روزگاری که گذشت

منتشر شده در صفحه کرمون | شماره 684

روزگاری که گذشت
عبدالحسین صنعتی زاده
بخش صد و هفت
[صنعتی زاده با مشورتی که در قطار شهر ری با یک شیخ می کند تصمیم می گیرد که همسری را موقتا عقد کند. با کمک یک پیر زن، همسر برمی گزیند اما در جلسه عقد دچار سوتفاهم شده و از کاری که کرده پشیمان می شود. در ادامه ماجرا …]
در دلم به شیخ تسبیح به دست هزار لعنت و نفرین کردم. آرزو داشتم زمین آن اتاق دهن باز کرده و مرا در آغوش بگیرد. در این هنگام آن آخوند مرا مخاطب ساخته گفت اجازه می دهید شروع کنیم. متحیر بودم چه بگویم. ولی در پیش خود حسابی کرده در ته دل گفتم برای پنجاه شصت تومان نبایستی هنگامه ای به پا کرد.
چه اهمیت دارد صبر کنم ببینم این ها چه می خواهند بنمایند. در جوابش گفتم اختیار دارید بفرمایید. آخوند پرسید نامت چیست؟ نام پدرت چیست؟ در کدام شهر متولد شده ای؟ آن وقت پس از نوشتن تمام مشخصات من به آن زنی که در آنجا نشسته بود خطاب کرده گفت نام عروس او گفت:«رقیه.» پرسید:«پدر؟» گفت:«یوسف خان» محل تولد:«طهران» آن وقت یکی از آن دو وکیل من شد و آن دیگری وکیل زوجه و صیغه عقد را جاری و مهر و امضا کردند و هرکدام مقداری از آن شیرین ها خوردند. مقداری را هم برای تبریک در دستمالی ریختند. آن قدر از کرده خود پشیمان بودم که مپرس. با خود می گفتم آری من لایق چنین زنی بودم. همین زن قابلیت مرا داشت.
در این اثنا پیرزن از جای خود بلند شده به جلوی من آمد و سر در گوشم گذارده با صدای خرخری که داشت و نفس گرفته آهسته گفت معمول این است که مخارج نوشتن قباله و عقد بندان را که ده تومان می شود باید داماد بپردازد. من هم برای آن که زودتر آن مجلس خلوت شده و باقی مانده پولی را که به شصت، هفتاد تومان دیگر می رسید پرداخته و بی سر و صدا از آن خانه و گرفتاری نجات یابم ده تومان اسکناس بانک شاهنشاهی را تسلیم آن پیرزن کردم و او هم به دست آخوند داد و آنان با اظهار تشکر و التماس دعا التماس دعا گویان به دنبال کار خود رفتند.
تا آن ساعت برای آن که من محرم نبودم آن زنی که در آن جا نشسته بود روی خود را گرفته بود. رویش را بگشود و یکی از بشقاب های شیرینی را برداشته به جلوی من گرفت و من هم با اکراه کمی برداشتم. آن قدر قلباً از بخت خود شکایت داشتم که بیان و وصفش غیرممکن است و در عین ناامیدی و دلتنگی در این اندیشه بودم که چگونه با دادن وجهی سروته آن معامله را به هم بدوزم. پرده اتاق بالا رفت و زنی خوش قد و قامت که چادر نمازی گلدار پوشیده بود وارد اطاق شد. نمی دانستم او کیست.
پیر زن از جلو او بلند شد دست او را گرفته به نزدیک من آورد و آن را در دست من گذارد و گفت:«اینک این رقیه زنی را که به عقد درآوردی.»
متعجب شده آن زن دراز وسمه کشیده را که هنوز بشقاب شیرینی در دستش بود به او نشان داده پرسیدم:«پس این خانم کیست؟»
در جوابم گفت:«مادر رقیه.» آن گاه به اشتباه بزرگ خود واقف شدم. چون رقیه روی خود را بگشود با تعجب گفتم:«جل الخالق تبارک اله احسن الخالقین.» تمام صفاتی که شایسته دلبری جوان بایستی بوده باشد در رقیه جمع بود.
پیرزن با چشمانی که غباری از کسالت و ناراحتی رویشان را فرا گرفته بود به دقت به من نگریسته چون به خیال خودش ثوابی کرده بود می خواست بداند آیا از کار او راضی هستم. چون چشمش به پولی که به او انعام دادم افتاد. مسرور گردیده شروع به دعا و ثنا گفتن کرد.

9

نوشته های مرتبط


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

از «پیام ما» بیشتر بدانید :