بمب بر خاطره‌های چابهار





بمب بر خاطره‌های چابهار

۲۵ تیر ۱۴۰۵، ۱:۰۰

چابهار بود و بوی شرجی دریای بزرگ و کوچکش. وقتی در فرودگاه کنارک از هواپیما بیرون می‌آمدی، بوی تاریخ به مشام می‌رسید. چابهار زمزمه همه بلوچستان بود؛ آن روزها که در ایرانشهر، نیک‌شهر و خاش درس می‌دادم. چابهار بود که آغوشش را به رویت باز می‌کرد و مرا به شوق دیدن روی ماه همکاران و دانش‌آموزان عزیزم، هر هفته روانه این بندر در جنوبی‌ترین بخش خطه وطنم می‌کرد.

چابهار صدای ساز علی‌محمد بلوچ و علی آوارگن را داشت؛ صدایی که تا دورترین نقطه استان می‌رفت، لابه‌لای بادهای صدوبیست‌روزه سیستان می‌پیچید و در زابل، نهبندان و بیرجند بر تن و روح دانش‌آموزم می‌نشست؛ دانش‌آموزی که اکنون سرباز شده بود و تنها در تاریکی برجک نگهبانی در میلَک، زهک یا بمپور، نوای آن‌ها را زمزمه می‌کرد.
داستان مردم محجوب و مهجور جنوب و پاسداری آنان از مرزهای میهن، با همه آیین‌ها، مناسبت‌های دیرین و اسطوره‌هایشان، تا دوردست‌ها امتداد می‌یابد؛ آنجا که گفته می‌شود بلوچستان در حفظ شمالی‌ترین نقطه ایران، در کرانه خزر، نیز نقش داشته است.

چابهار اکنون زمزمه من است و در قلبم، با هر بمبی که این تاجر موبورِ رجزخوان در آن فرومی‌ریزد، آتشی به پا می‌شود. وقتی کنارک می‌سوزد، وصله‌ای از تنم گر می‌گیرد و مرا که زاده مازندرانم، با نغمه «امیری» و «طالبا طالبا» جان‌فدای خود می‌کند.
حالا جنوب، همه ایران است.

به اشتراک بگذارید:

برچسب ها:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *