روزگاری که گذشت

منتشر شده در صفحه کرمون | شماره 625

روزگاری که گذشت
عبدالحسین صنعتی زاده
بخش چهل و نه
داستان های زیادی از هجوم سارقین و قتل و غارت مسافرین نقل می شد. در اینجا هم ساعاتی را با وحشت گذرانیده و برای آنکه زودتر از این نقطه که آب آن محل منحصر به چشمه آب کوچک بسیار شوری بود، حرکت کنیم. ساعت شماری می کردم و به آخرین نقطه بیابان بی آب و علف و تل های ماسه مختلف الشکل نظر دوخته و انتظار رسیدن قافله ای را داشتم که به اتفاق آن قافله راه افتاده و تا آن حد ترسان و لرزان آن راه بی آبادی و خلوت را طی نکنیم. هر روز از یکی از دو مزارع و دهات کوچک و بزرگ می گذشتیم. با آنکه چند جای انگشتان پاهایم تاول زده و به زحمت راه می رفتم از شوق دیدار پدر دردی احساس نمی کردم.
عاقبت پس از دوازده روز بادگیرهای معروف شهر یزد که هر کدام مانند مناره های خود نمایی داشتند نمودار گردید. چون قونسولخانه انگلیس در خارج شهر واقع شده بود و در نزدیک آنجا پدرم سکونت داشت. به وسیله راه گذری که از او نشانی گرفتم منزل پدرم و تاجر هندویی که با او همسفر بودند جویا شده و به آسانی به آنجا رسیدم. وقتی که حلقه درب منزل او را می زدم از خوشحالی و سرور قلبم تند می زد. انتظار داشتم همین که درب خانه باز شود پدرم را ببینم. اما افسوس که به جای او مرد مسنی که کلاه پوستی مانند فراشان استبدادی به سر داشت درب را بگشود.
سراغ پدرم را گرفتم گفت با خواجه طلا به شهر رفته اند و چون مرا شناخت متعجب گردید. حاج ملا احمد مرا با خورجینی که همراه داشتم به دست آن شخص سپرد و پس از خداحافظی روانه شهر شدند. در این ضمن چشمم به دست چپ آن شخص افتاد و تعجب کردم. زیرا دست چپ او بدون انگشت بود و مشاهده دست او مرا ناراحت کرد. چه این طور به مخیله من خطور کرد که لابد این شخص سارق بود و انگشتانش را به جرم سرقت کردن قطع کرده اند.
ترس و وحشت سراپایم را فرا گرفت و از اینکه عجله کرده و از حاج ملااحمد و همراهان دیگر جدا شدم. پشیمان بودم و شک داشتم که شاید اشتباهاً به این خانه پا گذارده ام اما طولی نکشید که کمی آرام شدم. زیرا بعضی از لوازم زندگی و قالیچه ای که از اثاثه پدرم بود شناختم و یقین کردم که اشتباهی نکرده‌ام. اما باز همین که چشمم به انگشتان قطع شده آن شخص می افتاد ناراحت می شدم. هر دقیقه ای به اندازه چندین ساعت طولانی می گذشت و پیوسته چشمم به درب خانه دوخته شده بود.
بالاخره حلقه درب خانه به صدا در آمد و سراسیمه برای باز کردن درب دویده و چون درب را گشودم پدرم از مشاهده من بسیار تعجب کرد هیچ چنین انتظاری را نداشت و در آغوشم کشید. تمام غم و غصه ها از دلم بیرون رفت. پرسید کجا بودی؟ آن وقت تمام شرح احوال خود را به او گفتم. گفت سود سفر سلامتی است خوب شد که آمدی زیرا در اینجا من هم تنها بودم و هر چه مردم اینجا می خواستند با من حرف بزنند خوب ملتفت نمی شدم.
همان روز عصر به اتفاق به بازار رفتیم. بر خلاف مردم کرمان که همه به سرشان کلاه می گذاردند، در یزد مردمش از کوچک و بزرگ همه عمامه های کوچکی به سر داشتند و چون از بازارهای این شهر می‌گذشتیم گویی در مقابل چشمم کشتزاری از گل های خشخاش نمایش داده می شد و از کثرت مردمان عمامه به سر چنان تحت تأثیر قرار گرفتم که من هم هوس گذاردن عمامه کردم و همان روز چند زرعی پارچه نازک سفید و عرق چینی خریده به درب دکان عمامه پیچ رفتیم و دستور بستن عمامه ای دادیم و معلوم بود که چون عمامه می گذاردم بایستی عبایی هم داشته باشم و طولی نکشید که من هم یک نفر از جمله عمامه به سرها بودم که با عبا و ردا از بازار و کوچه های یزد به منزل رفتیم.

13

نوشته های مرتبط


پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

از «پیام ما» بیشتر بدانید :

آمار سایت

  • کاربران آنلاین : 6
  • امروز: 296
  • دیروز: 435
  • هفته: 5,140
  • ماه: 15,386
  • سال: 76,143