تئاتر لاکچری





18 مهر 1397، 10:34

تئاتر لاکچری

یاسر سیستانی نژاد

طنزیماتچی

صدای اصلاحات نوشت:«بلیت تئاتر 250 هزار تومان شد.»

طنزیماتچی رو به روی آینه تغارنیوز ایستاده بود و با خودش حرف می زد. دست هایش را به هوا می پراند. می نشست. می ایستاد. فریاد می زد. در همین حین، صدای خنده تغار و تغارناز را شنید که از در وارد می شدند. طنزیماتچی خودش را جمع و جور کرد. تغار سلام سردی کرد و روی میز کار نشست. تغارناز چشم خمار کرد و گفت:«سلام جناب طنزیماتچی؟ خوبین؟» طنزیماتچی با بی حوصلگی گفت:«بد نیستم!» تغارناز نگاهی به اطراف تغارنیوز انداخت و پرسید:«با کسی دعوا می کَلدین؟ صداتون تا کِنالِ دِلَختِ گلابی میومد!» شاهد عینکی سرش را از پنجره داخل آورد و گفت:«من خودم با همین دو تا چشم خودم دیدم که از صبح تا حالا داشت دیوونه بازی درمی آورد.» طنزیماتچی دست به پنجره برد و آن را محکم به هم زد و روی صندلی رو به روی تغار نشست. تغار رویش را برگرداند. تغارناز برای این که سنگینی فضا را بشکند گفت:«جناب طنزیماتچی! ما اِملوز لَفتیم لِستولان. دُلال اَلزون شده، اما کشک همون قیمت قبلیه.» طنزیماتچی با بی حوصلگی گفت:«بله، درسته.» و رو به تغار کرد و گفت:«تغار! یک پیشنهاد دارم.» تغار لب برچید و گفت:«من دیگه کار رسانه ای نمی کنم.» طنزیماتچی لبخند تلخی زد و گفت:«رسانه ای نیست!» تغارناز گفت:«وای، نکنه می خواین کشک فُلوشی باز کنین. من کشک خیلی دوست دالَم.» مخاطب خاص از چارچوب در گفت:«منم دوست دارم. من لواشک بیشتر دوست دارم.» تغارناز گفت:«وای سلام مخاطی جون. دلم بلات تنگ شده بود.» تغارناز و مخاطب خاص وسط تغارنیوز نشستند و درباره طعم لواشک و خواص کشک حرف زدند. طنزیماتچی روی میز خم شد و آهسته به تغار گفت:«رفیق! میای بریم توی کار تیاتر؟» تغار؛ صدایش را بلند کرد و گفت:«تیااااتر؟» مخاطب خاص و تغارناز یکصدا گفتند:«تیاتر؟!» مخاطب خاص انگشت سبابه اش را به دندان گرفت و گفت:«آخی، من از بچگی تئاتر دوست داشتم. توی دبیرستانم عضو گروه تئاتر بودم.» تغارناز گفت:«وای مخاطی جون، چه نقشی بازی می کردی؟» مخاطب خاص گفت:«قصه تئاتر، خونه مادربزرگه بود. من نقش تغار رو بازی می کردم.» طنزیماتچی با تعجب پرسید:«تغااار؟ چه جوری؟» مخاطب خاص گفت:«روی زمین می خوابیدم. دستا و پاهامو توی شکمم جمع می کردم و گرد می شدم. عین تغار. این جوری» و آمد که روی زمین دراز بکشد که طنزیماتچی با عجله گفت:«متوجه شدیم خانم مخاطب! نیازی به شبیه سازی نیست.» تغار رو به طنزیماتچی گفت:«خُب، گیرم که رفتیم توی کار تئاتر از من چه کاری ساخته است؟» طنزیماتچی گفت:«بد نیست بدانی که بلیت تئاتر 250 هزار تومان شده. اگر به این کار وارد شویم پول خوبی گیرمان می آید. تو باید یک نمایشنامه بنویسی. سخت هم نباشد. با دو سه تا بازیگر کار راه بیفتد. مثلاً زنی و شوهری و از این حرف ها. خودم نقش شوهر را به عهده می گیرم.» مخاطب خاص بالا پرید. دست هایش را روی گونه هایش گذاشت و با هیجان گفت:«منم نقش همسرتون رو بازی می کنم. البته با اجازه بزرگترا خصوصاً پدر و مادرم.» تغار گفت:«نه! نقش شوهر به شما نمیاد.» شاهد عینکی از لای پنجره گفت:«من نقش شوهر رو مثل آب خوردن بلدم.» طنزیماتچی به طرف در دوید تا شاهد عینکی را کتک بزند. شاهد عینکی دمپایی هایش را به بغل گرفت و به سمت افق دوید.

تغار که از خنده روده بر شده بود، گفت:«شما خیلی کتابی و لفظ قلم حرف می زنین! نقش شوهر به درد شما نمی خوره!» مخاطب خاص گفت:«من باید بپسندم که می پسندم. نظر من و جناب طنزیماتچی مهمه!» تغارناز گفت:«وای مخاطی جون! علوسی لاستی لاستی که نیست. تیاتره.. تو باید نقش هَمسَل ایشون لو بازی کنی.» مخاطب خاص نیشگونی از تغارناز گرفت و زیر لب گفت:«هیچی اولش راستی راستی نیست!»

تغار گفت:«من یک نمایشنامه می نویسم که جناب طنزیماتچی نقش یک پادشاه رو بازی کنه.» مخاطب خاص گفت:«منم میشم ملکه.» تغار گفت:«اینجوری مشکل کتابی حرف زدن طنزیماتچی هم حل میشه. فقط خانم مخاطب باید کتابی حرف بزنن.» مخاطب خاص با خنده گفت:«بسیااار خُب! ما چنین سخن می گوووییم.» تغار گفت:«این یارو شاهد عینکی رو هم میگیم نقش ستون قصر رو بازی کنه. نه حرکت داشته باشه و نه دیالوگ. که یه وقت وسط تئاتر فضولی نکنه.» 

همه موافق بودند. شاد و خندان از تغارنیوز بیرون می آمدند که مخاطب خاص رو به تغار کرد و گفت:«تغار جون! فقط توی نمایشنامه یه دیالوگ واسه من بذار که مهریه ام رو از جناب طنزیماتچی مطالبه کنم.»   

 

به اشتراک بگذارید:

برچسب ها:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مطالب مرتبط

تقابل توسعه میدان نفتی سهراب با حیات تالاب هورالعظیم تا بحران تأمین داروی بیماران هموفیلی

مرور مهم‌ترین عناوین شماره نوزدهم مهرماه ۱۴۰۵ روزنامه «پیام ما»

تقابل توسعه میدان نفتی سهراب با حیات تالاب هورالعظیم تا بحران تأمین داروی بیماران هموفیلی

از تهدیدهای میدان نفتی سهراب در هورالعظیم تا ناکامی در حفاظت از مراتع و چالش دسترسی معلولان

مرور مهم‌ترین عناوین شماره ۳۵۱۰ روزنامه «پیام ما»

از تهدیدهای میدان نفتی سهراب در هورالعظیم تا ناکامی در حفاظت از مراتع و چالش دسترسی معلولان

بن‌بست درمان در داراب

روایت «پیام ما» از مرگ نوزادی ۹ماهه و زنی سالمند تا بیمارانی که برای درمان راهی شهرهای دیگر شدند

بن‌بست درمان در داراب

ناترازی انرژی بادی تا بحران‌های زیست‌محیطی

مرور مهم‌ترین عناوین شماره ۳۵۰۶ روزنامه «پیام ما»

ناترازی انرژی بادی تا بحران‌های زیست‌محیطی

بحران هزینه‌های دندانپزشکی و چالش‌های زیست‌محیطی

مرور مهم‌ترین عناوین شماره جدید روزنامه «پیام ما»

بحران هزینه‌های دندانپزشکی و چالش‌های زیست‌محیطی

گردشگری؛ قربانی رکود، گرانی و جنگ

کارشناسان از افت سفرهای داخلی و خارجی و خطر تعطیلی کسب‌وکارهای گردشگری می‌گویند

گردشگری؛ قربانی رکود، گرانی و جنگ

میراث تاراج‌شده مشهد تا بحران پسماند مازندران

نگاهی به شماره ۳۵۰۲ روزنامه «پیام ما»

میراث تاراج‌شده مشهد تا بحران پسماند مازندران

انشعاب انتقال آب خلیج فارس به رفسنجان تا پیامدهای جنگ در حافظه شهر

مرور مهم‌ترین عناوین شماره ۳۵۰۱ روزنامه «پیام ما»

انشعاب انتقال آب خلیج فارس به رفسنجان تا پیامدهای جنگ در حافظه شهر

تلفات جاده‌ای حیات‌وحش در ایران؛ گلستان در صدر آمار ثبت‌شده

مرور مهم‌ترین عناوین شماره ۳۵۰۰ روزنامه «پیام ما»

تلفات جاده‌ای حیات‌وحش در ایران؛ گلستان در صدر آمار ثبت‌شده

«پو» نویسنده تاریکی‌هاست

گفت‌وگو با «احسان مهتدی»، مترجم «قصه‌های راز و خیال»، درباره «ادگار آلن‌پو»

«پو» نویسنده تاریکی‌هاست

بیشترین نظر کاربران

بن‌بست درمان در داراب

بن‌بست درمان در داراب