روزگاری که گذشت

منتشر شده در صفحه کرمون | شماره 695

روزگاری که گذشت
عبدالحسین صنعتی زاده
بخش صد و هیجده
نیم ساعت به ظهر مانده زنی خسته و مانده با سه طفل هشت، هفت ساله در جلوی خانه ای که می ساختم ایستاده و از کارگری سراغ بیمارستان یوسف آباد را گرفت. آن کارگر انتهای خیابان را به او نشان داد و گفت تا مریض خانه راه زیاد است و با این اطفال پیاده مشکل است. این راه را در این گرما طی کنی بهتر این است امروز از رفتن مریض خانه منصرف شده روزی دیگر صبح زود که هوا خنک است بروی آن زن گفت ای برادر فقط روزهای جمعه برای عیادت بیماران اجازه ملاقات می دهند و این بچه ها برای ملاقات پدرشان بی تابی می نمایند و به هر نحو شده می رویم و به راه افتادند.
آفتاب تند و سوزان به قسمی صورت های بچه ها را برافروخته و قرمز کرده بود که گویی مدتی آنان در جلوی تنور نانوایی ایستاده بوده اند. با همه این احوال آنان عجله داشتند که هر چه زودتر خود را به مریض خانه رسانده و از پدر بیمارشان عیادت نمایند.
همین که ظهر شد و کارگران دست از کار کشیدند. من هم به خیال خود خواستم برای اولین روز در سر خانه خود ناهاری صرف کرده باشم و روی زمین ها در کنار سایه دیوار نشسته و خواستم هندوانه را بریده و به صرف نهار بپردازم. غفلتاً وضع ناراحت کننده آن زن و بچه های عابر در جلوی چشمم مجسمم شد و به خاطرم آمد که در این طول راه که نه آبی است و نه آبادی اگر این اطفال تشنه شوند مادرشان چگونه می تواند به آن ها آب برساند به خودم سرزنش بسیار کردم که چرا در همان موقع که آن زن راه را می پرسید هندوانه را به او ندادم و به خود گفتم با همه این ها حالا هم دیر نشده ممکن است هندوانه را به یکی از کارگران داده و سفارش کنم فوراً خودش را به آنها برساند. این کار را هم صلاح ندانستم. چه از کجا که خود این کارگر به واسطه گرمی هوا تشنه نشده و هندوانه را به مصرف خود برساند صلاح را در این دیدم که شخصاً به دنبال آن ها رفته و هندوانه را به آن ها برسانم. سپس پاشنه گیوه ها را کشیده و هندوانه را برداشته به راه افتادم. پس از طی چند کیلومتر در وسط بیابان آن زن و اطفالش را دیدم که از گرما و تشنگی به ستوه آمده به نوعی که یک نفر از بچه ها خودش را در آغوش او انداخته و آب می خواست و او متحیر بود در آن جا چگونه و از کجا آبی فراهم سازد. ای بسا اگر غیر از آن موقع معینی نیم ساعت از ظهر گذشته آنان از آن راه عبور می کردند. عابرین کمکشان می کردند؛ اما معلوم بود در آن ساعت از آن راه نمی گذشت و شاید تا دو ساعت دیگر هم کسی از آن راه گذرش نمی افتاد.
همین که چشم آن زن به من افتاد با دست به طفلی که در آغوش داشت اشاره کرده و استمداد خواست. بدون معطلی هندوانه را در جلوی آن ها گذارده و چاقو را از جیب در آوردم و آن را پاره کرده و بدون آن که کلمه ای بر زبان بیاورم مراجعت کردم. اتفاقاً آن هندوانه با آن که نورس بود بسیار خوب از کار درآمد و چنان رنگ قرمزش خصوصاً قسمت وسط آن که مانند گل سرخی در جلوی آفتاب نمایان شد می درخشید و تا آن لحظه هیچ یک از الوان روزگار و یا طراوت گل های گوناگون به آن اندازه در نظرم جلوه نکرده بود.

35

نوشته های مرتبط


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

از «پیام ما» بیشتر بدانید :