خاطرات و فعالیت های محمد صنعتی با نظری به تحولات و رخدادهای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و ورزشی کرمان در هفت دهه اخیر/ رهگذار عمر

منتشر شده در صفحه صفحه اول | شماره 391

خاطرات و فعالیت های محمد صنعتی با نظری به تحولات و رخدادهای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و ورزشی کرمان در هفت دهه اخیر/ رهگذار عمر

فصل اول/قسمت سوم
حاج محمد صنعتی به واسطه ی هفت دهه حضور فعال و مستمر و تجارب ارزنده در عرصه های مختلف استان، و به مدد حافظه قوی و مطالعات گسترده اش در حوزه های متعدد، چونان گنجی ارزنده در حوزه تاریخ و به تعبیری آرشیو شفاهی این دیار محسوب می گردد. این مهم وقتی نمود بیشتری پیدا می کند که وی در بیان خاطرات و شرح رخدادها و وقایع با ارائه مستندات و منابع موثق همچون روزنامه ها، مجلات، کتاب ها، اسناد و عکس ها، جایی برای شک و تردید نگذاشته و با وسواسی خاص به شدت از روایات و مطالب مبهم و بی پایه و اساس پرهیز می نماید. خوشبختانه چندیست آقای محمد صنعتی با همتی مثال زدنی- چونان ایام گذشته کمر همت را بسته و با نگارش خاطرات و فعالیت های خود در هفت دهه اخیر، خدمتی شایان به تاریخ و فرهنگ کرمان نموده است و ماحصل آن مجموعه ای گشته است، بالغ بر ۹۰۰ صفحه. از جمله محاسن این مجموعه، علاوه بر ذکر خاطرات و فعالیت های آقای صنعتی، توجه به بسیاری از وقایع و رخدادهای اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و ورزشی کرمان است و به تعبیری گوشه ای از زوایای تاریک و ناگفته این ایام به تصویر کشیده است. بسیار خرسند و خوشوقتیم که هم زمان با انتشار این مجموعه ارزنده توانسته ایم با کسب اجازه از آقای محمد صنعتی، قسمت هایی از این مجموعه را به صورت متوالی- با رعایت اصل امانت داری و ترتیب توالی زمانی- در هر شماره روزنامه منتشر و تقدیم خوانندگان نمائیم.

وضعیت بهداشتی و درمانی کرمان در چند دهه پیش
وضعیت بهداشتی و درمانی کرمان نیز در آن دوران نامناسب و اسف بار بود؛ امراضی چون: تراخم، سالک، کچلی، آبله و.. در بین مردم، به ویژه کودکان به شدت رایج بود و کم تر خانواده کرمانی را می توانست یافت که یک یا چند کودک آنان بدین امراض مبتلا نشده باشند (۲۶)، از این رو تعدادی از اهالی، به ویژه نوزدان و کودکان در معرض مرگ و میر و یا دچار معلولیت و بیماری های شدید بودند.
شاید برای خوانندگان، به ویژه جوانان جالب باشد بدانند چرا در گذشته در کرمان نام «ماشاءالله» زیاد بوده است. علت این امر به همین مسایل بهداشتی و مرگ و میرهای زیاد آن دوران بر می گردد؛ بعضاً خانواده هایی بودند که چندین فرزند آنان، به فاصله یک تا دو سال بعد از تولد به دلیل وجود امراض مختلف فوت می نمودند. از این رو تعدادی از والدین با اعتقاد و ایمان قلبی پاک خود- برای آن که نوزاد متولد خود را از بیماری ها و چشم زخم بیمه نمایند، نام «ماشاءالله» را بر او می گذاردند.
در دوران کودکی به خوبی در خاطر دارم، روزی شهر دچار حمله ملخ ها گردید، هیچ گاه آن صحنه از خاطره ی من محو نخواهد شد، چرا که تعداد ملخ ها به اندازه ای بود، که بدون اغراق و مبالغه، آسمان در وسط روز، مانند شب تیره و تار گردید؛ خود می توانید حدس بزنید که پس از این واقعه چه بر سر مزارع کشاورزی و محصولات مردم آمد.
وضعیت امنیتی کرمان در چند دهه پیش
در دوران مذکور، به ویژه در زمان اشغال ایران توسط متفقین، علاوه بر مشکلات اقتصادی که گریبانگیر مردم بود، ناامنی و ترس و وحشت از غارت منازل و مزاحمت های سربازان بیگانه نیز معضلی جدی بود. در کرمان تعدادی از سربازان که به گفته عوام به آنان سربازان «اس پی آر= s.p.r» گفته می شد، برای مردم به خصوص زنان مزاحمت هایی ایجاد می کردند، از این رو با همت جوانان ورزشکار هر محله که اکثراً به ورزش زورخانه می پرداختند و تحت رهبری مرشدان، پیشکسوتان و متنفذین، گروه هایی از «عیاران» را تشکیل داده و در طول روز و حتی در ساعاتی از شب، به صورت گروه هایی چند نفره در هر محله راه می افتادند و مواظب اهالی محله از تعرض سربازان بودند.
جهت تأیید این مدعا بد نیست اشاره ای به یادداشت های مرحوم همت از دوران مورد اشاره داشته باشم: «… بعد از رفتن رضاشاه از ایران [شهریور ۱۳۲۰ش] هجوم سربازان هندی و مصری و آفریقایی به شهر کرمان سرازیر شد که [آن] عده آمده در دشت مسجد صاحب الزمان چادر می زدند و هر موقع دستور می رسید حرکت و باز عده ای دیگر می آمدند. بعضی از این سربازها مست نموده مزاحم زن و دختر مردم می شدند. شهربانی و کلانتری ها جرات نداشتند آنها را جلب نمایند؛ عده ای ورزشکاران و جوانمردان کرمان تصمیم می گیرند چنانچه سربازان متفقین حرکات ناشایست نمودند، جواب آنها را با چوب و مشت و لگد و حتی با کشتن بدهند.
اتفاقاً در شب بعد چند نفر سرباز مست نموده روبروی خانه «سرکار آقا» (۲۷) که امروز بانک سپه شده، جلو زنی را می گیرند، عده ای از جوانان رسیده به جان این سه سرباز وحشی می افتند و با چوب و مشت و لگد آن قدر می زدنند که یک نفرشان می میرد و دو نفرشان بی حال نقش زمین می شوند، به کنسول خانه خبر می دهند، عده ای از کارکنان را می فرستند تا بدانند قضیه چیست. مردم گواهی می دهند آن سه نفر مست و مزاحم زن ها می شدند، اقوام و شوهران زن ها به غیرتشان جور نیامده، کار به زد و خورد کشید. خلاصه کسی شناخته نمی شود و کنسول دستور می دهد نگذارند سربازان از محوطه چادرها بیرون و داخل شهر شوند» (۲۸).
وی همچنین در خصوص وضعیت نابسامان معشیت و اوضاع آن روزگار همان گونه که بنده نیز تا حدودی شاهد آن بودم آورده: «خلاصه هرج و مرج بی سابقه ای روی داد؛ نان و ارزاق پیدا نمی شد. شهرداری کوپن نان چاپ نمود و به هر خانواده به تعداد نفرات کوپن می داد، تازه باز نان نبود، خرما پیدا نمی شد، عوض نان مدتی سیب زمینی، شلغم و چغندر می دادند. قند و شکر و پارچه نیز کوپنی شد؛ شکر یک کیلو پانزده تومان خرید و فروش می شد. چند دکان سقط فروشی (۲۹) را مردم را غارت نمودند. این بود وضع شهر، از دروازه شهر هر ماشین یا باری خارج می شد در بین راه گرفتار دزدان می آمد و تمام هستی او را می بردند، هر کس کوچک ترین مقاومتی می نمود، دزدان سر او را می بریدند. راه بم و زاهدان را بلوچ ها و راه سیرجان و بندر(عباس) را عده ای بچاقچی (۳۰) و غیره گرفته و امنیت و آسایش را قطع نموده بودند. این وضع روز به روز وخیم تر تا آنکه جنگ تمام شد و اوضاع کم کم به حال عادی درآمد» (۳۱).
هدف اصلی بنده از بیان برخی جزئیات، علاوه بر ارائه تصویری روشن تر از وضعیت آن دوران، این است که خوانندگان به ویژه قشر جوان توجه نمایند که با توجه به توسعه و پیشرفت هایی که در چند دهه اخیر صورت گرفته، اگر بعضاً با مشکلاتی نیز روبرو می شوند، با تعمقی در زندگی پدران و گذشتگان خود، قدردان و شاکر نعمات و امکانات موجود باشند و بدانند مردم آن روزگار با تحمل سختی ها و مرارت های زیاد، به رغم حداقل امکانات عمرانی، بهداشتی، اقتصادی و امنیتی، هیچ گاه از اعتقادات راسخ، سخت کوشی، صبوری، تلاش و امید دست برنداشتند.
وضعیت تحصیلی و آموزشی کرمان
در چند دهه پیش
در ادامه ی خاطرات دوران کودکی خویش باید بیافزایم، به رغم آن که بنده و اکثر کودکان هم سن من در آن دوران، از خانواده های کم درآمد بودیم، اما از آنجایی که والدین ما دارای اعتقادات مذهبی بودند، فراگیری قرآن و علم را برای فرزندان خویش واجب می دانستند، از این رو بنده نیز در سنین کودکی به مکتب خانه رفتم.
مرحومه «ملا ربابه»، زنی مومن و باخدا بود که در محله ی «خواجه خضر» مکتب خانه داشت و تقریباً تمامی پسران و دختران هم سن و سالم در آن محله و محله های مجاور، فراگیری قرآن، حافظ، سعدی و… را مرهون این زن بودند.
پس از اتمام این دوره مکتب خانه، تعداد زیادی از کودکان به دلیل وضعیت مالی ضعیف خانواده- به رغم سن کم- مجبور به فعالیت اقتصادی می شدند؛ آنان به طور معمول کار خود را با شاگردی نزد پدر یا آشنایان شروع می نمودند. از آنجایی که چند سالی بود ک پایه ی تأسیس مدارس کلاسیک در کرمان پی ریزی شده بود، پدرم مصر بود فرزندانش حتماً از سود برخوردار شوند، از این رو به مدرسه «انوشیروان عادل» (۳۲) واقع در محله ی «باغ لله» قدم نهادم.
از مهمترین نکاتی که از این دوران (سال های ۱۳۱۸ تا ۱۳۲۴ش.) در ذهن دارم و می تواند برای خوانندگان قابل توجه باشد این است که چون این ایام مقارن با جنگ جهانی دوم بود و به رغم بی طرفی ایران، کشور ما توسط متفقین مورد حمله قرار گرفت و جدا از اوضاع اقتصادی نابسامان ایران در آن روزگار، مشکلات حاصل از جنگ نیز گریبانگیر مردم شده بود، قحطی و کمبودها در تمامی زمینه ها وجود داشت، مثلاً داشتن کاغذ برای محصلین، آرزو محسوب می شد. کمبود و گرانی کاغذ به حدی بود که دانش آموزان می بایست از لوح استفاده کنند. بدین صورت که ما با تهیه ی ورقه ی آهنی یا حلبی (۳۳) از آن به جای کاغذ استفاده می کردیم.
هر دانش آموز دارای یک لوح، قلم نی و شیشه مرکب بود. هر روز در سر کلاس درس جدید را با قلم نی بر روی لوح (ورقه های آهنی یا حلبی) می نوشتیم و شب در منزل مشق شب را نوشته و فردا صبح لوح را نشان معلم داده و پس از رفع اشکال و تأیید وی، همگی سر حوض مدرسه رفته و گاه در زمستان با شکستن یخ حوض آب، مشق دیروز را شسته و لوح را با دستمسالی که بدین منظور همراه داشتیم، خشک نموده و سرمشق جدید را یادداشت می کردیم (۳۵).
شرح و توضیح مبسوط تر این مطالب را بدین علت ذکر کردم تا محصلین امروزی که خوشبختانه به سهولت می توانند از انواع دفتر، کاغذ، قلم، کامپیوتر و دیگر امکانات آموزشی استفاده نمایند با آشنایی به مشکلات و محدودیت های محصلین در گذشته، قدردان و شاکر مواهب کنونی جامعه باشند و ان شاءالله با تلاش و کوشش بیشتر در فراگیری علم و دانش بکوشند.
به هر تقدیر، بعد از طی نمودن دوران شش کلاس ابتدایی، به رغم آنکه علاقه بسیاری به ادامه تحصیل داشتم، به دلیل عدم توان مالی خانواده ام و مشکلات معیشتی که گریبانگر اکثریت خانواده های کرمانی در آن زمان بود و در سطور گذشته به گوشه ای از آنان اشاره نمودم جهت کمک به خانواده، از ادامه تحصیل روزانه صرفنظر نموده و در حدود سن ۱۵-۱۴ سالگی قدم در راه فعالیت اقتصادی نهادم».

13

نوشته های مرتبط


پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

از «پیام ما» بیشتر بدانید :

آمار سایت

  • کاربران آنلاین : 6
  • امروز: 271
  • دیروز: 435
  • هفته: 5,115
  • ماه: 15,361
  • سال: 76,118