عشایر را نباید در قاب عکس زندانــــــی کرد
۲ خرداد ۱۴۰۵، ۲۳:۲۱
چه اسم قشنگی داشت؛ «شاهبلوط».
زن جوان ۲۵ سالهای که در کوهستانهای شمال دزفول، دو دبه ۲۰ لیتری را کنار چشمه گذاشته بود تا از آب زلال پر کند و از شیب دره بالا ببرد؛ تا سیاهچادری که کمی دورتر، میان سنگ و بلوط و باد نشسته بود.
گفتم: سخت نیست؟
خندید؛ خندهای کوتاه و آرام، شبیه کسی که سالهاست با سختی کنار آمده است. گفت: «سخت که سخته، ولی عادت کردم. آبش شیرینه.»
هر روز، دستکم سه بار این مسیر را میرفت و برمیگشت. راهی که برای او حدود ۱۵ دقیقه بود و برای من، با نفسبریدگی و احتیاط، بیشتر از ۲۵ دقیقه طول میکشید. او دبهها را طوری حمل میکرد که انگار بخشی از بدنش هستند؛ انگار کوه، وزن آب را برای او سبکتر کرده بود. خواستم یکی از دبهها را از دستش بگیرم و برایش ببرم. نگاهی به سر و پایم انداخت و گفت: ولش کن. کار شما دختر شهریها نیست.
پسرش مهدی، هشتساله بود و آن روز همراه پدرش به دشت و دنبال گله رفته بود. وقتی از درسش پرسیدم، گفت: «خوب میخونه دیگه… بچهها الان راحت درس میخونن. من که بچه بودم سخت بود.»
بعد تعریف کرد که خودش برای درسخواندن، دو سال در خانه یکی از اقوام روستانشین مانده بود؛ دور از خانواده، دور از کوچ، دور از گلهها. کلاس سوم را که در یازدهسالگی تمام کرده، دوباره به کوچ برگشته بود.
اما حالا پسرش «راحتتر» درس میخواند.
راحتتر؛ واژه عجیبی بود.
راحتتر یعنی گوشی هوشمندی را بردارد و بالای کوه برود؛ جایی که میلهای فلزی در خاک فروکردهاند و فقط همان نقطه، اینترنت آنتن میدهد. باید دستش را بالا نگه دارد تا ارتباط قطع نشود و بتواند درسش را بخواند.
راحتتر یعنی کودک عشایر، میان باد و سنگ و شیب کوه، دنبال چند خط اینترنت بگردد تا از درس عقب نماند.
وقتی از آن کوه پایین میآمدم، مدام به این فکر میکردم که ما چقدر زندگی عشایری را از دور دوست داریم.
عکسش را، نه خودش را.
سیاهچادر در قاب دوربین زیباست. گلهای که در غروب حرکت میکند زیباست. زنانی که کنار آتش نان میپزند، کودکانی که میان دشت میدوند، صدای زنگ دامها در مه صبحگاهی؛ همه اینها بخشی از حافظه جمعی این سرزمیناند. انگار در جهانی که هر روز بیشتر سیمانی و شتابزده میشود، زندگی عشایری آخرین تصویر پیوند انسان با طبیعت است.
برای گردشگر شهری، زندگی عشایری گاهی شبیه رؤیاست؛ چند روز دوری از دود و ترافیک و موبایل. بعضیها برای تجربه همین حس، هزینه میکنند تا شبی را در سیاهچادر بگذرانند، نان تازه بخورند، کنار آتش عکس بگیرند و صبح با صدای زنگ گوسفندان بیدار شوند.
اما آنچه برای گردشگر «تجربهای متفاوت» است، برای عشایر تمام زندگی است؛ با همه دشواریهایش.
پشت این زیبایی، رنجی وجود دارد که معمولاً دیده نمیشود.
کسی از کمردرد زن جوانی که هر روز دهها لیتر آب حمل میکند، عکس نمیگیرد.
کسی از کودکی که برای اینترنت باید بالای کوه برود، کارتپستال نمیسازد.
کمتر کسی درباره شبهایی حرف میزند که دسترسی اورژانسی به درمانگاه، چند ساعت طول میکشد یا دامداری که نگران خشکشدن چشمهها و ازبینرفتن مرتع است.
پیشتر، خبر استقرار دکلهای مخابراتی در مسیر کوچ عشایر را برای خبرگزاری نوشتم. سردبیر گفت این را تیتر نمیکنیم؛ «این خبر خوبی نیست.»
استدلالش عجیب نبود. میگفت اگر عشایر از زندگی فعلی خود فاصله بگیرند، تا چند سال دیگر چه چیزی از زیبایی زندگی عشایری باقی میماند؟ عشایر قرنها به همین شیوه زندگی کردهاند و باید این سبک زندگی حفظ شود.
آن روز چیزی نگفتم، اما این سؤال در ذهنم ماند:
چرا باید خروج نسبی عشایر از محرومیت، خبر بدی باشد؟
ما معمولاً سنت را با محرومیت اشتباه میگیریم.
انگار اگر مسیری هموار شود، اینترنت برسد، مدرسه بهتر شود یا خدمات درمانی در دسترس قرار گیرد، «اصالت» از بین میرود. اما زندگی عشایری زمانی شکل گرفت که اساساً جهان شکل دیگری داشت. نه شهرها برق داشتند، نه بزرگراهی بود، نه آموزشی مدرن، نه پزشکی امروز. محرومیت، بخشی از هویت فرهنگی عشایر نبود؛ بخشی از شرایط تاریخی دوران بود.
شاید مشکل اینجاست که ما گاهی ناخودآگاه، عشایر را بیشتر برای زیبایی زندگیشان میخواهیم تا برای خودشان.
دوست داریم همانطور بمانند که در عکسها دیده میشوند؛ مردمانی دور از شتاب شهر، نزدیک به طبیعت، با کمترین تغییر ممکن. اما کمتر از خودمان میپرسیم آیا حاضریم حتی یک هفته همانگونه زندگی کنیم؟
این نگاه، هرچند ظاهراً ستایشگرانه است، اما میتواند بیرحمانه هم باشد؛ چون رنج واقعی انسانها را پشت زیبایی منظره پنهان میکند.
وقتی از «حفظ سبک زندگی عشایری» حرف میزنیم، باید حواسمان باشد که از حفظ فرهنگ حرف میزنیم یا حفظ محرومیت. این دو یکی نیستند.
هیچکس دوست ندارد آخرین تصویر از زندگی عشایری، آپارتمانهایی بیهویت و پایان کوچ باشد. واقعیت این است که بخش مهمی از فرهنگ، موسیقی، خوراک، دانش بومی، دامداری سنتی و حتی بخشی از حفاظت از طبیعت ایران، با زندگی عشایری گره خورده است. نابودی این سبک زندگی، فقط ازبینرفتن یک شیوه معیشت نیست؛ ازدسترفتن بخشی از حافظه تاریخی و فرهنگی ایران است.
اما حفظ فرهنگ عشایری، با حفظ رنج عشایر تفاوت دارد.
توسعه، زمانی خطرناک میشود که بخواهد عشایر را وادار کند شبیه شهرنشینها شوند و کوچ را پایانیافته تلقی کند. اما محروم نگهداشتن عشایر هم نوع دیگری از خشونت است؛ خشونتی که گاهی پشت واژههایی مثل «اصالت» و «حفظ سنت» پنهان میشود.
شاید راه درست، نه حذف زندگی عشایری، بلکه رساندن امکانات به دل همان زندگی باشد؛ آموزش متناسب با کوچ، اینترنت پایدار، درمان سیار، انرژی خورشیدی، آبرسانی مناسب و حمایت اقتصادیای که به حذف هویت عشایری منجر نشود.
عشایر نباید به موزهای زنده تبدیل شوند؛ مردمانی که رنج بکشند تا دیگران زیبایی ببینند.
آن روز، وقتی شاهبلوط دبههای آب را برداشت و آرام در شیب کوه ناپدید شد، برای لحظهای به این فکر کردم که شاید چند سال بعد، دیگر مجبور نباشد این مسیر را هر روز طی کند. شاید روزی آب، نزدیکتر باشد. شاید مهدی دیگر برای گرفتن اینترنت، دستش را رو به آسمان نگیرد. شاید کودکان عشایر بتوانند بدون دورشدن از کوچ و سیاهچادر، آینده متفاوتتری داشته باشند.
و اگر آن روز برسد، آیا چیزی از زیبایی زندگی عشایری کم میشود؟
یا شاید تازه آن وقت بتوان گفت ما بالاخره یاد گرفتهایم انسانها را بیشتر از تصویرشان دوست داشته باشیم.
برچسب ها:
نظر کاربران
نظری برای این پست ثبت نشده است.
مطالب مرتبط
اهمیت فناوری در تبدیل شعلههای اتلاف به منابعی بهرهور
بـــــــدلِ آتش به ارزش
بهرهکشی پنهان از پیکــــر هیرکانی
ملاقات با کاشانِ مدرن در کوچههای تاریخی
لاکپشتها؛ قربانیان خاموش انقراض
بودجه نداریــــم؛ بماند برای بعد
نگاهی به فیلم «بخشش» به کارگردانی «آلن گیرودی»
شفقت در آستانه بحران
نقدی بر نمایش «نامقصد» که در سالن «انتظامی» خانه هنرمندان روی صحنه رفته است
رقص میان نور و تاریکی در جستوجوی حقیقت گمشده
بومگردی؛ بازخوانی یک راهبرد پایداری در تلاطمهای عصر حاضر
بومگردی؛ قصه ما و غمِ زمین
بومگردی بازگشت به هویت نه بازتولید هتل
وب گردی
- مسابقه ملی ایدهپردازی «ایدانو» به آنتن شبکه دو رسید
- «سهم ما از قدردانی»؛ حمایت ویژه هتلهای دُنسه از قهرمانان امداد
- درخواست ایجاد مسیر دوچرخهسواری ۱۰۰ کیلومتری در قم
- چند روز بعد از سمپاشی ساس از بین میرود؟ (راهنمای کامل سمپاشی ساس + قوی ترین سم ساس)
- باغ پرندگان تهران کجاست؟ معرفی، ساعت کاری و آدرس
- مقایسه قیمت ورق شیروانی، سیاه، استیل و گالوانیزه در یک نگاه
- درخواست برقراری دورکاری و تعطیلی پنجشنبه برای کادر غیرعملیاتی (پشتیبانی) درمان سازمان تأمین اجتماعی
- طریقه ی ساخت دستگاه واکس زن برقی
- خرید لوازم یدکی لودر فابریک
- حضور فعال شرکت کرچنر سولار گروپ ایرانیان در نمایشگاه بینالمللی انرژیهای تجدیدپذیر بیشتر
بیشترین نظر کاربران
خودکفایی؛ راهحل یا تلـــــــــه؟
پربازدیدها
1
رقص سوگوارانه؛ کنشی مقاومتی
2
رقص عزا
3
مبارزه با جستوجوی گنج
4
هوای آلوده با موتورهای منسوخشده و آلاینده خودروهای داخلی
5
گنجِ گمشده زیر چرخ لودرها




دیدگاهتان را بنویسید