روایت صدیقه عبدالهی، نخستین زن شاغل در برج مراقبت دریایی چابهار
برجی که فرو ریخت، زنی که ایستاد
۲۷ تیر ۱۴۰۵، ۲۰:۳۸
جنگ، گاهی در تردید یک مادر برای فرستادن فرزندش به جلسه امتحان آغاز میشود؛ در شبهایی که کودکی هفتساله از ترس انفجار خوابش نمیبرد؛ و در زندگی زنی که میان مراقبت از خانواده و حفظ شغلی که سالها برای به دست آوردنش جنگیده، گرفتار مانده است.
این گزارش، روایت صدیقه عبدالهی است؛ زنی که جنگ را همزمان در سه جایگاه تجربه کرده است: زنی شاغل که برای ماندن و دوام آوردن در یکی از مردانهترین محیطهای کاری جنوب کشور جنگیده؛ مادری که میان امنیت فرزند و آینده تحصیلی او ناچار به تصمیمگیری شده؛ و شهروندی که سه بار فروریختن محل کارش را به چشم دیده است.
اگر جنگ با ویرانی شناخته میشود، روایت زنان از جنگ، روایت تلاش برای حفظ زندگی است؛ از جایی که برجی با مأموریت مراقبت و نجات، خود قربانی ویرانی میشود، اما زنی میماند که هنوز باید از زندگی، خانواده و آنچه باقی مانده است، مراقبت کند.
برجی برای نجات، در میانه جنگ فرو ریخت
وقتی با صدیقه عبدالهی گفتوگو میکنم، چابهار هنوز زیر شدیدترین حملات قرار دارد. برق شهر گاهی چند بار در روز قطع میشود و با هر خاموشی، اینترنت و خطوط تلفن نیز از دسترس خارج میشوند. ارتباط مدام قطع و وصل میشود؛ درست شبیه زندگیای که این روزها میان اضطراب و انتظار معلق مانده است.
میان این قطعیهای پیدرپی، صدای زنی را میشنوم که تلاش میکند روایتش را آرام و دقیق تعریف کند؛ روایتی که هر از گاهی با صدای انفجار متوقف میشود.
صدیقه، متولد ایرانشهر، پنج سال است که در برج مراقبت دریایی چابهار کار میکند. او تنها زن بخش عملیاتی این برج است و بهعنوان کارشناس جستوجو و نجات دریایی فعالیت میکند؛ زنی که وارد محیطی شد که سالها حضور زنان در آن ناممکن تصور میشد.
برج مراقبت دریایی چابهار، همان برج سفید شصتوششمتری که سال ۱۴۰۰ افتتاح شد، برای بسیاری از مردم شهر فقط یک ساختمان اداری نبود؛ به یکی از نمادهای چابهار تبدیل شده بود. بسیاری آرزو داشتند تنها یک بار از بالای آن دریا را تماشا کنند. اما برای صدیقه، آن برج فقط یک نماد شهری نبود؛ بخشی از زندگی حرفهای و حاصل سالها تلاش برای رسیدن به جایگاهی بود که به دست آورده بود.
این برج، مطابق مأموریت تعریفشده برای آن، وظیفه نظارت بر ترافیک دریایی شناورها و کشتیها در محدوده دریای عمان و هماهنگی عملیات جستوجو و نجات دریایی را بر عهده داشت؛ فعالیتی تخصصی که بر اساس کنوانسیونها و معاهدات بینالمللی دریانوردی انجام میشد و ایران نهتنها عضو آنهاست، بلکه آنها را نیز تصویب و امضا کرده است.
به گفته صدیقه، این برج هیچ کاربری نظامی نداشت. با این حال، در فاصله کمتر از ۱۰ روز، سه بار هدف حمله آمریکا قرار گرفت. شامگاه هفدهم تیر، نخستین موشکها به طبقات بالایی برج اصابت کردند. هجدهم تیر، بخشهای پایینی ساختمان نیز هدف قرار گرفت و سرانجام بامداد جمعه، بیستوششم تیر، سه موشک دیگر آنچه را از برج باقی مانده بود، بهطور کامل فرو ریخت.
سه حمله به برج مراقبت چابهار
صدیقه میگوید هنگام آغاز حملات، برخلاف روزهای عادی، پرسنل در برج حضور نداشتند. به گفته او، در جریان جنگ چهلروزه، کارکنان دورکار شده بودند.
«در جنگ چهلروزه ما دورکار شده بودیم و برج تقریباً خالی بود. با اعلام آتشبس و شروع مذاکرات، کمکم به برج مراقبت و ساختمانهای اداری برگشتیم، اما با آغاز دوباره جنگ، پرسنل را دوباره دورکار کردند.»
پس از نخستین حمله، خودش را به برج رساند تا وسایل شخصیاش را جمع کند.
«باور چیزی که میدیدم برایم بسیار سخت بود. بخشی از وسایلم را برداشتم و بخشی را داخل کمد گذاشتم تا در فرصت مناسبتری برگردم، اما دیگر فرصتی نشد. روز بعد دوباره برج را زدند و همکارانم گفتند موشک دقیقاً به اتاق کار تو اصابت کرده است.»
ویران شدن برج مراقبت برای صدیقه فقط به معنای از دست رفتن محل کارش نبود؛ فروریختن جایی بود که برای ایستادن و اثبات تواناییاش در آن، سالها تلاش کرده بود. جنگ او، سالها پیش از شنیده شدن صدای موشکها در چابهار آغاز شده بود.
برج مراقبت دریایی، محیطی مردانه بود؛ نه فقط به دلیل تعداد نیروها، بلکه به دلیل باوری ریشهدار که برخی مشاغل را ذاتاً مردانه تعریف میکند. در این نگاه، دریا، ناوبری و کار در موقعیتهای حساس، پیش از آنکه به مهارت و تخصص وابسته باشد، با جنسیت گره خورده است. حضور صدیقه در چنین فضایی، شکستن همین مرز نامرئی بود.
«وقتی برای نخستین بار وارد این مجموعه شدم، بارها این سؤال را میشنیدم که یک خانم اینجا چه کار میکند. از نگاه خیلیها، زن بودن با این شغل هیچ سنخیتی نداشت.»
این نگاه، حتی پس از پنج سال کار تخصصی، هنوز هم بهطور کامل از بین نرفته بود:«همین امروز هم برای بیمه من مشکل دارند. شرکت میگوید مگر یک خانم میتواند در چنین شغلی کار کند؟ فکر میکنند اسم یک نفر را فقط برای بیمه داخل قرارداد نوشتهاند، نه اینکه یک زن واقعاً هر روز در برج مراقبت کار کرده باشد.»
او برای رسیدن به این موقعیت، تنها با ساختار مردسالارانه روبهرو نبود. مسیر آموزش و کسب تخصص نیز برایش پر از مانع بود؛ از گرفتن مدارک تخصصی دریانوردی و زبان انگلیسی برای کار با کنوانسیونهای بینالمللی گرفته تا ادامه تحصیل در رشتهای که در عمل، مسیر آن بیشتر برای مردان هموار شده بود.
«برای این کار، ناوبری خواندم و مدرکهای تخصصی گرفتم. اما وقتی خواستم ادامه تحصیل بدهم، گفتند باید مدرکت را از دانشگاه ملی مهارت بگیری؛ دانشگاهی که رشته ناوبری آن عملاً فقط برای آقایان است. یعنی میتوانستم همان کار را انجام بدهم، اما مسیر تحصیلی آن برای من وجود نداشت.
بعد از او، دو زن دیگر نیز وارد این مجموعه شدند و در بخش بهداشت محیط و ایمنی شناورها مشغول به کار شدند.
«کمکم تابوی اینکه زن نمیتواند کار دریایی انجام دهد، شکسته شد. حضور ما نشان داد این شغل، بیش از آنکه به جنسیت وابسته باشد، به تخصص نیاز دارد.»
اما درست زمانی که سالها تلاش صدیقه برای پذیرفته شدن در این محیط به ثمر نشسته بود، جنگ از راه رسید و در چند روز، برجی را ویران کرد که برای ساختن جایگاهش در آن، سالها زمان صرف کرده بود.
کفشهایی پشت در؛ مادری میان ترس و تصمیم در روزهای جنگ
با این حال، سختترین روایت صدیقه از محل کارش آغاز نمیشود؛ از خانه شروع میشود.
او مادر دو دختر است؛ یکی هفدهساله که امتحانات نهایی دبیرستانش همزمان با آغاز دوباره جنگ شروع شده بود و دیگری دختری هفتساله که شبها دیگر خواب آرامی ندارد
«همه تلاشم این بود که دختر بزرگم در آرامش درس بخواند. از رفتوآمدها و سفرهایمان کم کرده بودیم تا فقط روی امتحانهایش تمرکز کند. اما درست چند روز بعد از شروع امتحانات، دوباره جنگ آغاز شد.»
جنگ، برای او، ناگهان به یک پرسش ساده اما سرنوشتساز تبدیل شد؛ آیا دخترش را به جلسه امتحان بفرستد یا نه؟
«به هر دو انتخاب فکر میکردم. اگر نمیرفت، آینده تحصیلیاش آسیب میدید و اگر میرفت، هیچ تضمینی وجود نداشت که سالم برگردد.»
همه اینها در شرایطی بود که در روزهای نخست جنگ، همسرش نیز کنار خانواده نبود. همزمان با آغاز امتحانات نهایی دخترش، همسر صدیقه برای شرکت در آزمون کارشناسی ارشد به بندرعباس رفته بود؛ شهری که خود هدف حملات شدید قرار گرفت. پس از آن، به دلیل شرایط جنگی، محل برگزاری آزمون او به جاسک منتقل شد؛ اما چند روز بعد، حملات به جاسک نیز آغاز شد.
برای صدیقه، نبودن همسر فقط به معنای دور بودن یک نفر از خانه نبود؛ در همان روزهایی که جنگ آغاز شده بود، او باید همزمان با نگرانی برای امنیت همسرش، بار تصمیمگیری، مراقبت از دو فرزند و مواجهه با ترسهای روزمره خانواده را نیز به تنهایی بر دوش میکشید.
«وقتی دخترم میخواست برای امتحان از خانه خارج شود، نمیتوانستم همراهش باشم. دختر کوچکم را هم نمیشد در آن گرمای شدید با خودم بیرون ببرم. با هزار توسل و دعا راهیاش کردم.»
او میگوید: «هر لحظه اخبار را دنبال میکردم و منتظر بودم برگردد. ترس همه وجودم را گرفته بود. میترسیدم اتفاقی که برای مدرسه میناب افتاد، اینجا هم تکرار شود. مگر میشود مادر باشی و از چنین موقعیتی نترسی؟ چرا نترسم؟ این برج که کاربری نظامی نداشت، هدف حمله قرار گرفت؛ چه تضمینی وجود دارد که مکانهای غیرنظامی را هدف قرار ندهند؟»
چند لحظه سکوت میکند و بعد از تصویری حرف میزند که برای او به نشانه بازگشت و زنده ماندن تبدیل شده است.
«هر بار که برمیگشت و کفشهایش را دمِ در میدیدم، فقط بابت همان یک جفت کفش که پشت در بود، هزار بار خدا را شکر میکردم که دخترم سالم به خانه برگشته است.»
برای مادری که شهرش زیر بمباران است، همان کفشهایی که پشت در جفت شدهاند، معنایی فراتر از یک بازگشت معمولی دارند.
او میگوید: «در جنگ، وقتی بچه داشته باشی، همهچیز فرق میکند. باید تصمیم بگیری و باید تصمیم درستی هم بگیری. من به جایی رسیده بودم که واقعاً نمیدانستم برای دخترم کدام تصمیم درست است.»
در سوی دیگر خانه، دختر هفتسالهاش نیز جنگ را به زبان خودش تجربه میکند.
«چند وقتی است دچار بیخوابی شده است. شبها از خواب بیدار میشود، میآید مرا میبوسد، در خانه قدم میزند و دوباره به رختخواب برمیگردد. یک شب دیدم اصلاً نمیخواهد بخوابد. با او صحبت کردم و فهمیدم منتظر است دوباره بمباران شروع شود. هرچقدر هم تلاش میکنم آرامش کنم، وقتی صدای انفجارهای شبانه را میشنود، ترس دوباره به سراغش میآید.»
ریشههایی که با جنگ کنده نمیشوند
صدیقه میگوید تا پیش از این، همیشه از خودش میپرسید چرا خانوادهها در کشورهای جنگزده مهاجرت نمیکنند؛ چرا میمانند و چرا کودکانشان را در دل جنگ بزرگ میکنند.
حالا پاسخ آن پرسش را در تجربه شخصی خودش پیدا کرده است.
«وقتی خودم جنگ را تجربه کردم، فهمیدم چقدر در این خاک و آب ریشه دارم. مهاجرت، آنقدر که از دور به نظر میرسد، ساده نیست. اینجا زادگاه من است. زندگیام اینجاست. با دو بچه و با این پول کمارزش، واقعاً آدم کجا میتواند برود؟»
او از محرومیتهای سالهای زندگی در چابهار و ایرانشهر نیز حرف میزند؛ از کمبودهایی که آنقدر با آنها زندگی کردهاند که گاهی دیگر به چشم نمیآیند.
«سالهاست با کمبود امکانات زندگی کردهایم و به ناچار به خیلی چیزها عادت کردهایم. اما هر بار که به شهرهای بزرگ میرویم، تازه متوجه میشویم چیزهایی که برای دیگران بخشی از زندگی عادی است، برای ما همیشه دور از دسترس بوده است. جنگ، این محرومیتها را عمیقتر میکند و فقط آنها را آشکارتر نشان میدهد.»
روایت صدیقه، روایت زنی است که جنگ را از نزدیکترین فاصله ممکن تجربه کرده است؛ از پشت میز کاری که دیگر وجود ندارد، از کنار تخت کودکی که خواب آرامش را از دست داده و از پشت دری که هر بار باز شدنش برای او به معنای بازگشت یکی از عزیزانش است.
برج سفید چابهار فرو ریخته است؛ اما داستان زنی که سالها برای حضور و دیده شدن در آن فضا تلاش کرده، با ویرانی یک ساختمان به پایان نمیرسد. شاید یکی از مهمترین روایتهای جنگ همین باشد؛ اینکه پشت هر ساختمان فروریخته، پشت هر شهر خاموش و پشت هر صدای انفجار، زندگیهایی جریان دارند که میکوشند بار دیگر خود را از میان آوارها پیدا کنند.
صدیقه هنوز در چابهار مانده است؛ در شهری زخمی از جنگ، اما همچنان پیوندخورده با خانه، خانواده و ریشههایی که بهآسانی نمیتوان از آنها جدا شد. همانگونه که خودش میگوید، گاهی ماندن فقط یک انتخاب نیست؛ بخشی از رابطه عمیقی است که انسان با سرزمین و زندگی ساختهشده در آن برقرار میکند.

برچسب ها:
برج مراقبت دریایی چابهار، چابهار، روایت زنان از جنگ، زنان شاغل در مشاغل مردانه، زنان و جنگ، صدیقه عبدالهی، مادری در جنگ
نظر کاربران
نظری برای این پست ثبت نشده است.
مطالب مرتبط
بررسی احتمال عملیات نظامی ترامپ علیه سایت کوه کلنگ
دکتر کاوه جاسب، فوقتخصص سرطان کودکان شاغل در بیمارستان بقایی ۲ اهواز
سومین بار است که بیمارستان به دلیل بمباران پادگان مجاور تخلیه میشود
بدن زنانه، زیر بار فقر
گزارش «پیام ما» از رواج مصرف قرص مُسَکن در میان زنان کارگر کشاورزی در «داراب»
زن، کار، «ریلیـــــــــف»
جنگ در جنوب به محورهای ارتباطی رسید
پلهای زخمی بنــــــــــدر
گزارش «پیام ما» از بمباران شبانه در اطراف بیمارستان اهواز
کودکان بدحال زیر آتش موشک ماندند
جنگ در جنوب کشور آثار باستانی را تاکنون هدف نگرفته، اما لنجها، اسکلهها و «اقتصاد گردشگری ساحلی» را با بحرانی جدی روبهرو کرده است
گردشگری جنـــــوب از نفس افتاد
تجاوز به آسمان جنوب کشور در روزهای سهشنبه و چهارشنبه همچنان ادامه داشت
ساحــلِ بیخـــــواب
گزارش سازمان ملل در سال ۲۰۲۶ درباره توسعه منابع آب جهان میگوید بدون برابری جنسیتی، بحران آب حل نمیشود
زنان؛ غایبان مدیریت منابع آب
تنگه هرمز نقطه ثقل منازعه ایران و آمریکا
وب گردی
- درخواست توقف پروژه باملند برای حفاظت از درختان و طبیعت شهر لاهیجان
- بهترین پنل پیامکی ایران [4 تا از بهترین سامانه پیامکی ایران]
- آشنایی با خدمات متنوع اسنپفود در رشت
- بهترین مدل شومیز برای افراد چاق؛ 10 مدل ترند 1405
- جنس سیم چه تأثیری در کیفیت برق رسانی دارد؟
- مسابقه ملی ایدهپردازی «ایدانو» به آنتن شبکه دو رسید
- «سهم ما از قدردانی»؛ حمایت ویژه هتلهای دُنسه از قهرمانان امداد
- درخواست ایجاد مسیر دوچرخهسواری ۱۰۰ کیلومتری در قم
- چند روز بعد از سمپاشی ساس از بین میرود؟ (راهنمای کامل سمپاشی ساس + قوی ترین سم ساس)
- باغ پرندگان تهران کجاست؟ معرفی، ساعت کاری و آدرس بیشتر
بیشترین نظر کاربران
زنان؛ غایبان مدیریت منابع آب
پربازدیدها
1
رقص سوگوارانه؛ کنشی مقاومتی
2
رقص عزا
3
مبارزه با جستوجوی گنج
4
هوای آلوده با موتورهای منسوخشده و آلاینده خودروهای داخلی
5
گنجِ گمشده زیر چرخ لودرها




دیدگاهتان را بنویسید