روزگاری که گذشت
۱۰ مرداد ۱۳۹۵، ۳:۳۵
روزگاری که گذشت
عبدالحسین صنعتی زاده
بخش صد و هفت
[صنعتی زاده با مشورتی که در قطار شهر ری با یک شیخ می کند تصمیم می گیرد که همسری را موقتا عقد کند. با کمک یک پیر زن، همسر برمی گزیند اما در جلسه عقد دچار سوتفاهم شده و از کاری که کرده پشیمان می شود. در ادامه ماجرا …]
در دلم به شیخ تسبیح به دست هزار لعنت و نفرین کردم. آرزو داشتم زمین آن اتاق دهن باز کرده و مرا در آغوش بگیرد. در این هنگام آن آخوند مرا مخاطب ساخته گفت اجازه می دهید شروع کنیم. متحیر بودم چه بگویم. ولی در پیش خود حسابی کرده در ته دل گفتم برای پنجاه شصت تومان نبایستی هنگامه ای به پا کرد.
چه اهمیت دارد صبر کنم ببینم این ها چه می خواهند بنمایند. در جوابش گفتم اختیار دارید بفرمایید. آخوند پرسید نامت چیست؟ نام پدرت چیست؟ در کدام شهر متولد شده ای؟ آن وقت پس از نوشتن تمام مشخصات من به آن زنی که در آنجا نشسته بود خطاب کرده گفت نام عروس او گفت:«رقیه.» پرسید:«پدر؟» گفت:«یوسف خان» محل تولد:«طهران» آن وقت یکی از آن دو وکیل من شد و آن دیگری وکیل زوجه و صیغه عقد را جاری و مهر و امضا کردند و هرکدام مقداری از آن شیرین ها خوردند. مقداری را هم برای تبریک در دستمالی ریختند. آن قدر از کرده خود پشیمان بودم که مپرس. با خود می گفتم آری من لایق چنین زنی بودم. همین زن قابلیت مرا داشت.
در این اثنا پیرزن از جای خود بلند شده به جلوی من آمد و سر در گوشم گذارده با صدای خرخری که داشت و نفس گرفته آهسته گفت معمول این است که مخارج نوشتن قباله و عقد بندان را که ده تومان می شود باید داماد بپردازد. من هم برای آن که زودتر آن مجلس خلوت شده و باقی مانده پولی را که به شصت، هفتاد تومان دیگر می رسید پرداخته و بی سر و صدا از آن خانه و گرفتاری نجات یابم ده تومان اسکناس بانک شاهنشاهی را تسلیم آن پیرزن کردم و او هم به دست آخوند داد و آنان با اظهار تشکر و التماس دعا التماس دعا گویان به دنبال کار خود رفتند.
تا آن ساعت برای آن که من محرم نبودم آن زنی که در آن جا نشسته بود روی خود را گرفته بود. رویش را بگشود و یکی از بشقاب های شیرینی را برداشته به جلوی من گرفت و من هم با اکراه کمی برداشتم. آن قدر قلباً از بخت خود شکایت داشتم که بیان و وصفش غیرممکن است و در عین ناامیدی و دلتنگی در این اندیشه بودم که چگونه با دادن وجهی سروته آن معامله را به هم بدوزم. پرده اتاق بالا رفت و زنی خوش قد و قامت که چادر نمازی گلدار پوشیده بود وارد اطاق شد. نمی دانستم او کیست.
پیر زن از جلو او بلند شد دست او را گرفته به نزدیک من آورد و آن را در دست من گذارد و گفت:«اینک این رقیه زنی را که به عقد درآوردی.»
متعجب شده آن زن دراز وسمه کشیده را که هنوز بشقاب شیرینی در دستش بود به او نشان داده پرسیدم:«پس این خانم کیست؟»
در جوابم گفت:«مادر رقیه.» آن گاه به اشتباه بزرگ خود واقف شدم. چون رقیه روی خود را بگشود با تعجب گفتم:«جل الخالق تبارک اله احسن الخالقین.» تمام صفاتی که شایسته دلبری جوان بایستی بوده باشد در رقیه جمع بود.
پیرزن با چشمانی که غباری از کسالت و ناراحتی رویشان را فرا گرفته بود به دقت به من نگریسته چون به خیال خودش ثوابی کرده بود می خواست بداند آیا از کار او راضی هستم. چون چشمش به پولی که به او انعام دادم افتاد. مسرور گردیده شروع به دعا و ثنا گفتن کرد.
برچسب ها:
نظر کاربران
نظری برای این پست ثبت نشده است.
مطالب مرتبط
سوگواری مردم بهرمان در منزل پدری آیتالله هاشمی رفسنجانی
موزه ریاست جمهوری رفسنجان؛ یادگار گران بهای سردار سازندگی
کرمان بر پشت اسب
کرمون گرام
روایت «پیام ما» از کلاسی که در جمعه تشکیل می شود زمزمه محبت
جازموریان
کرمان بر پشت اسب
دورهمی داستان نویسان استان کرمان در «دلفارد» و «جیرفت»
مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی جنوب کرمان در حاشیه همایش دو روزه داستان نویسان استان کرمان در جیرفت: همایش داستان نویسان در جهت برنامه ارتقای فرهنگی است
کرمان بر پشت اسب
وب گردی
- جنس سیم چه تأثیری در کیفیت برق رسانی دارد؟
- مسابقه ملی ایدهپردازی «ایدانو» به آنتن شبکه دو رسید
- «سهم ما از قدردانی»؛ حمایت ویژه هتلهای دُنسه از قهرمانان امداد
- درخواست ایجاد مسیر دوچرخهسواری ۱۰۰ کیلومتری در قم
- چند روز بعد از سمپاشی ساس از بین میرود؟ (راهنمای کامل سمپاشی ساس + قوی ترین سم ساس)
- باغ پرندگان تهران کجاست؟ معرفی، ساعت کاری و آدرس
- مقایسه قیمت ورق شیروانی، سیاه، استیل و گالوانیزه در یک نگاه
- درخواست برقراری دورکاری و تعطیلی پنجشنبه برای کادر غیرعملیاتی (پشتیبانی) درمان سازمان تأمین اجتماعی
- طریقه ی ساخت دستگاه واکس زن برقی
- خرید لوازم یدکی لودر فابریک بیشتر
بیشترین نظر کاربران
پربازدیدها
1
رقص سوگوارانه؛ کنشی مقاومتی
2
رقص عزا
3
مبارزه با جستوجوی گنج
4
هوای آلوده با موتورهای منسوخشده و آلاینده خودروهای داخلی
5
گنجِ گمشده زیر چرخ لودرها




دیدگاهتان را بنویسید