرسه است خیلی چیزها در بازار ممکن است یاد بگیری که در مدرسه ممکن نیست در این صورت امروز تو را به هر کسب و کاری میل داری. می گذارم که در زیر دست استادی کار یاد بگیری. آن وقت گفت میل داری تو را نزد استاد حسین دوات گر پسر خواهرم که صنعتگر معروفی است بگذارم. به خاطرم آمد اگر آنجا بروم باید روی زمین های سرد نمناک بنشینم و متصل دم کوره را بدمم. خود استاد حسین با آن که سال ها دوات گری کرده بنان شب محتاج است. این کار با خیال من جور نیامد چه من می خواستم هر چه زودتر برای خود عایدی داشته باشم. گفتم نمی خواهم دوات گر بشوم. گفت در این صورت تو را دکان حاج حبیب الله که مرد مسلمان درستی است می گذارم.
شاگرد آهنگری را هم نپسندیدم. زیرا به خاطرم آمد، باید پتک سنگین آهنگری را با شاگردان دیگر از صبح تا شام بلند کرده به روی آهن های سرخ شده ای که از کوره در می آید بزنم و اگر اندک غفلتی در فرود آوردن پتک بنمایم. پایم را گرفته با تسمه آهنی آن قدر به کفش می زنند که باید ربّم را یاد کنم. این کار را هم نپسندیدم. گفت خودت بگو چه کاری را دوست داری؟ قدری فکر کردم به خاطرم آمد که همیشه میل داشتم زرگر باشم. رنگ طلا را بسیار دوست می داشتم. زرگری کار ظریف و آبرومندی است. گفتم میل دارم به زرگری بروم کمی تأمل کرد گفت بسیار خوب در کاروانسرای میرزا حسین خان آشنای زرگری دارم. اسمش آقا صادق است. اما شیخی می باشد تو را به نزد او می برم باید خیلی احتیاط کنی که با شاگردان آقا صادق کلمه ای از اختلاف شیخی و بالاسری بر زبان نیاوری قبول کردم و به اتفاق به قیصریه جنب مدرسه ابراهیم خان رفتیم. در جنوب جلوخان قیصریه جلو دربی که به کاروانسرای میرزا حسین خان گشوده می شود.
آقا صادق پشت سندان زرگری نشسته و مشغول قلیان کشیدن بود. در حدود پنجاه سال داشت آستین پیراهنش را بالا زده و معلوم بود دست و دلش به کار نمی چسبید. می خواست با کشیدن قلیان خود را آرام کند.

10

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

از «پیام ما» بیشتر بدانید :