روزگاری که گذشت

منتشر شده در صفحه کرمون | شماره 640

روزگاری که گذشت
عبدالحسین صنعتی زاده
بخش شصت و چهار
[پس از اجرای نمایشنامه ها که در آن از طبقات مختلف اجتماعی سخن رفته بود…] ساعت نه صبح درب خانه ما را زده و مادرم برای اینکه ببیند کیست و چه کار دارد به پشت درب خانه رفته و ملاحظه می نماید، یکی از فراشان دولتی است و چون این فراشان مانند جغد شوم در هر کجا دیده می شدند برای صاحبخانه جز نکبت و ذلت و بدبختی چیزی همراه نداشتند. بی چاره به نزد پدرم رفته و ترسان و لرزان او را از این که یکی از فراشان حکومتی به در خانه ایستاده اطلاع می دهد و چون پدرم به درب خانه می رود آن فراش به او می گوید مرا می خواهد!
او هم آمد و مرا که مشغول چای خوردن بودم اطلاع داد من هم از اینکه فراش حکومتی من را می خواهد تعجب کردم و به درب خانه رفتم. فراش با آن کلاه نمدی که چون خمره به سر داشت و سرداری و گیوه های پاشنه کشیده با تبختر زیاد گفت:«شما را می خواهند.» گفتم:«چه کسی؟» گفت:«حضرت اقدس شاهزاده نصرت السلطنه ایالت.» گفتم:«چه کار دارند؟» گفت:«نمی دانم!» گفتم:«صبر کنید تا به پدرم اطلاع دهم.» گفت:«دیگر مجاز نیستید از اینکه یک قدم به عقب گذارید!» گفتم:«به چه مناسبت مگر من چه خلافی کرده ام؟» فراش گفت:«جواب این سوال با من نیست بفرمایید.» چون جواب و سوال ما با فراش کمی به طول انجامید پدرم آمد به جلوی درب و از من پرسید:«این شخص چه می خواهد؟» به او گفتم:«می گوید شاهزاده نصرت السلطنه تو را خواسته!» او هم با کمال اطمینان بدون اینکه فکری نماید گفت:«بسیار خوب برو چه مانعی دارد؟» فراش مرا به جلوی خود مانند گوسفند قصابی را جلو بیندازد به سوی ارک دولتی روان شدیم.
چون چند کوچه از خانه دور شدیم دست در جیب برده یک تومان اسکناس درآورده آهسته توی دست فراش گذاردم. او هم یک تومان را گرفت و معلوم بود که تا آن لحظه که با من «بر سر قهر بود آشتی کرد. همین که یک کوچه طی شد، گفتم:«یوز باشی موضوع چیست؟ ایالت به من چکار دارد؟» آهسته گفت:«آخر می گویند تو شب قبل در کافه نبی خان آشوب به پا کرده و در آن جا تقلید بعضی ها را درآورده ای و امروز تمام مجتهدین شکایت بالا بلندی را نوشته و به دفتر ایالتی فرستادند.» یک دفعه تمام آنچه بایستی بدانم دانستم و شصتم خبردار شد. ولی بهتر این بود که از چگونگی و علت این جلب غیرمنتظره حاکم کرمان قبلا آگاه شدم.
خوشبختانه از سابق به دارالحکومه و عمارات و راهروهای مختلف آن آشنایی کامل داشتم. ای بسا غیر از من جوان دیگری بود وحشت می کرد. با ترس و لرز با حاکم کرمان که شاهزاده و پسر مظفرالدین شاه بود رو به رو می گردید.
فراش مامور مرا از درب بزرگ دارالحکومه که چندین قراول در آنجا چاتمه زده بودند وارد دارالحکومه کرد. عمارتی که حاکم و فرمانفرمایی کرمان در آنجا حکمرانی می کرد از دو طرف به باغ وسیعی مشرف بود. سابقا شرح مختصری از این عمارت منحوس در فصلی از این کتاب راجع به حاج میرزا احمد مشرف نوشته و شرح داده ام. خلاصه از پلکان جلوی عمارت بالا آمدم. در کنار حوض مقداری ترکه انار دسته کرده برای آنکه خشک نشود در آب حوض انداخته بودند. فلکی که پای مردم را در آن بسته و دو نفر دو طرف آن را گرفته و فراش ها چوب می زدند در کنار دیواری دیده می شد. خیمه ای در جلوی حوض زده بودند و شاهزاده نصرت السلطنه در مقابل آن قدم می زد سابقا در موقع عبور موکب این شاهزاده را که با همان های و هوی معمولی تمام حکام از معابر می گذشت دیده بودم. مشارالیه کوچک اندام و ریز بود. اسمش از خودش بزرگتر بود و عموی احمد میرزا محسوب می شد. همین که به جلوی او رسیدم یک تعظیم بالا بلندی کردم و چون به او نظر کردم بودن آن که اشاره ای به این تعظیم من نماید همان طور صاف و راست ایستاده و من را نگاه می کرد.

28

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

از «پیام ما» بیشتر بدانید :