چهره درخشان سید علی اکبر صنعتی

منتشر شده در صفحه کرمون | شماره 743

چهره درخشان
سید علی اکبر صنعتی
بخش 7
پرورشگاه صنعتی کرمان که به همت حاج اکبر صنعتی در سال 1295 تاسیس شده، بزرگانی را در دامان خود پرورده است. یکی از این بزرگان«سیدعلی اکبر صنعتی» است. سید علی اکبر صنعتی نقاش و مجسمه ساز معروف ایران است. کتاب«چهره های درخشان» نوشته حبیب یوسف زاده به روایت زندگی این هنرمند شهیر پرداخته است؛
«بی بی آنقدر به من وعده و وعیدهای خوب داد که دیگر نفهمیدم چه وقت غروب شد؛ چه وقت شب و تاریکی آمد. اما همین قدر یادم هست تا پاسی از شب رفته، نه خواب به چشمان من امد و نه به چشمان بی بی»
«صبح که شد، با بی بی از خانه بیرون زدم. با هم راه افتادیم به طرف یتیم خانه مرحوم حاجی. خدا می داند- میان راه- بی بی چه حال و روزگاری داشت». بی بی در راه از بداقبالی و فقر خود گریه می کرد. از بخت خود گله داشت. بخت و اقبالی که سرانجام وادارش کرده بود، جگر گوشه اش و تنها همدم شب های تاریکش را به یتیم خانه بسپارد. عاقبت به یتیم خانه مرحوم حاجی رسیدند. ساختمانی بود با سه اتاق و حیاطی نسبتاً بزرگ. بی بی در حالی که دست علی اکبر را گرفته بود، یکراست رفت به اتاق مرحوم حاجی. «اول بار بود که مرحوم حاجی را می دیدم. مردی میان سال با موهایی سپید و چشمانی که در انها دنیایی مهربانی و محبت موج می زد. او پشت یک میز چوبی گوشه اتاق نشسته بود. با بی بی که وارد اتاق شدیم، به احترام بی بی از پشت میز بلند شد، با خوش رویی جواب سلام بی بی را داد. به روی من هم لبخندی زد. با این همه، من گریه کنان لحظه ای از بی بی جدا نمی شدم، مرحوم حاجی، با خونسردی مدتی به تماشای گریه و زاری من ایستاد. سرانجام، آمد و دست مرا گرفت. نشست روی صندلی گوشه اتاق، سرم را گذاشت روی سینه اش و به آرامی موهایم را نوازش کرد…» پیراهن حاجی از اشک های علی اکبر خیس شده بود. حاجی سر کوچک او را روی سینه خود فشرده بود و نوازشش می کرد. کم کم دست های گرم و مهربانش ترس علی اکبر را از بین برد و در آغوش حاجی آرام گرفت. مدتی بعد، وقتی سرش را برگرداند، بی بی رفته بود و در اتاق غیر از خودش و حاجی کس دیگری نبود. علی اکبر باز از تنهایی دلش لرزید و شروع کرد به گریه و زاری. حاجی که از درد علی اکبر آگاه بود، آهسته در گوشش گفت:ـ«پسرجان! بی بی در حیاط منتظر تو است. گریه نکن! این جا خانه خود توست. من تو را مثل پسر خودم می دانم. تو پسر من هستی. باید وقتی بزرگ شدی عصای دست من باشی. باید به من کمک کنی…» «نمی دانم چرا یکباره احساس کردم مرحوم حاجی، باید همان سید محمدرضا پدر از دنیا رفته ام- باشد که بی بی حکایتش را برایم گفته بود. بعدها فهمیدم که آن احساس کودکی، احساس درستی بوده است. چون مرحوم حاجی- در نقش پدری دلسوز و مهربان- چراغ راه زندگی پر فراز و نشیب من شد. او بود که به من مفهوم انسانیت و فداکاری و نیکوکاری را آموخت و سرنوشت مرا با دنیای هنر پیوند زد». هر روز که می گذشت، علی اکبر بیش تر به یتیم خانه عادت می کرد.
همانطور که به کارگاه قالی بافی عادت کرده بود. اینجا اما با کارگاه قالی بافی خیلی فرق داشت. جای امن و آسوده و با صفایی بود. برخلاف روزهای خاموشی و تنهایی زندگی اش با بی بی، یتیم خانه شلوغ و پر از هیاهوی بچه ها بود. علی اکبر در میان بچه های هم سن و سال خودش احساس شادمانی و لذت می کرد. بیش تر بچه ها، همان بچه های فقیر محله گل بازخان بودند و علی اکبر خیلی هاشان را از قبل می شناخت.

9

نوشته های مرتبط


پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

از «پیام ما» بیشتر بدانید :

آمار سایت

  • کاربران آنلاین : 0
  • امروز: 163
  • دیروز: 238
  • هفته: 1,950
  • ماه: 7,599
  • سال: 84,389