روزگاری که گذشت

یکشنبه 05 اردیبهشت 1395

روزگاری که گذشت
عبدالحسین صنعتی زاده
بخش سی و چهار
وکیل الملک- تو روضه خوان نیستی یک نفر یاغی طاغی هستی که به این لباس درآمده ای و می خواهی در این شهر پا به رکاب کنی. آن وقت با تشدد و تندی نهیبی به فراشان زده فریاد زد پای این دیوانه زنجیری را به فلک ببندید ناخن هایش را بگیرید آن قدر بزنید تا دیگر در جلوی من این طور یاوه سرایی ها نکند.
فراشان حاج میرزا احمد را از توی ایوان به صحن باغ کشاندند. عده ای ترکه های انار را که در آب حوض بود از آب کشیده و چند نفر دیگر او را خوابانیده و پایش را به فلک بستند و شروع به زدن کردند. حاج میرزا احمد هم بی آن که عجز و التماس نماید یا از درد بنالد با صدای جذابی شروع به تلاوت قرآن و قرائت سوره کهف کرد. هر کس آنجا ایستاده بود بر آن وضع گریه اش گرفت دست های فراشان از فرمان افتاد و متوجه وکیل الملک بودند. خود حاجی میرزا احمد فراشان را مخاطب ساخت گفت:«فرمودند دیگر نزنید» وکیل الملک هم که محضوری مشکل پیدا کرده بود تصدیق گفته حاجی میرزا احمد را کرد و با سر اشاره کرد دست از چوب زدن بردارند حاجی میرزا احمد با ناتوانی ارک دولتی را ترک کرد و از اینکه این طور حاکم مستبد کرمان با او رفتار کرده بو دیگر از توقف در کرمان وازده شده و به دو نفر از رفقای خود که یک نفرشان را به خوبی می شناختم و نامش آقا میرزا حسین واعظ بود و صدای دو رگه شیرینی داشت و از بهترین وعاظ کرمان محسوب می شد. تصمیم خود را بیان کرد. آن ها هم گفتند هر کجا که تو بروی ما هم خواهیم آمد. اما متاسفانه این سه نفر پولی را که مخارج سفرشان را تکافو نماید نداشتند. عاقبت آقا میرزا حسین مقداری ظروف مس خود را که کلیه پولش دوازده تومان شد بفروخت و از آن دوازده تومان اولاغی را به چهار تومان خریدند و هشت تومان دیگر را به دست حاجی میرزا احمد دادند تا مقصدی که داشتند در طول راه به تدریج خرج کند و این مقصد خراسان بود.
روز دیگر این پیشرو و مریدانش سحر خیز کرده از شهر کرمان به عزم مشهد مقدس پیاده با یک الاغ که هر کدام خسته شدند به نوبت سوار گردند خارج شدند.
دو ساعت بعد از ظهر دهکده هوتک که در شش فرسنگی و شمال شرقی شهر کرمان واقع شده نمایان گردید. این سه نفر با قباهای کرباسی آجیده و عمامه های سفید خسته و مانده وارد آن دهکده شدند. اولین کسی که از ساکنین این دهکده در جلوی آنان نمایان شد دختری هشت نه ساله بودکه دسته گلی به دست داشت و همین که به جلوی حاجی میرزا احمد رسید سلام کرد و دسته گل را به او تقدیم نمود. حاج میرزا احمد هم دست در جیب بغل برده کیسه کوچکی را که در آن هشت تومان مخارج سفر بود در آورده تمام و کمال آنچه پول در آن بود در میان دو دست کوچک آن دختر ریخت.
از مشاهده این عمل ناله وا اسفا دو نفر همسفران حاجی بلند شد و با ناراحتی زیاد گفتند چگونه این پولی را که با این زحمت و رنج به دست آمده و باید به مصرف مخارج ما تا شهر خراسان برسد. این طور به این دختر دادی؟ آیا بعد چگونه این راه دور و دراز را بدون داشتن خرج سفر طی کنیم. این بی احتیاطی و در نظر نگرفتن عواقب تهی دستی سبب اعتراض همراهان و رنجیدن خاطر حاجی گردید. از همان جا حاجی دو نفر رفیق و مرید خود را با الاغی که داشند گذارده و خود را به تنهایی به طبس رسانید. در طبس پس از چند ماهی توقف مریدان زیادی پیدا می نماید. در اول جدیدی ها به خیالات واهی او را خودی پنداشته اما بعداً که مشاهده می نمایند از آنها بری است او را ترک می کنند. مشارالیه از طبس به مشهد و پس از مدتی به طهران می رود. در اینجا باید یک مطلب مهم و اساسی را بنویسم و آن این است که در این تاریخ به جای جراید و روزنامه هائی که امروزه متداول و منتشر می شود چون روزنامه و مجله ای در کار نبود کار مطبوعات را وعاظ و سخن سرایان انجام می دادند.

کرمان
مطالب مرتبط

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *