علیرضا دور اندیش مترجم برگزیده کتاب سال استان کرمان در گفتگو با پیام ما: مشکل مترجم ِگمنام «دیده نشدن» است

منتشر شده در صفحه صفحه اول | شماره 837

علیرضا دور اندیش مترجم برگزیده کتاب سال استان کرمان در گفتگو با پیام ما:
مشکل مترجم ِگمنام
«دیده نشدن» است

علیرضا دوراندیش مترجم و نویسنده متولد 1349 منوجان در جنوب استان کرمان و دانش آموخته مترجمی زبان انگلیسی است. چاپ و انتشار ترجمه‌ی دو رمان«بی سایگان» اثر فرانسواز ساگان در نشر نون و «پل سن لوئیس رِی » نوشته تورنتون وایلدر را در نشر افراز در کارنامه خود دارد. تیر ماه امسال ترجمه او از رمان ساگان به عنوان اثر برگزیده ی کتاب سال استان کرمان در بخش ترجمه رمان انتخاب شد به همین بهانه با او گفتگویی انجام داده‌ایم که می خوانید.

 علیرضا دوراندیش، کمی دیرتر از معمول ترجمه را به صورت جدی شروع کرد و مورد اقبال مخاطبان هم قرار گرفت! در آغاز مایلم از خودتان بگویید تا حالا کجا بودید و چه می کردید؟
من اهل منوجانم، شهری در انتهای جغرافیای کرمان، چیزی نمانده به خلیج فارس، و آن جا که به قول لورکا: «دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود» اما آسمانی که نیمه ی بیشتر سال آتش از آن می ریزد بر زمین و زمینی که از گرمای طاقت سوز گُر می گیرد تا آسمان. پیشه ام معلمی است و بیست سال است در همین سرزمین که زادگاهم هم است به معلمی مشغولم؛ معلم زبان انگلیسی ام. مترجمی انگلیسی خوانده‌بودم و طبعا «غم نان» بود که به سوی معلمی ام برد، اگر چه بعدا این شغل، و بچه های پر جنب و جوش و البته همیشه جوان اش به دلم نشستند و انصافا پشیمان که نیستم هیچ، عاشق این حرفه هم شده ام و اینک حظ می‌برم از آن. خواندن و نوشتن چیزی است که از خُردی با من بوده. کلاس اول قبول شده بودم دوم دبستان که اولین کتاب زندگی ام را خریدم: «سه‌تفنگدار الکساندر دوما»، از بازار پشتِ گذر مسجد جامع کرمان، تابستان 1356. آورده بودندم برای کشیدن دندان های شیری ام که خیال افتادن شان نبود، و از آن به بعد دارتانیان و گروه سه تفنگدار به طور جدی مرا بردند به وادی خواندن.
من دیر شروع نکردم، از سال 75 که کار معلمی را شروع کردم، کمابیش ترجمه هم می کردم، و شعر و نثر هم می نوشتم، اما برای خودم و هیچ وقت اعتماد به نفس چاپ کردن و اصلا حرف زدن درباره شان با کسی را نداشتم، بهتر است بگویید دیر چاپ شدم. بیشتر ترجمه هایم داستان های کوتاهی بودند از اُ-هنری، جویس، و چند نویسنده ی کم آشنای آمریکایی. ترجمه ها را نگه داشته بودم میان گنجه ی ناامیدی ام تا این که اوایل دهه ی هشتاد پایم به نشریه ی «رودبارزمین» باز شد. گاهی، مطلبی یا شعری و گزارشی قلمی می کردم که با رخصت و تشویق حاج احمد یوسف زاده، حسین سبزه صادقی و منصور علیمرادی در این نشریه چاپ می شدند. چاپ مطالبم در این نشریه نقطه ی عطفی بود در زندگی ام که به تدریج و با تشویق های کارسازِ منصور علیمرادی به طور جدی و حرفه ای به ترجمه مشغول شدم، که تخصص و همچنین رویای دیرینه ام هم بود. نخستین بار چند داستان کوتاه و مطلب برگرفته از نشریات انگلیسی در این نشریه و ویژه نامه های ادبی اش چاپ شدند و این گونه شد که به‌طور حرفه ای دری از درهای «بهشت» بر من گشوده شد و زندگی ام معنای تازه ای پیدا کرد. سال 1392 رمان «پل سن لوئیس رِی» نوشته تورنتون وایلدر، از طریق دوستم دکتر فرید قدمی، که از مترجمین جوان و خوش قریحه‌ی ایران زمین است، به دستم رسید و با جدیت و حساسیت تمام، ترجمه اش را شروع کردم و بعد از حدود یک سال به پایان رسید. چاپ آن را به نشر افراز پیشنهاد کردم که پذیرفته شد.
 چه ضرورتی در این آشفته بازار ترجمه ادبی شما را وارد این عرصه کرد؟ چه زمانی تصمیم گرفتید مترجم شوید؟
دلم، دل بی قرارم. ترجمه رشته ی تحصیلی من است و از هنگام انتخاب این رشته و پس از فراغت از تحصیل آرزویم بود که روزی فرصت ترجمه پیدا کنم. یادم هست سال 1372 که دانشجوی سال سوم بودم، مجموعه ی سه جلدی رمان های کوتاه آکسفورد را با انگیزه ی ترجمه از نمایشگاه کتاب تهران خریدم تا روزی رویایم با آن تحقق پیدا کند.
به خاطر عشقی که به کتاب دارم حیفم می آید اسم «بازار» را روی کتاب و ترجمه بگذارم، چه برسد به این که آن را «آشفته» هم تصور کنم. «سانتیاگو» وار به کیمیاگری فکر می کردم، و به یافتن معجونی که مرا از دغدغه ی زندگی رها کند. ترجمه و نوشتن سرآغازِ این رویا شد برایم. راستش را بخواهید، به همین جهت، بازار برایم اهمیتی ندارد هر چند برای ناشر دارد. مهم برای من انتخاب یک متن خوب است، متنی که از لحاظ محتوا و سبک حرفی برای گفتن داشته باشد، متنی که بتواند به من و خوانندگان چیزی بیاموزد و حظ بدهد و ساعتی ما را از دغدغه‌های بی‌خود زندگی و این روزمرگی ها رها کند، متنی که به قول مارکز: «جهان را به جای بهتری برای زندگی تبدیل کند.»
 ترجمه شما از رمان فرانسواز ساگان به عنوان کتاب برگزیده ی سال استان کرمان در بخش ترجمه رمان انتخاب شد! معیارهای شما به طور کلی درانتخاب یک اثر و به صورت خاص در ترجمه «بی سایگان» چه بود؟
نخست باید از هیات داوران تشکر کنم برای انتخاب شان. به گمانم نگاه آنها در وهله ی اول به پیام و درونمایه و محتوای اثر بوده و بعد به ترجمه اش. آنها می خواهند توجه خوانندگان را به کتاب جلب کنند و هل شان بدهند به طرف آن، که کاملا به جاست. «بی سایگان» به طرز عجیبی و با زبانی سخت ساده و روان، بی هویتی و سرگشتگی انسان معاصر را حکایت می کند و شباهت زیادی به خیلی از آدم های دور و بر مان دارد.
موضوع پایان نامه ی دوره ی ارشدم «بررسی دلیلِ انتخاب متون داستانی و غیر داستانی توسط مترجمان از سال 57 تا 90 بر اساس نظام چندگانه ادبی ایوان زُهَر» بود. این پایان نامه و پژوهشی که در آن انجام دادم – که متاسفانه اکنون دارد خاک می خورد – نگاه مرا به انتخاب متن باز کرد و تا حدی به انگیزه های مختلف مترجمان و ناشران پی بردم. دغدغه ی من همیشه ادبیات جدی و خاصه پسند بوده و عموما رغبتی به خواندن و ترجمه آثار عامه پسند و به اصطلاح «زرد» ندارم. معیارهایم برای انتخاب متن بدیع بودن محتوا، ژانر و سبک، و پیام و درونمایه ی داستان هستند. رمان «بی سایگان» ساگان این ویژگی ها را دارد، به خصوص که درونمایه‌ی آن می کوشد تا رنجِ گم گشتگی و بی هویتی انسان را در چم و خم روابطِ به اصطلاح روشنفکرانه ی آدم ها روایت کند. باید این کتاب را بخوانید تا متوجه شوید جامعه امروز ما چقدر به جامعه ی دهه ی شصت پاریس شباهت دارد! از طرفی سبک نوشتن داستان و ژانر روانشناسانه و حسی اش، به گمانم، سرآمد هستند.
 روند ترجمه ی رمان چگونه پیش رفت و چه‌قدر طول کشید؟ ساگان نویسنده مهمی در فرانسه است و « بی سایگان» در سال 1957 منتشر شده است آیا ترجمه شما از این رمان اولین ترجمه فارسی و از زبان اصلی آن است؟ اگر چنین است چرا با گذشت این همه سال مترجمی سراغش نرفته است؟
ترجمه و دو بار ویراستاری اش حدود چهار ماه طول کشیدند و در طول ترجمه مشکل چندانی نداشتم، به جز چند قطعه ی ادبیِ زبان فرانسه که با مشاوره چند نفر از دوستان حل شدند. این ترجمه، اولین ترجمه فارسی است از رمان، اما از زبان اصلی آن یعنی فرانسه نیست و من آن را از روی متن انگلیسی ـــ که اِیرِن اَش از فرانسه به انگلیسی برگردانده و انتشارات پنگوئن منتشر کرده ـــ ترجمه کرده ام. درباره ی اینکه چرا تاکنون مترجمی سراغش نرفته نمی توان به دلیل روشن و صریحی اشاره کرد، اما شخصا معتقدم بسیاری از آثار ارزشمند ادبیات جهان هنوز به فارسی ترجمه نشده اند و متاسفانه این یک ضعف است برای ادبیات ما. مسائل مختلفی در این موضوع تاثیر داشته اند از جمله ممیزی، بازار، نبود سیاست های ترجمه، کمبود مترجم از فرانسه و … برای نمونه ما هنوز از ادبیات «گوتیک» هیچ اثری به فارسی ترجمه نکرده ایم و من یکی از آثار مطرح در این حوزه را در دست ترجمه دارم که متاسفانه هیچ ناشری رغبت ندارد به چاپ آن و عموما ناشرین دنبال نویسندگان جدید می گردند برای ترجمه؛ جدیدِ بازاری، نوبلی و پرفروش!
حتما می دانید که جنبش ها و نحله های ادبی در غرب به صورت نظام یافته و پی در پی طی شده اند و دوره های مختلف ادبی یکی پس از دیگری آمده اند، اما در ایران ما این اتفاق نیفتاده: ما کجا دوران روشنگری داشته ایم، پیشامدرن، مدرن، و پسامدرن را با کدام نویسندگان و آثار گذرانده ایم. ما با هیجان، یک باره، از سنت پریده ایم وسط مدرنیسم و پسامدرنیسم! وقتی هدایت بوف کور را نوشت، کسی ایده ای از سورئالیسم نداشت! به گمانم ما حتی همین الان هم از این نظر هنوز در دوران پیشامدرن هستیم و این «پست مدرنیسم» در آثار ادبی ما فقط یک چیز سطحی و عموما تقلیدی است و به‌صورت ماهوی اتفاق نیفتاده. ما هنوز نمی دانیم «پست مدرن» نوعی دلتنگیِ نوستالژیک برای «سنت» است و خصوصا در شعر هر نوع ابهام و ناخوانایی احتمالی را به آن می بندیم و سرمان را بالا می گیریم و با افتخار پُزِ پست مدرنیستی می دهیم. گمان می کنم چیزی که می توانست، و می تواند این دوران های ادبی را در جامعه تبیین کند و به بالندگی ادبیات معاصر ایران یاری برساند ترجمه است، ترجمه ی حساب شده آثاری که هنوز ترجمه نشده اند. یونسکو لیستی دارد از هزار رمان برتر قرن بیستم. بروید ببینید واقعا چند تا از آنها ترجمه شده اند! متاسفانه چون همه ی انواع آثار و ژانرها، از همه ی دوران ها و جنبش های ادبی، ترجمه نشده اند، چه بسا که ما هنوز نظام های ادبی جهان را به درستی نمی شناسیم یا شناخت ناقصی از آنها داریم. این یک ضعف بزرگ است و شاید به همین دلیل است که ادبیات تالیفی ما چنان که باید به بالندگی نرسیده و ما در جهان امروز چندان حرفی برای طرح کردن نداریم. راه حل این است که در کشور کمیته ی ملی و مردمی ترجمه تشکیل شود، بی دخالت دولت. درست همان کاری که ترکیه و مصر کردند و البته سال ها هم طول کشید تا «اورهان پاموک» و «نجیب محفوظ» با تالیفات شان از دل نهضت ترجمه برآیند و نوبل بگیرند. سرگذشت ترجمه در ترکیه و مصر خواندنی است!
 در ترجمه «بی سایگان» چقدر به متن اصلی وفادار ماندید؟
گمان می کنم حداکثر تلاشم را کردم تا به متن بی سایگان وفادار بمانم و البته این متن از نظر زبانی خیلی صعب و دشوار هم نبود و به نظر خودم توانسته ام که روح اثر را حفظ کنم. البته هیچ کاری بدون نقص نیست و طبعا شاید بهتر از این هم می شد ترجمه اش کرد. همین الان هم وقتی جرات می کنم و کتاب را بر می دارم به خودم می گویم این جمله را باید این گونه می نوشتم و…!
 به نظر شما مشکلات ترجمه آثار ادبی به زبان فارسی چیست و شما در ترجمه «بی سایگان» با چه مشکلاتی مواجه شدید؟
لازمه ی ورود به ترجمه ی ادبی، شناخت ادبیات مقصد است. به نظرم فارسی دانی مترجم باید دو برابر دانش زبان دومش باشد. تازه وقتی در متن کار ترجمه ی ادبی قرار می گیری می فهمی که بضاعت فارسی‌دانی‌ات چقدر است. من شخصا گاهی واژه و ترکیب کم می آورم و روزها با خودم کلنجار می روم یا از این و آن می پرسم تا به نتیجه برسم. ابراهیم گلستان حرف به جا و جالبی در این مورد زده بود که مترجم الزامی ندارد به زبان و گویش تهرانی ترجمه کند و چه بسا گویش های رایج فارسی هم از ظرفیت واژگانی خوبی برای کمک کردن به ترجمه برخوردارند. این نظر آقای گلستان را من لمس کرده ام. برای نمونه در ترجمه «پل سن لوئیس ری» به جای واژه ی bull به معنی «گاو نر» از معادلی در گویش مادری ام، یعنی «نرگاو» استفاده کردم که هم درست و رساست و هم، آهنگ متن را حفظ می کند و از دست کسره ی اضافه هم رها می شود.
از طرف دیگر، بارزترین مشکلات در ترجمه ی ادبی عدم تنوع آثار ترجمه شده و نبود نقدهای جدی و سازنده، و کمبود شدید نشریات تخصصی در حوزه ادبیات و نقد است. تصور می کنم، از کم کتاب خوانیِ جامعه که بگذریم، طبقه ی نخبه و روشنفکر و اهل نقد و نظر، چندان تاب آورِ لرزه‌های نقد نیستند و ما باید با گسترش نقد، آستانه ی تحمل تولیدکنندگان ادبی را بالا ببریم و اخلاق نقد و نقدپذیری را در جامعه نهادینه کنیم. نویسنده و مترجم ما از لحاظ تاریخی با زندگی کردن در بستری از ادبیاتِ اغراق آمیز – که اغراق در آن صنعتی خواهنده است و فضیلت به حساب می آید- همیشه خواهان تعریف و تمجید است. متاسفانه ما امروز در کشورمان به جای جنبش ها و جریانات ادبی، «باندهای» ادبی داریم که عموما همین باندها هم در تهران جمع شده اند و به زحمت، شهرستان‌ها را در محافل خودشان راه می دهند. تصورش را بکنید، شما بهترین اثری را ترجمه یا تالیف می کنید، اما تا آشنایی، یا همان «پارتی» نداشته باشید، باید کارتان را بگذارید «درِ کوزه» آبش را بخورید. مصداق من برای این ادعا صدها تالیف و ترجمه ی ضعیفی است که حتی با «برند» ناشران معروف و سرآمد چاپ می شوند و ده ها اثرِ قدرتمندی که هیچ ناشری رغبت ندارد چاپ شان کند. سربسته عرض کنم: «غم نان» همه ی معادلات را به هم می ریزد!
ختم کلام، مشکل مترجمِ – و ایضا مولف – گمنامی چون من «ندیده‌شدن» است، وگرنه ما هم عاشقیم و «از بد حادثه» این‌جا «به پناه» نیامده ایم. فقط ناشرانی می خواهیم که دل به دریا بزنند – و البته با سبک و سنگین کردن کارهای‌مان- ما را به جرگه ی مترجمان و مولفان ببرند.
 اگر ترجمه ادبی را نوعی آفرینش ادبی بدانیم در مورد خاستگاه، سابقه ادبی و علاقه تان به ادبیات بگویید ؟ کدام نویسندگان و مترجمان بر شما تاثیر داشتند؟
من از خُردی با ادبیات کلاسیک فارسی مانوس بودم، از شعر حافظ و سعدی و مولانا گرفته تا آثار شاعران بزرگی همچون نیما، نادرپور، اخوان، شاملو و ابتهاج. کلاس اول دبیرستان بودم وقتی «بوف کور» را خواندم، و پیشترها، در دوره‌ی دبستان: «ماهی سیاه کوچولو»، «الدوز و کلاغ‌ها»، «عروسک سخنگو»، و بعدها آثار کلاسیکی همچون بیشتر آثار ژول ورن، «آرزوهای بزرگ» دیکنز، «سفرهای گالیور» و «قلعه حیوانات». «کلیدر» دولت آبادی را بعد از امتحانات نهایی دبیرستان شروع کردم که نوزده روزه تمام شد. به‌طور خلاصه خواندن کتاب، بخشی از زندگی ام بوده. در دوران دانشجویی با فاکنر، مارکز، ژید، گورکی، یوسا، سیلونه و… آشنا شدم و عموما ترجمه‌های محمد قاضی، نجف دریابندری و کریم امامی بیشتر به دلم می‌نشستند. ترجمه های داستان کوتاهی از تقی مدرسی هم برایم دل چسب بودند که بعضی ها را در کارگاه های دانشجویی مورد نقد قرار می‌دادیم.
 برخی معتقدند مترجم ادبی در زبان خود باید بالقوه نویسنده باشد در این مورد چگونه فکر می کنید؟
اجازه بدهید بگویم «خواننده». آدم تا خواننده ی خوبی نباشد نمی تواند به نوشتنِ حتی یک انشای ساده هم فکر کند. خوب البته من از دوران دبستان همراه با خواندن، برای خودم هم چیزهایی می نوشتم، که بخشی از آنها را هنوز هم دارم: ساده و بی تکلف، و پر از اشتباهات نگارشی و املایی! برای نمونه بیشتر روزهای سربازی ام را به تفصیل نوشته ام، و اگر چه به هیچ کاری نمی آیند، اما تمرین خوبی برای نوشتن بودند. جایی خواندم کسی حق دارد بنویسد که به ازای هر صد صفحه خواندن، دو صفحه بنویسد. برای نوشتن تنها ذوق و قریحه کافی نیست، تجربه هم لازم است، و این تجربه فقط از راه خواندن بدست می آید. مترجم نخست باید خواننده ی خوبی باشد، به خصوص مترجم ادبی. یکی از تجربیات شخصی من برای ترجمه این است که پیش از ترجمه، و حتی در طول آن، متنی نزدیک به ژانر و سبک و درونمایه ی کاری را که روی دست دارم؛ می‌خوانم.
 در مقام مترجم بالاترین مسئولیت خود را چه می دانید؟
انتخاب متونی برای ترجمه که از نظر محتوا، فرم و سبک به بالندگی ادبیات فارسی چیزی بیفزایند و به ویژه از لحاظ مفهوم بتوانند به مخاطب کمک کنند تا رویکردی انسانی و منصفانه در برابر زندگی در پیش گیرد؛ متنی که بعد از خواندن فکر نکند وقت خودش را هدر داده است!
 نشر «نون» ناشر ترجمه رمان « بی سایگان» نقش مهمی در انتشار آثار ادبی در استان کرمان و کشور داشته است به نظر شما نقش یک ناشر خوب در بهبود کیفیت ترجمه چیست؟
طبعا پویایی و حساسیت هر نشری در گزینش یا ردّ آثار، با ملاحظه ی استانداردهایی که برای خودش تعریف کرده، می تواند سطح کار مترجم، و نیز مولف را ارتقاء ببخشد. ناشر اگر قدری از نگاه بازاری به کتاب عدول کند و کیفیت را سر لوحه کار خود قرار دهد، در میان مدت می تواند نویسندگان و مترجمان قابل قبولی به جامعه ادبی معرفی کند.
نشر نون، با این که نشر جوانی است، اما خیلی خوب شروع کرده و اگر همین سابقه ی اندک را در نظر بگیریم، به نظرم آینده ی درخشانی در پیش رو دارد. یکی از امتیازات این نشر داشتن مدیری خوش ذوق و کتاب شناس و ادیب همچون سیدمحسن بنی فاطمه است که گزینش اثر، صفحه بندی، طرح جلد و مراحل معرفی آن را با حساسیت دنبال می کند. پیگیری های نشر نون پس از انتشار کتاب، با برگزاری نشست های مرور، معرفی و جشن امضا هم قابل تقدیر هستند.
 شما ترجمه «پل سن لوئیس ری» را نیز در کارنامه خود دارید. در مورد این اثر و چگونگی برگردان آن بگویید؟
«پل سن لوئیس رِی» برنده ی جایزه پولیتزر 1928 و یکی از آثار ماندگار ادبیات آمریکا و جهان در قرن بیستم است. این رمان در واقع باعث تثبیت «تورنتون وایلدر» در ادبیات آمریکا شده است و شکل و سبک روایی بسیار خاصی دارد و بیشتر به ادبیات آمریکای لاتین نزدیک است. درونمایه ی کتاب فلسفی-عرفانی است و شباهت کم نظیری به ادبیات و فرهنگ فارسی و شرقی دارد، به طوری که ردّ پای بسیاری از باورهای فرهنگی و دینی مشرق زمین را می توان در آن مشاهده کرد. داستان از نظر روایت هم بسیار منحصر به فرد است و نویسنده، پنج روایت تقریبا مستقل را نقل‌می‌کند که در نهایت در پایان به هم می رسند. ابداع کننده ی این نوع روایت «وایلدر» است. برای نمونه فیلم «بابِل» آلخاندرو گونزالس هم از نظر روایت به شدت تحت تاثیر همین نوع روایت است.
ترجمه این رمان نزدیک به یک سال طول کشید. کتابی سخت و پر چالش بود، برای این که هم سبک نوشتن اش قدری دشوار است و هم این که ارجاعات زیادی در آن هست که باید در پانوشت توضیحاتی برای مخاطب فارسی نوشته می شدند تا متن را قابل فهم تر کنند. ضمنا این رمان یک پی گفتار جالب دارد که از نظر فن نویسندگی بسیار درس آموز است.
 چه آثاری در دست ترجمه و برنامه هایی برای آینده دارید؟
یک کار در حال چاپ دارم که به زودی توسط نشر نون وارد پیشخوان کتاب فروشی ها می شود: «فیستا» نوشته ارنست همینگوی. یک کار تمام شده و ویراستاری نشده دارم که باز هم از وایلدر است به نام «زن آندروس» که تحت تاثیر نمایشنامه ای از تِرَنس، نمایشنامه نویس یونان باستان، نوشته شده و مطابق معمولِ کارهای وایلدر هم فلسفی است و هم سبک نگارش فاخری دارد. یک کارِ غافلگیرکننده ی روانشناسی هم تمام کرده‌ام، کاری کاملا متفاوت، که با نویسنده اش در ارتباط بوده ام و مجوزش را هم از او گرفته ام و به زودی توسط نشر فرهنگ عامه منتشر خواهد شد؛ بهتر است بیشتر توضیح ندهم! روی چند کار از نویسندگان جدید و کم آشنای آمریکایی هم دارم کار می کنم که یکی را برای ترجمه آماده کنم و به نمایشگاه 96 برسانم.
 اگر حرف خاصی دارید بفرمایید؟
از ناشر عزیزم جناب آقای سیدمحسن بنی فاطمه سپاسگزارم که با گشاده دستی فرصتی برای چاپ و انتشار «بی سایگان» فراهم کرد، و از منصور علیمرادی که مهربانانه و برادرانه همواره مشوق من بوده و برای کار کردن به من دل گرمی می دهد و از شما و نشریه وزین تان هم که مجال این گفتگو را فراهم نمودید.

45

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

از «پیام ما» بیشتر بدانید :

آمار سایت

  • کاربران آنلاین : 0
  • امروز: 61
  • دیروز: 130
  • هفته: 1,031
  • ماه: 4,921
  • سال: 150,716