نگاه کودکان از قاب پنجره به جنگ
۱ تیر ۱۴۰۴، ۱۶:۲۴
در شبهایی که آسمان ایران با صدای انفجار و پدافند لرزید، خانهها تنها پناهگاه بزرگترها نبودند بلکه قلبهای کوچک کودکان نیز در میان ترسهای پنهان و این شبهای پرتنش در این خانهها به لرزه افتاده بود. کودک سهسالهای پشت پای مادرش پناه میجست و کودک نهسالهای که با دیدن دود و انفجار میگفت: «کاش برج میلاد رو نزنن… من میخوام از نزدیک ببینمش.» برای بسیاری از کودکان، جنگ تا پیشازاین مفهومی انتزاعی بود، اما حالا با چشم و گوششان آن را لمس میکنند. در این روزهای سخت، شنیدن صدای کودکان و فهمیدن ترسها و سؤالاتشان، مهمترین گام در ساختن دنیایی امنتر است؛ حتی اگر پاسخهای دقیقی نداشته باشیم. این گزارش تلاشیست برای درک و ثبت واکنشهای کودکان در برابر صداهای انفجار، مفهوم جنگ، احساس امنیت و اضطرابهای ناشی از جنگ.
روایت مادران از مواجهه کودکان با جنگ
«طاها»، هشتساله و «رستا»، چهارساله – نوبنیاد: «الهام»، مادر این دو کودک از شب انفجار میگوید؛ همان شبی که آسمان شهرک چمران از پنجره آشپزخانهشان دیده شد و همهچیز برای همیشه در ذهن بچهها ثبت شد.
«شب اول، رستا با ترس پرسید: ’مامان این صدا چیه؟‘ و طاها گفت: ’مامان بریم خونه مامانجون، الان خونههامون منفجر میشه…‘»
الهام میگوید هیچوقت فکر نمیکردم یک شب عادی اینطور به خاطرهای پر از وحشت تبدیل شود: «رستا بهمحض اینکه کوچکترین صدایی را میشنود، لباس من را محکم میگیرد و میپرسد: ’بمب زدن؟‘ ولی طاها فقط زل میزند و حرفی نمیزند… ترس و شوک در نگاهش موج میزند. آنها هیچکدام از این واژهها را نمیدانستند، ولی حالا دارند تکرارشان میکنند.»
الهام جملهای را به یاد میآورد که دلش را شکست: «طاها گفت: ’مامان نکنه اینها فهمیدن تولدمه که بمب انداختن؟‘ چون قرار بود جمعه مهمان داشته باشیم که نیامدند… دنیای بچهها خیلی ساده است.»
او برای کاهش ترس بچهها تصمیم گرفت آنها را تنها نگذارد: «آوردمشان نزد پدر و مادرم تا کنار هم باشند. به بچهها میگویم خیلی زود تمام میشود، این صداها همه بمب نیست، صدای آسمان است. اما آنها از نگاه من میفهمند که دارم فقط دلداری میدهم…»
«آرشام»، چهارساله – پیروزی: «مائده»، مادر آرشام، میگوید تلاش کرده بودند کودکشان متوجه فضای جنگ نشود، اما بچهها حتی وقتی بازی میکنند، همهچیز را میفهمند. «وقتی رسیدیم لواسان، آرشام یکدفعه گفت: ’خوب شد اومدیم اینجا پناه گرفتیم.‘ پرسیدیم پناه برای چه؟ گفت: ’آخه اسرائیل حمله کرده…‘» او وسط بازی هم ناگهان میگفت: «اگه بریم تهران، میمیریم… چون اسرائیل داره میجنگه.»
وقتی صدای پدافند آمد، پاهایش را جمع کرد و با ترس گفت: «یا امام حسین، جنگ شد؟» مادرش گفت: «نه عزیزم، اینها نورافشانیاند، مثل چهارشنبهسوری.» ولی ترس در چشمهایش موج میزد.
مائده میگوید: «حتی وقتی فکر میکردم سرگرم بازی است، خبر کشتهشدن بچهها که از تلویزیون پخش میشد، رفت جلوی صفحه و فقط نگاه کرد.» بعد با اطمینان کودکانهای گفت: «اصلاً اسرائیل ما رو نمیزنه… ما داریم اسرائیل رو میزنیم.»
او در پایان میگوید: «به او میگوییم اینجا جنگ نیست، صداها برای بیرون است؛ ولی او میفهمد که همهچیز عوض شده است.»
«کارین»، ششساله – تهران: کارین، با اینکه صدای پهپاد یا انفجار را نمیشنود، اما وقتی اخبار جنگ در تلویزیون پخش میشود و بزرگترها درباره آن حرف میزنند، ذهنش پر از سؤال و ترس میشود. مادر کارین میگوید: «وقتی تصاویر کودکانی را که کشته شده بودند، دید، بغض کرد و پرسید: ’مامان، چرا این کار رو میکنن؟ اینا آدمای بدیان؟ چرا بچهها رو میکشن؟ من ازشون بدم میاد…‘»
مادرش میگوید تلاش میکند خانه را از فضای جنگ دور نگه دارد: «تمام تلاشم را کردم که کارین دیگر چیزهای ترسناک نبیند، اما انگار با تمام حواسش داشت اتفاقها را دنبال میکرد.»
او میگوید: دیروز، وقتی داشت ظرفها را میشست، کارین ناگهان با عروسکش به آغوشش پناه آورد و بدون هیچ مقدمهای گفت: «مامان، من جنگو دوست ندارم. چرا تموم نمیشه؟ دلم میخواد بریم جاهایی که دوست داریم…»
مادر، او را در آغوش گرفته و گفته: «کارینجان، اینجا جنگ نیست… خیلی زود همهچیز تمام میشود، اینترنت وصل میشود و میتوانی کارتونهایی که دوست داری ببینی.»
«نامدار»، ۱۰ساله – پل رومی: نامدار ابتدا صدای پدافند را هیجانانگیز میدانست. مادرش، «سوگند»، میگوید: «رفت سمت پنجره و گفت: ’وای، چقدر باحاله!‘ ولی چند روز بعد، همان صداها باعث شد ساکت شود و با ترس اطرافش را نگاه کند. دیگر ذوق نداشت.»
برای آرامکردنش، مادر به بازی و فیلم پناه آورد، اما خودش هم آرام نبود: «بچگی من با جنگ گذشت. این صداها فقط صدا نیستند… با هر انفجار، خاطرههایم برمیگردد. حتی وقتی آب منطقه قطع شد، نامدار دقیق نمیدانست چه میگذرد، ولی میفهمید چیزی تغییر کرده است.»
«هیرمان»، هفتساله و «لنا»، چهارساله – میدان المپیک: هیرمان و لنا، کودکان دیگری از میدان المپیک تهران، شب حمله با ترس به مادرشان هانیه گفتند: «مامان، جنگ شده؟ من میترسم خونهمون رو بزنن… ما چطور بخوابیم؟ اینهمه صدا هست…» مادرشان میگوید هیرمان بعد از چند دقیقه پرسید: «مامان، داریم از خونمون میریم… پس اسباببازیهام چی میشن؟» او با دلشوره گفته: «خانهمان امن است عزیزم، نگران نباش.» اما هیرمان بغض کرد و پرسید: «ما برنمیگردیم خونه؟ من همه اسباببازیهامو میخوام…»
میگوید لنا، دختر چهارسالهاش، وقتی صدای انفجار شنید، پرسید: «مامان، این صدا چیه؟» گفتم: «رعدوبرق است عزیزم…» اما وقتی دوباره صدا آمد، لنا با اضطراب رفت سمت پدرش و گفت: «بابا! دوباره صدا اومد… جنگ و دعواهاشون شروع شد؟»
مادرشان تعریف میکند: «برای اینکه نترسند و بتوانیم کمی آرامشان کنیم، همه در سرویس بهداشتی جمع شدیم و آنجا برایشان کارتون با صدای بلند گذاشتیم و بازی کردیم. همان شب از تهران خارج شدیم.» در مسیر لنا با صدایی کودکانه پرسید: «بابا… یعنی ایران تموم شد؟»
«حلما»، ۱۰ساله و «هیوا»، پنجساله – پردیس: حلما و هیوا دختران «زهرا» هستند که در پردیس تهران زندگی میکنند، شبهای اول حمله را مادرشان اینطور روایت میکند: «صدای انفجار ناگهانی بود. حلما که تا آن روز فقط در کتابها درباره جنگ خوانده بود، با ترس واقعی روبهرو شد. میگفت: ’وقتی چشمامو میبندم، صداها تو گوشم میپیچه…‘ نمیتوانست بخوابد، کابوس میدید و بغض کرده بود.»
زهرا میگوید: «شنیدن صدای تپش قلب دخترم و دیدن ترس در چشمانش برایم از سختترین لحظات بود. حس میکردم قلبم فشرده شده.» مادر ادامه میدهد: «تلاش کردم فضای خانه را عادی نگهدارم، اما چند روز پیش حلما با اشک گفت: ’دلم برای ایرانمون میسوزه مامان…‘»
زهرا میگوید: «اینکه بچهام چنین حسی دارد، ایران را وطنش میداند و نگرانش است، برایم ارزشمند است.»
«کیان»، ۱۱ساله – پردیس: کیان، چند روز قبل از شروع حملهها همراه خانوادهاش به اردبیل رفت. قرار بود شنبه به تهران برگردند، اما با شدت گرفتن حملات، ماندگار شدند. «ثریا»، مادر کیان، میگوید: «کیان صدای انفجار نشنیده بود، ولی همان روز اول بعد از دیدن خبرها گفت: ’مامان… من میخواستم بزرگ بشم.‘»
او قرار بود جمعه در کنسرت هنرجویان پیانو اجرا داشته باشد. مادرش میگوید: «خیلی ناراحت بود که کنسل شد. به او گفتم این وضعیت همیشگی نیست. ما کنارت هستیم، قرار است همهچیز درست شود…، ولی واقعیت این است که خودم هم پر از ترسام.»
سامان، ۹ساله – پونک: مادر سامان تعریف میکند که سامان «اولین شب گفت: ’ما کار بدی کردیم که بهمون حمله کردن؟” خیلی ترسیده بود، اصرار داشت برویم در پارکینگ؛ چون امنتر است. ولی سختترین لحظه، زمانی بود که فهمید پدرش باید برود سر کار؛ زد زیر گریه… از جدایی میترسید.»
آنها بعد از آن تصمیم گرفتند تهران را ترک کنند: «رفتیم سمت جنگل. گفتیم اینجا امنتر است. در مسیر، با بغض گفت: ’همه اسباببازیهامو جا گذاشتم و فرار کردیم.‘»
«آرتان»، هشتساله – جم (بوشهر): طبق گفته مادر آرتان، او از همان ابتدا نگران بود. مادرش میگوید: «به من گفت ’نمیتونم مثل شما بیتفاوت باشم. من کشورمو دوست دارم… ولی میترسم.» او تلاش کرده پسرش را آرام کند و توضیح بدهد صداهایی که میشنود، مربوط به دفاع ایران است. اما آرتان فقط سکوت کرده. «شب اول هر چه گفتم، قانع نشد… انگار او بود که من را قانع میکرد.»
وقتی آرتان گفت: «مامان، نکنه دیگه اتاقمو نبینم»، مادرش ساعتها گریه کرده است.
«کسری»، ۱۰ساله – تهرانسر: «سعیده» مادر کسری، میگوید با خانواده برای سفر به شمال رفته بودیم. اما بعد از شروع حملهها، به تهران برنگشتیم. او میگوید: « یک روز نزدم آمد و گفت: ’مامان، من خیلی جوونم… خیلی کم زندگی کردم‘.» بیشتر از همه، نگران پدرش بود که برای سر زدن به خانه برگشت تهران. مادرش در پاسخ فقط گفته است: «در این شرایط باید کنار هم باشیم تا دوباره زندگیمان را بسازیم.»
«امیرعلی»، هشتساله – آجودانیه: «هدیه»، مادر امیرعلی، از شب اول آغاز حملات چنین میگوید: «آن شب، صدای انفجار شدید شنیده شد، ولی امیرعلی متوجه نشد. اما صبح روز بعد، با شنیدن حرفهای اطرافیان، کمکم فهمید چه اتفاقی افتاده است.» هدیه میگوید: «حتی وقتی سرش به تبلت گرم بود، با دقت به مکالمههای ما گوش میداد. یکبار گفت: ’امسال، بدترین سال عمرمه‘.»
مادرش تلاش کرده او را آرام کند و با زبان خودش ماجرا را توضیح دهد: «گفتم نترس، ما مواظب هستیم. گفت دلش میخواهد با مشت دشمن را بزند.»
او حالا مدام مادرش را چک میکند تا مطمئن شود هنوز کنار اوست: «با هر بهانهای میآید بغلم، دستم را میگیرد، چیزی میپرسد یا فقط نگاهم میکند. دلش نمیخواهد حتی یک لحظه از ما جدا باشد.»
مادرش با صدایی آرام میگوید: «در این روزها، مادریکردن خیلی سخت است. چیزی در دلت مچاله میشود، ولی نمیتوانی نشان بدهی؛ باید محکم باشی.»
جنگ تنها صدای انفجار و دود نیست؛ جنگ، ترسی است که در قلب کودکان خانه میکند، کابوسی که شبهای بیپایان را میسازد و روزهایشان را بیرنگ میکند. روایت مادران، پژواک آن دلهرهها و امیدهایی است که در میان تاریکیها زنده میماند. هر کدام از این قصهها، دعوتی است برای درک عمیقتر، همراهی بیشتر و تلاش بیوقفه برای ساختن دنیایی امنتر، جایی که کودکان بتوانند با آرامش به آینده نگاه کنند و از قاب پنجرههایشان به روشنایی برسند.
نظر کاربران
نظری برای این پست ثبت نشده است.
مطالب مرتبط
«بانک زمان» در ایران راهاندازی میشود؛ سازوکار تبادل رایگان خدمات بدون پول
اکنــــونِ جامعـه ما و امـکان روایـــــــــت
کودکان و جنگ
تجربه زیسته کودکان، بازنمایی رسانهای و مراقبتهای ضروری در روزهای جنگ
کودکـــــــــــان خط مقدم نیستند
وقتی تعرفهگذاری پرستاری به بیعدالتی دامن میزند
سپیدپوشان ناراضــی
پسماندهایی که هنـــــوز میجنگند
کارشناسان نسبت به پیامد تخریبی و آلودگی پایدار پسماندهای جنگی در منابع آبوخاک هشدار دادند
شبیخون نخالههای جنگی
«پیام ما» تأثیر جنگ بر شرایط کارگران خوزستان را بررسی میکند
کارگران خوزستان قربانیان سیاهی جنگ
هشدار درباره پیامدهای دوقطبیسازی اجتماعی
ضرورت پذیرش تنوع حجاب برای حفظ همبستگی
بیش از ۵۰ موزه در فهرست آسیبهای جنگ اخیر
وب گردی
- درخواست ایجاد مسیر دوچرخهسواری ۱۰۰ کیلومتری در قم
- چند روز بعد از سمپاشی ساس از بین میرود؟ (راهنمای کامل سمپاشی ساس + قوی ترین سم ساس)
- باغ پرندگان تهران کجاست؟ معرفی، ساعت کاری و آدرس
- مقایسه قیمت ورق شیروانی، سیاه، استیل و گالوانیزه در یک نگاه
- درخواست برقراری دورکاری و تعطیلی پنجشنبه برای کادر غیرعملیاتی (پشتیبانی) درمان سازمان تأمین اجتماعی
- طریقه ی ساخت دستگاه واکس زن برقی
- خرید لوازم یدکی لودر فابریک
- حضور فعال شرکت کرچنر سولار گروپ ایرانیان در نمایشگاه بینالمللی انرژیهای تجدیدپذیر
- جدیدترین تغییرات قیمت ارزهای دیجیتال و تحلیل رفتار بازار جهانی
- موارد استفاده و کاربردهای فلز پلاتین بیشتر
بیشترین نظر کاربران
شکاف دستمزدها در دانشگاه
پربازدیدها
1
رقص سوگوارانه؛ کنشی مقاومتی
2
رقص عزا
3
مبارزه با جستوجوی گنج
4
هوای آلوده با موتورهای منسوخشده و آلاینده خودروهای داخلی
5
گنجِ گمشده زیر چرخ لودرها




دیدگاهتان را بنویسید