سید جلال طیب، پیشکسوت تئاتر کرمان، در گفت و گو با پیام ما: او؛ چارلی چاپلین ایران بود

منتشر شده در صفحه کرمون | شماره 738

سید جلال طیب، پیشکسوت تئاتر کرمان، در گفت و گو با پیام ما:
او؛ چارلی چاپلین
ایران بود

گفت و گو: فریده امینی زاده
تنظیم: یاسر سیستانی نژاد
سید جلال طیب از جمله پیشکسوتان هنر تئاتر در کرمان است. او خاطراتش را با جزئیات تعریف می کند. آن قدر که می توان آن ها را در ذهن، به تصویر کشید. از چگونگی ورود«چارلی پاچلین ایران» به کرمان و روی صحنه بردن پیر بوالهوس و…
از کرمان و طهران قدیم خاطره دارد. از تئاتر، از سیاست و از مدیریت اجرایی.
کودتای ۲۸ مرداد۱۳۳۲ و حوادث پس از آن نوستالوژی مشترک همسالان اوست. اما بر خلاف دیگر همسالان کرمانی اش که از میدان باغ سخن می گویند او از خیابان های تهران خاطره دارد. چرا که در آن سال ها در پایتخت روزگار می گذرانده است. خاطرات سید جلال طیب از روزگار گدشته، خواندنی است.
شما خواننده صفحه کرمون را به مطالعه متن دعوت می کنیم؛

در ماجراهای ۲۸ مرداد ۳۲ در تهران بودم. شاید در رفتارهای سیاست مداران اشتباهاتی دیده شود. اما واقعیت این است که در عالم سیاست، تنها کسانی اشتباه نمی کنند که کار سیاسی نمی کنند. همیشه احتمال اشتباه هست. کوچکی و بزرگی اشتباهات در محدوده کار و شعاع فعالیت هر فعال سیاسی ارزیابی می شود. دکتر بقایی در راس حزب زحمتکشان قرار داشت. نماینده یک استان بود. مرد بسیار جسوری بود. در یک برهه زمانی شاه اعلام کرده بود که انتخابات آزاد است. دکتر بقایی خانه ای در خیابان «کوشک» تهران گرفت و آن را ستاد نظارت بر آزادی انتخابات قرار داد. پارچه بزرگی هم نوشت. فراخوان داد هر کسی تمایل همکاری با ستاد را دارد بیاید.
مردم استقبال کردند. استادان دانشگاه آمدند. آن قدر شور و هیجان زیاد بود که مردم شب ها پای صندوق های رای می خوابیدند تا از تخلف در انتخابات جلوگیری شود.
وزیر کشور وقت- دکتر جلالی- دستور داد پارچه را از وسط خیابان بردارند. بقایی اعلام جرم کرد و گفت:«ما ناظر بر آزادی انتخابات هستیم.» بهانه آوردند که این پارچه ای که شما آویزان کرده اید، حواس رانندگان را پرت می کند و باعث تصادف می شود. تا این که یک روز اوضاع تغییر می کند. تلفن ها قطع می شود. کسی هم در خیابان منتهی به ستاد نظارت بر آزادی انتخابات رفت و آمد نمی کند. مأموران امنیتی خیابان را بسته اند. ماموران از هر کس رد می شد، می پرسیدند:«کجا می روی؟» اگر می گفت خانه ام این جاست. می پرسیدند:«کدام پلاک؟» سپس آن فرد را تا در خانه اش همراهی می کردند. بدین ترتیب از ورود طرفداران به ستاد جلوگیری می کردند. دکتر بقایی نامه کوچکی نوشت و در ۵۰ نسخه زیراکس کرد و شخصاً به دست افسرها داد.
در آن نامه خطاب به افسران بدین مضمون نوشته شده بود:«ما طبق دستور اعلیحضرت به آزادی انتخابات، ستاد نظارت بر آزادی انتخابات را تاسیس کرده ایم. به شما دستور داده اند که مانع ورود مردم به ستاد شوید. ما علیه دستور دهنده اعلام جرم می کنیم. اما در حال حاضر فقط شما را می شناسیم. اگر دستور دهنده در آینده بگوید من دستور نداده ام، شما مجازات می شوید. از این پس هر گاه خواستید کار خلاف قانون انجام بدهید از مافوق خود نوشته بگیرید.»
من بزغاله پای دَم نیستم!
یک فعال سیاسی در دادگاه به اعدام محکوم شده و حکم اعدام هم اجرا شد. دکتر بقایی در همان دادگاه به اعدام محکوم شد. او در آخرین دفاعیات خود گفت:«آقای دادستان اجازه دهید من یک داستان بگویم.»
و داستان را این گونه تعریف کرد: یک نفر میمونی داشت که برای آهنگران می دمید.(آهنگران برای این که اکسیژن کافی برای شعله ور ماندن آتش به کوره هدایت کنند، از دستگاهی به نام «دم» استفاده می کنند و یک نفر همیشه باید این دستگاه را در حال کار نگه دارد.) یک نفر آن میمون را خرید. میمون چند ماهی برای آهنگر به طور منظم کار کرد. یک روز میمون از دستور آهنگر سرپیچی کرد. تهدید و کتک هم چاره ساز نبود. آهنگر، ناچار به فروشنده میمون مراجعه کرد و مشکل خود را با او در میان گذاشت.
فروشنده به سمت میمون رفت اما میمون شروع به ورجه وورجه کرد و از دست فروشنده گریخت.
آهنگر گفت:«من الآن سه روز است هر چه این میمون را تشویق و تنبیه می کنم چاره ساز نیست.» فروشنده گفت:«نیازی به تنبیه و تشویق نیست. سریع به بازار برو و یک بزغاله بخر و بیاور!»
آهنگر بزغاله ای خرید و به کارگاه بازگشت. فروشنده بزغاله را کنار دم آهنگری برد و گفت:«زود باش بِدَم!» بزغاله بخت برگشته هم نه بلد بود بدمد و نه منظور فروشنده را می فهمید. فروشنده دوباره و سه باره به بزغاله گفت:«بدم!» اما بزغاله فقط مع مع می کرد. میمون از گوشه کارگاه شاهد این ماجرا بود. فروشنده بعد از چند بار دستور دادن و اطاعت ندیدن، چاقویی از کمر خود برکشید و سر بزغاله را برید.
میمون که این صحنه را دید پای دم آمد و شروع به دمیدن کرد.
آقای دادستان آن فردی که شما کشتید بزغاله پای دم بود. من مظفر بقایی کرمانی هستم. من بزغاله پای دم نیستم. شما به اتهام آن یادداشتی که به مأمورین دادم گفتید که به جرم تحریک علیه سلطنت مشروطه مطابق با بند ۷۶ محکوم به اعدام هستم.
من هرگز تحریک علیه سلطنت مشروطه نکرده ام بلکه قضیه کاملاً بر عکس این بوده است. دلیل اصلی حکمی که شما دادید به یک نامه بر می گردد.»
نامه بقایی به «کندی»
طیب؛ در توضیح نامه بقایی به کندی می گویدکه؛
«جان. اف. کندی» در زمان کاندیداتوری اش برای ریاست جمهوری آمریکا وعده کمک بلاعوض به کشورهای در حال توسعه داده بود. این کمک ها شامل کمک نظامی و اقتصادی و… بود.
دکتر بقایی پس از کندی در انتخابات، نامه ای به این مضمون برای او نوشته بود؛
«بنده به عنوان یک ایرانی و یک آسیایی بر خود لازم می دانم به خاطر وعده هایی که به برخی کشورها از جمله ایران دادید، از شما تشکر کنم. به عنوان یک راهنما می خواهم توضیح دهم که آگاهانه اقدام کنید. در برخی از این کشورها، دولت تمام کمک های مالی شما را به حساب خود می ریزد. زمانی که ملت می خواهد علیه دیکتاتوری آن ها بایستد. با اسلحه های شما مردم را می کشند و جوی خون راه می اندازند.
همه آن ها یک هواپیما نزدیک خانه شان دارند. پول ها را به بانک های سوییس می سپارند و… اگر توانستند ملت را منکوب می کنند. در غیر این صورت هواپیما را سوار می شوند و فرار می کنند و با پول شما زندگی مرفهی راه می اندازند و به ریش شما و ملت هم می خندند.
برای این که کمک و تفکر انسانی به ثمر بنشیند در سازمان ملل به تصویب برساند. هر کدام از دیکتاتورها به هر کشوری که فرار کردند، آن کشور موظف باشد که آن ها را به عنوان مجرم سیاسی به کشور تحویل دهد و آن چه پول دزدیده اند به کشور باز گردد. بدانند اگر بکشند و بدزدند محاکمه می شوند.»
نامه را به آلمان می فرستند و از آن جا به سازمان ملل ارسال می شود.
وقتی که برای دستگیری دکتر بقایی به منزل او می ریزند پیش نویس نامه را می بینند. به همین جرم او را محکوم به اعدام می شود.
پیر بوالهوس در کرمان
سال ۱۳۲۱ شانزده ساله بودم. بیژن و منیژه که برداشتی از شاهنامه فردوسی بود را روی صحنه بردیم. آقای علی محمد رجایی(استاد معروف تئاتر) به کرمان آمده بود .
هتلی بود سر سه راه کاظمی( این سه راه با احداث خیابان صمصمام به چهارراه تبدیل شد.) و آقای رجایی در آن اقامت کرده بود.
همان زمان، ما در باشگاه افسران تئاتر بیژن و منیزه را روی صحنه برده بودیم. تئاتر هم با امکانات بسیار مبتدی برگزار می شد. سابقه نداشت که زن تئاتر بازی کند. آقای کبیری نقش منیژه را بازی می کرد. من نقش ندیمه منیژه را بازی می کردم.
رجایی از زاهدان به مقصد تهران حرکت کرده بود. مثل حالا هم نبود که اتوبوس ها تندرو و جاده ها برای حرکت مناسب باشند. مسافری که از زاهدان حرکت می کرد باید یک شب را در کرمان می مانده. شب بعد در یزد می خوابید و شب بعد در اصفهان و خلاصه چهار روزه مسیر زاهدان تا تهران را می پیمودند. آقای رجایی شب در کرمان ماند. در مرکز شهر راه افتاده بود تا کرمان را ببیند. تصادفاً به باشگاه افسران رسیده بود. پرسیده بود که این جا چه خبر است؟ وقتی متوجه شده بود که اجرای تئاتر است، داخل آمده بود تا تئاتر کرمان را ببیند.
خاطرم هست که بلیت های ردیف جلو را نمی فروختند. این ردیف را برای مسوولان شهر نگه می داشتند. من بعد از این که نقشم را بازی کردم، خودم را به صندلی های تماشاگران رساندم و روی صندلی ردیف جلو نشستم. یک نفر از پشت سر با دست به شانه من ضربه آرامی زد و گفت:«خسته نباشی!» تعجب کردم. پرسید:«کارگردان تئاتر شما کیه؟» من؛ کارگردان را نمی فهمیدم چی هست؟ گفت:«می توانم با شما ملاقات کنم؟» گفتم بزرگ ترها هستند. ایستاد و با بزرگ تر ها صحبت کرد. گفت:«آیا با من همکاری می کنید که یک تیاتر بسازیم و اجرا کنیم؟ تئاتری که راهنما و الگوی شما برای کارهای بعدی باشد؟» همه جوانان تئاتری قول دادند که با ایشان همکاری کنند.
روز بعد قرار گداشتیم. رجایی به جمع ما آمد و پرسید:«کسی ترکی بلد است؟» گفتیم:«نه!» پرسید:«کسی لهجه کاشانی بلد است؟» گفتیم:«نه!» گفت:«کسی یزدی بلد است؟» گفتیم:«نه!» با تعجب گفت:«یزد که جزو توابع کرمان است. چه طور بلد نیستید؟»
گفتیم:«خودتان بلدید یزدی صحبت کنید؟» گفت:«بله!» و با لهجه یزدی صحبت کرد.
خود ایشان با همه لهجه ها صحبت کرد. از ترکی گرفته تا یزدی و خراسانی و کاشی و…
روز بعد بچه ها بهانه آوردند که امتحانات تجدیدی مان به زودی شروع می شود و نمی توانیم با شما همکاری کنیم. آقای رجایی به بعد از شنیدن این حرف ها وا رفت. حیران شد. گفت:«شما به من قول دادید! من از زاهدان به تهران بلیت کامل گرفته بودم. من به امید شما ماندم. اتوبوسی که باید با آن به تهران می رفتم الآن رسیده به یزد. حالا باید یک هفته دیگر در کرمان بمانم تا ماشینی برسد و مرا با خودش ببرد. لطف شما بسیار صمیمانه بود. آفرین! آفرین!»
و با ناراحتی رفت.
البته من فهمیدم که بچه ها به خاطر اطلاعات کمی که در زمینه تئاتر داشته اند در مقابل آقای رجایی کم آورده اند و به همین دلیل هم به قول خود وفا نکرده اند.
من مسافرخانه اخوان(سه راه کاظمی) که محل اقامت آقای رجایی بود رفتم. خیلی خوشحال شد. پرسید:«چه شد؟» گفتم:«من به خاطر خلف وعده دوستانم از شما عذر می خواهم. من و تعدادی از دوستانم دوست داریم که با شما همکاری کنیم. خلاصه تئاتری در دبیرستان پهلوی سابق گذاشتیم. خیابان یک تئاتر ده روزه را یک ماه و نیم روی صحنه نگه داشتیم. بلیت ها هم سریع فروخته می شد. اسم نمایش،«پیر بوالهوس» بود که شخص آقای رجایی در دو نقش بازی کرد. رجایی؛ چارلی چاپلین ایران بود. او در طول ۲سال و نیم تئاتر کرمان را به پایه ای رساند که با تئاترهای تهران برابری می کرد.
بعد، اصفهان با حقوق ماهیانه ۲ هزار تومان او را دعوت به همکاری کرد. در حالی که یک معلم، ماهیانه ۷۰ تومان حقوق می گرفت.
در زمان نوجوانی ما کرمان بسیار محروم بود. هیچ کلاسی برای آموزش در کرمان نبود. حتی یک کلاس نقاشی و… من به نقاشی می کشیدم؛ اما امکان آموزش آن در کرمان فراهم نبود.
کاش می شد سیاست
را تماشا کرد!
ای کاش می شد سیاست را مثل فوتبال تماشا کرد. ۲۸ مرداد حزب توده فراگیر شده بود و جوانان را جذب خود کرده بود. ابتدا افراد بزرگ و شریفی مانند ملک الشعرای بهار و دهخدا متمایل به این حزب بودند. نظرگاه حزب هم بسیار مردمی بود. بعدها سران حزب آگاهانه یا ناآگاهانه خیانت کردند و به دامن روسیه رفتند تا حمایت آن ها را جذب کنند. کسی هم که کمک می کند بی نظر نیست.
کشور، قبل از ۲۸ مرداد در محاصره اقتصادی بود. واردات و صادرات نداشتیم. دولت ایران به یک کشور بی طرف مثل ژاپن به استناد حکم ملی شدن صنعت نفت یک کشتی نفت فروخت. انگلیسی ها آن کشتی را در دریاهای آزاد ربودند و گفتند مال ماست. آن ها علیرغم حکم دادگاه لاهه چنین کاری کردند.

149

نوشته های مرتبط


پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

از «پیام ما» بیشتر بدانید :

آمار سایت

  • کاربران آنلاین : 1
  • امروز: 460
  • دیروز: 805
  • هفته: 5,438
  • ماه: 24,924
  • سال: 183,676