گپ و گفتی با «محمد جدید الاسلام» کاسب قدیمی میدان قلعه؛ از تکیه میدان قلعه تا جنگ جهانی دوم

منتشر شده در صفحه کرمون | شماره 701

گپ و گفتی با «محمد جدید الاسلام» کاسب قدیمی میدان قلعه؛
از تکیه میدان قلعه تا
جنگ جهانی دوم

می گوید: بچه میدان قلعه ام. در همین محله به دنیا آمده ام. همین جا بزرگ شده ام. همین جا هم قریب چهل سال «شعبه فروش نفت» داشته ام. و نزدیک 10 سال است که در همین محل جاروی دستی فروشد. می گوید بعد از این که همه شهر گازکشی شد و نفت از رونق افتاد، نفت فروشی ام را تعطیل کردم. محمد جدیدالاسلام متولد سال 1318 است. وی در حال حاضر یک مغازه جارو فروشی در خیابان امام دارد. وظیفه باز و بسته کردن درب تکیه میدان قلعه را بر عهده دارد. در حد توان هم به تکیه خدمت می کند. این ساکن قدیمی محله میدان قلعه داستانی راجع به کیفیت ساخت تکیه میدان قلعه که در افواه عامه مردم بوده است را برای ما تعریف کرد. امیدوارم از گفت و گوی کوتاه من با وی لذت ببرید؛

چهل سال نفت فروش بودم
هفت، هشت سال است که در این خیابان جارو فروشی دارم. شغل من این نبوده است. قبلا در کوچه رو به روی تکیه میدان قلعه یک شعبه نفت داشتم. چهل سال نفت فروش بودم. بعد از این که گاز شهری به خانه ها راه یافت، نفت فروشی هم تعطیل شد.
مغازه را به پسرم سپردم تا کاری را که دوست دارد انجام بدهد. خودم هم به این طرف خیابان آمدم. کار دیگری بلد نبودم به جارو فروشی روی آوردم. در تکیه هم خدمت می کنم. درب تکیه را باز و بست می کنم. روزگاری می گذرانیم.
پدرم کهکین (مقنی) بود. کهکین ها در دامنه های کوه چاه های عمیق می زدند و آب روان به وجود می آوردند. در قدیم هم این شغل را مقدس می دانستند. همین حالا هم اگر قناتی باشد و آباد شود واقعا مقدس است.
درس با طعم نخود و کشمش
بچه میدان قلعه هستم. خانه پدری ام هم همین جاست. خودم همین جا به دنیا آمده ام. بزرگ شده ام. هنوز خیابان امام هم این جا کشیده نشده بود. ما بچه بودیم و همین جا بازی می کردیم. دبستانی در این منطقه بود که «پهلوی ادب» نام داشت.
روز اول مهر پدرم دستم را گرفت و با خود به مدرسه برد. مدیر مدرسه، مرد بسیار شریف و بزرگواری به نام «آقای ناصری» بود. مدرسه شهریه می گرفت. یادم است پدرم شهریه مدرسه را به صورت اقساط وهر ماه 10 ریال می پرداخت. روز اول مدرسه مدیر به من گفت برو سر کلاس! گفتم: من نمی روم. گفت:چرا؟ گفتم: من می خواهم بازی کنم. گفت: کی می آیی؟ گفتم: من صبح می آیم. مدیر به پدرم گفت: پسرت را ببر فردا می آید. من رفتم و فردا صبح زود دوباره به مدرسه رفتم. این را گفتم که تاثیر اخلاق و رفتار یک معلم را بر دانش آموز بیان کرده باشم.
خدا معلم هایم را رحمت کند. بسیاری از آن ها از دنیا رفته اند. همین آقای ناصری یک وقت هایی سر کلاس می آمد. یک دستمال را پر از نخود و کشمش می کرد و به کلاس می آورد. یک سوال می پرسید و هر کس زودتر جواب می داد، یک مشت نخود و کشمش می داد. این طوری بچه ها را تشویق می کرد. یک معلم به نام آقای ماجور داشتیم. ایشان یک بار من را پای تخته برد. گفت بنویس صابون، صندوق! من هر دو را اشتباه نوشتم. دست من را روی میز گذاشت و با ترکه انار محکم روی دست من زد. یکی از دست های من خونین شد. تا آخر ساعت دو زانو رو به روی تخته نشستم. اما سعی کردم که دیگر هرگز اشتباه ننویسم.
نفت فروشی مرا پیر کرد
قبل از انقلاب نفت فروشی داشتم که تا 10 سال قبل هم دایر بود. قریب 40 سال نفت فروش بودم. بعد از انقلاب نفت کوپنی شد. همیشه هم نفت نبود. کمبود بود. خیلی سخت می گذشت. من در کار نفت فروشی پیر شدم. خاطره خوبی از این کار ندارم. همواره مشکل داشتیم. خدا را شکر گاز آمد و ما هم راحت شدیم. کاسبی مان هم تخته شد اشکال ندارد. رزاق کس دیگری است.
خدا رحمت کند قدیمی ها را که می گفتند خرید و فروش سوخت(هیزم، زغال، نفت و…) برکت ندارد. چون می سوزد و تمام می شود.
زمان ارزانی، یک لیتر نفت را 2 قران و پنج شاهی می خریدیم و 2 قران و ده شاهی می فروختیم. یک تانکر نفت با ظرفیت 13 هزار لیتر دویست تومان سود داشت. حالا کمبود داشت. ریخت و ریز داشت. قرضی می بردند. خیلی مشکل بود.
قحطی و جنگ جهانی دوم
پدرم تعریف می کرد:«در زمان جنگ جهانی دوم، یک روز سر کار می رفتم. از بازار رد شدم. هر مغازه خوار و بار فروشی که نگاه می کردم خالی بود. کارم را انجام دادم در راه برگشت به خانه مغازه های دیگر را نگاه کردم. هیچ خوراکی ندیدم. به خانه برگشتم. ناراحت شدم. بی اختیار گریه کردم. همسایه صدای گریه من را شنید. در خانه را زد. با ناراحتی و ترس پرسید: چه شده همسایه؟ نان و آرد نداری؟ گفتم: همه چیز دارم. گفت: پس چرا گریه می کنی؟ گفتم: به حال مردم گریه می کنم. این مردم چه باید بخورند؟»
ببینید چه همسایه هایی بوده اند. آن همسایه ها رفتند و خیر و برکت را هم با خودشان بردند.
درویش و کشاورز
خاطرات زیادی از تکیه میدان قلعه دارم. در قسمت ساختمان قدیمی این تکیه، یک صفه هست که 2 تا گوشواره 2 طرف آن است. یک محوطه جلوی آن است. «میدان قلعه» همین است. در پیاده رو هم یک کوچه ای بود که تا بازار مظفری(میدان مشتاق) امتداد داشت. هیچ کدام از خیابان ها نبودند. قدیمی ها داستانی راجع به تکیه میدان قلعه و کیفیت ساخت آن سینه به سینه نقل می کردند. می گویند در این منطقه کشاورزی می کرده اند. یک کشاورز در حال درو کردن گندم بوده است. درویشی از راه می رسد. از کشاورز می پرسد که این گندم ها را به چه قیمتی به من می فروشی؟ روی گندم ها پوشیده بوده است. کشاورز با درویش سر یک قیمت به توافق می رسند. کشاورز بار گندم را می فروشد. قرار بر این می شود که کشاورز صبح زود شروع به بار زدن گندم ها بکند. کشاورز هر چه بار می زند، حتی ذره ای از تل گندم کم نمی شود. کشاورز روی گندم ها را کنار می زند. با ناباوری می بیند که یک جفت کفتر سفید پرید و رفت. تکیه هم بر اساس همان واقعه ساخته شده است. الان هم که ساختمان سازی شده و رونق گرفته است.
صبح کودتا
سال 1332 روز 28 مرداد سن و سالی نداشتم. چهارده سالم بود. اما یادم است که می گفتند شهر شلوغ است. عده ای در خیابان ها شعار می دادند. کنجکاو شدم که ببینم چه خبر است. یک برادر کوچک تر داشتم که روی شانه ام گذاشتم و به میدان ارگ رفتم. جمعیت در میدان ارگ موج می زد. جلو نرفتم. بغل میدان ایستاده بودم که دو سه تا تیر به دیوار بالای سرمان خورد. من هم ترسیدم. از راه کوچه ها فرار کردم و به خانه آمدم.

48

نوشته های مرتبط


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

از «پیام ما» بیشتر بدانید :

آمار سایت

  • کاربران آنلاین : 0
  • امروز: 105
  • دیروز: 201
  • هفته: 1,469
  • ماه: 5,445
  • سال: 124,040