چگونگی رابطه مخاطب با متون داستانی

«غریبه» با متن و «بی‌خانمان» در معنا





«غریبه» با متن و «بی‌خانمان» در معنا

۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰:۱۵

رابطه میان خواننده و متن در نظریات ادبی معاصر یکی از بنیادی‌ترین مسائل در فهم فرایند تولید معناست. از زمانی که رویکردهای خواننده‌محور در برابر روش‌های کلاسیک مواجهه با متن قرار گرفتند، این ایده به‌ویژه در آثار «ولفگانگ ایزر» و «هانس روبرت یائوس»، تثبیت شد که معنا در تعامل میان متن و خواننده شکل می‌گیرد. ایزر با مفهوم «خواننده ضمنی» و «شکاف‌های متنی» نشان داد که متن همواره نقاطی از ابهام دارد که تنها در فرایند خواندن فعال می‌شوند، از دید او متون ادبی، سرشار از شکاف‌ها و قسمت‌های سکوت‌اند که متن به‌عمد آنها را ناگفته رها می‌کند. این شکاف‌ها در فرایند خوانش، خواننده را به «پر کردن» آن‌ها دعوت می‌کنند. مفهوم خواننده ضمنی نیز به نقشی اشاره دارد که متن، از خواننده می‌خواهد ایفا کند. خواننده ضمنی یک شخص واقعی نیست، «آن» یا «او»، در واقع ساختاری درون متن است که واکنش‌های خواننده را هدایت می‌کند. این ساختار شامل چشم‌اندازهای روایت، شخصیت‌ها و طرح داستان می‌شود.

ایزر برای روشن‌تر شدن ایده‌اش از تمثیل صور فلکی استفاده می‌کند: ستارگان در آسمان ثابت‌اند (متن)، اما خطی که هر شخص، برای وصل کردن آن‌ها انتخاب می‌کند متغیر است (ذهن خواننده). به‌این‌ترتیب، میان دو نفر نیز ممکن است یکی‌شان یک صورت فلکی را «خرس بزرگ» و دیگری «ملاقه» ببینند. یائوس نیز با طرح «افق انتظارات»، تاریخ‌مندی فهم ادبی را برجسته کرد. بااین‌حال، در اغلب این رویکردها، خواننده بیشتر به‌عنوان یک عامل شناختی یا تاریخی بررسی شده و کمتر به موقعیت وجودی و اجتماعی او در نسبت با متن توجه شده است. در ادامه با استفاده از مفاهیم جامعه‌شناختی «گئورگ زیمل»، به‌ویژه مفهوم «غریبه» و به‌صورت ضمنی «رهگذر»، سعی می‌شود نشان داده شود که خواننده، سوژه‌ای است که در ساختاری از نزدیکی و فاصله، حضور و غیاب، و حرکت و سکون قرار دارد.

زیمل در مقاله مشهور خود با عنوان «غریبه»، نوعی خاص از رابطه اجتماعی را توصیف می‌کند که در آن فرد هم‌زمان درون و بیرون یک جمع قرار دارد. غریبه کسی نیست که کاملاً بیرونی باشد، در واقع «او» عضوی از گروه است که تعلقش به گروه از جنس پیوندهای عمیق تاریخی یا عاطفی نیست، بلکه از نوعی هم‌زیستی فضایی و اجتماعی ناشی می‌شود. او «نزدیک است؛ چون در تعامل است، و دور است؛ چون به طور کامل در ساختار درونی گروه ادغام نشده است». این دوگانگی، غریبه را به موقعیتی خاص تبدیل می‌کند که در آن فاصله، درگاهی برای نوعی شناخت عینی‌تر است. زیمل حتی بر این نکته تأکید می‌کند که غریبه به دلیل همین فاصله ساختاری، قادر است الگوهایی را ببیند که برای اعضای درونی نامرئی‌اند. (در اینجا به تعبیر «میخائیل باختین» می‌توان از متن قرائتی را داشت که حتی نویسنده به آن فکر نکرده باشد.) در ادامه می‌توان چهره دیگری را نیز از اندیشه زیمل استخراج کرد: «رهگذر». رهگذر به‌عنوان سوژه‌ای است که نه در یک موقعیت تثبیت‌شده اجتماعی قرار دارد و نه در یک ساختار تعلق پایدار. او در حرکت مدام و دائمی میان موقعیت‌هاست. اگر غریبه بیانگر «فاصله درون حضور» باشد، رهگذر بیانگر «حرکت میان فواصل» است. این دو مفهوم در کنار هم یک منطق دوگانه تولید می‌کنند که برای فهم تجربه خواندن بسیار کارآمد است: نزدیکیِ بدونِ ادغام و حرکتِ بدونِ تثبیت.

خواننده در مقام خوانشگر و فاعل تأویل‌کننده، هنگام خوانش داستان، وارد جهانی می‌شود که قواعد، منطق و روابط خاص خود را دارد. او با شخصیت‌ها هم‌ذات‌پنداری می‌کند، در احساسات و افکار آن‌ها مشارکت می‌ورزد و از درونِ روایت، «تجربه» می‌کند. این همان سطح نزدیکی است که نظریه ایزر آن را به‌عنوان «درگیری تخیلی» توصیف می‌کند. اما این نزدیکی هرگز به ادغام کامل نمی‌انجامد، زیرا خواننده هم‌زمان آگاه است که با یک ساختار روایی مواجه است؛ ساختاری ساخته‌شده، غیرواقعی و قابل بازنمایی. خواننده با اینکه درون جهان متن قرار دارد، اما هرگز به آن تعلق کامل ندارد؛ او هم‌زمان هم درگیر و مشارکت‌کننده است و هم ناظر.
شکاف‌های متن، خواندن را به فرایندی فعال و زمان‌مند تبدیل می‌کنند که در آن معنا ساخته می‌شود و خبری از اعطای آن از سوی متن نیست. خواننده در طول متن، دائماً در حال حرکت است: گاه با شخصیت‌ها هم‌ذات‌پنداری می‌کند، گاه از آن‌ها فاصله می‌گیرد، گاه روایت را بازسازی می‌کند و گاه در برابر آن مقاومت می‌ورزد. این حرکت مداوم، وضعیت او را به «رهگذر» نزدیک می‌کند؛ سوژه‌ای که در مسیر معنا حرکت می‌کند، بدون آنکه هرگز در نقطه‌ای نهایی تثبیت شود. معنا در اینجا مقصدی است که در مسیر حرکتِ خواننده تولید می‌شود.

میخائیل باختین رمان را به‌عنوان فضایی چندصدایی توصیف می‌کند که در آن هیچ صدای واحدی بر دیگری سلطه نهایی ندارد. خواننده در چنین فضایی ناگزیر است میان صداهای مختلف حرکت کند، موضع بگیرد، تفسیر کند و درعین‌حال از تثبیت در یک موقعیت نهایی اجتناب ورزد. این وضعیت نتیجه ترکیب و هم‌بستری غریبه و رهگذر است: خواننده نه متعلق به هیچ‌یک از صداهاست (غریبه)، و نه در یک جایگاه ثابت قرار دارد (رهگذر). او «رهاشده» و «سرگردان» در میان آن‌ها، در حال جابه‌جایی دائمی است. خوانشگر در واقع، در شبکه‌ای پیچیده، سیال و تودرتو از معنا و متن در رفت‌وآمد است که گاه با هم تداخل دارند؛ گاهی در تباعد با هم‌اند و گاه در توازی.
در آثاری مانند «خانم دالووی» از «ویرجینیا وولف»، جریان سیال ذهن، مرز میان ذهن شخصیت‌ها و روایت بیرونی را از بین می‌برد. خواننده به درون ذهن‌های متعدد وارد می‌شود، اما این ورود هرگز کامل یا پایدار نیست و دیدن در آن، همواره با عدم قطعیت همراه است. در نتیجه، خواننده هم‌زمان درون و بیرون قرار دارد. در آثار «کافکا»، این وضعیت به سطحی رادیکال‌تر می‌رسد. جهان روایت در «محاکمه» یا «قصر» به‌گونه‌ای ساخته شده که قواعد آن هرگز به طور کامل قابل‌فهم نیست. خواننده همانند شخصیت اصلی در وضعیت سردرگمی ساختاری قرار می‌گیرد؛ وضعیتی که می‌توان آن را نوعی بی‌خانمانی در معنا دانست.
در ادبیات پست‌مدرن، همان‌طور که «لیندا هاچن» توضیح می‌دهد متن با شکستن توهم واقعیت، خواننده را در یک بازی دائمی به بیرون از متن بازمی‌گرداند. در رمان «اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری» از «ایتالو کالوینو»، خواننده به‌عنوان شخصیت وارد متن می‌شود، اما این ورود به‌جای ادغام، نوعی نوسان دائمی میان حضور و فاصله ایجاد می‌کند. ما در این رمان «مهمان» و یا «ساکن» نیستیم؛ غریبه و رهگذریم. در واقع در خوانش ادبی، بدون فاصله، فهم ممکن نیست و بدون حرکت، معنا شکل نمی‌گیرد. دیگر مسئله «چه چیزی درست است؟» نیست، بلکه «چه جهان‌هایی وجود دارند؟» است.

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیشترین نظر کاربران

زندگی در تعلیق

زندگی در تعلیق