روزگاری که گذشت/94

منتشر شده در صفحه کرمون | شماره 671

روزگاری که گذشت
عبدالحسین صنعتی زاده
بخش نود و چهار
[صنعتی زاده تصمیم به ازدواج در تهران می گیرد. به همین منظور از دولت آبادی در زمینه جست و جوی همسر کمک می گیرد. برای همین نزد یحیی دولت آبادی می رود. در آن جا عده ای از آزادی خواهان را می بیند که گوش تا گوش نشسته اند و…]
نمی دانستم چه بکنم. آیا مراجعت نمایم یا بایستم یا بنشینم با یک نظر دولت آبادی متوجه من شده و بدون آن که تفاوتی بین من و اشخاصی که در آن جا پذیرایی می شدند بگذارد با انگشت یکی از صندلی هایی را که خالی بود نشان داده و با سر اشاره کرد بنشینم. سپس پیش خدمت قهوه آورد و بعد به حاضران مرا به نوعی معرفی کرد که گویی یک نفر از مدعوین می باشم معلوم بود صحبت های حاضرین را با خیالات خود تطبیق می کردم. در نزد خود شرمنده شده و نمی دانستم بر فرض اگر مدتی در آن جا بنشینم تا حاضران بروند و عاقبت چگونه مقصود را بیان کنم.
خلاصه مجلسی که از اول تا آخر مذاکراتی که می شد صحبت از اشتباهات و خلاف کاری ها و حق کشی و ستمکاری ها بود به آخر رسید و چون من تنها شدم آقای دولت آبادی با مهربانی و محبت خواست مرا که تا آن لحظه از خود دویده و از این که بی خبر و اجازه به آن مجلس خصوصی وارد شده بودم به حال بیاورد گفت: این آقایان همه از دوستان صمیمی من بودند. آیا حرف های ما که شما را خسته نکرده است؟ عرض کردم ابداً بلکه بسیار استفاضه کردم. بعد مثل آن که از ضمیرم آگاه بود گفت می دانم هر موقع احتیاج به مشورت و راهنمایی داشته باشی به این جا می آیی. اکنون بگو چه راهنمایی می خواهی؟ این سوال مرا که تا آن لحظه حیران بودم که چگونه اظهارات خود را در میان بگذارم تقویت کرده و مقصودم را از آن ملاقات بیان کردم. لحظه ای تأمل کرده گفت که حل این مشکل، آسان است. همین الساعه نامه ای به خواهرم که به خوبی خانواده ها را می شناسد می نویسم و شما را معرفی می کنم و یقین دارم که کسی بهتر از او نمی تواند شما را راهنمایی نماید و همان لحظه آن نامه را نوشته و به دستم داد. اینک پس از چهل و پنج سال سعی می نمایم احساسات خودم را نسبت به این مرد بنویسم.
حاجی میرزا یحیی دولت آبادی در نظر من مانند ژنرال و فرماندهی که با یاران خود در جنگ مشغول دفاع و حمله باشد می آید. او به وسیله قلم و ارسال نامه ها به شهرها و بلاد ایران آزادی خواهان را در دور دست ترین نقاط مملکت بودند راهنمایی کرده و به فعالیت وا می داشت و با ملاقات های خصوصی و تشکیل حوزه های سیاسی یا انتشار مقالات با امضا و بی امضا در جراید ایران و خارجه لحظه ای آرام نمی گرفت. این مقالات به منزله مشت های آهنینی بود که به دهان یاوه گویان و مخالفین آزادی کوبیده می شد اعتنایی به آن چه دشمنانش می گفتند نمی کرد. نه تنها اموال خود را برای آن که یارانش زودتر به مقصود برسند در کف دست گذارده و حاضر برای هر گونه فداکاری بود. این مطالبی را که می نویسم مبنی بر اطلاعات شخصی خودم بود. به علاوه از مطالعه کتاب مهم و تاریخ واقعی مشروطیت ایران یعنی «حیات یحیی» جانبازی او به خوبی آشکار می گردد. در ظاهر با دیگران فرقی نداشت. اما چون به حرف می آمد هر کس در مقابلش خود را کوچک می دید با تمام آن معلومات و فضایل آن قدر خود را خاضع و کوچک می گرفت که انسان در تردید می افتاد که آیا این همان شخصی ایت که این آثار و نوشته های جاویدان را از خود باقی گذارده. هر موقع از اقدامات خود علیه محمد علی میرزا(شاه) صحبت می داشت انسان قهرمان واقعی و وطن پرست حقیقی را در جلوی چشم خود مشاهده می کرد. بارها در مجالس بزرگ و مهم یا پارلمان نطق های پرحرارت تندی که نشانه ای از قوت قلب و شهامت می باشد ایراد کرده که اکنون تمام آن سخنرانی ها باقی و سرمشقی برای آیندگان است. تمام اتکا و جرأت او به واسطه درستی و صحت عمل و پاکی عقیده در کلیه امور بود… سرانجام در غروب چهارم آبان ماه 1318 به رحمت ایزدی پیوست.

29

نوشته های مرتبط


پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

از «پیام ما» بیشتر بدانید :

آمار سایت

  • کاربران آنلاین : 0
  • امروز: 128
  • دیروز: 133
  • هفته: 1,832
  • ماه: 7,455
  • سال: 83,827