گزارش «پیام ما» از کودکان بیمارستانی جگر گوشه‌ها روی تخت

منتشر شده در صفحه زندگی | شماره 613

گزارش «پیام ما» از کودکان بیمارستانی
جگر گوشه‌ها روی تخت
بهار 9 بار عمل جراحی کرده است
دخترک حدود شش سال داشت به پشت خوابیده بود،موهای جلوی سرش را تراشیده بودند ولی موهای طلایی پشت سرش بلند بود. تعدادی شلنگ نازک و سیم های رنگی از سوراخی وارد گلو و گردنش کرده بودند. وارد اتاق که شدم احساس کردم عصبانی شده است .سعی کردم به او لبخند بزنم؛ اما رویش رو برگرداند.کنار تختش رفتم و خواستم تمام تلاشم را بکنم و با او دوست شوم. نگاهم پر از ترحم و دلسوزی بود و شاید همین موضوع دختر را آزار می داد. به او گفتم:«عزیزم اسمت چیه؟» زنی که کنار تختش نشسته بود سریع جواب داد:«بهار» و رو به دختر گفت :«زن عمو اسمت رو بگو!»از نسبتی که بین دخترک و زن بود تعجب کردم .زن دوباره اصرار کرد که دخترک با من حرف بزند. از او خواستم تا بچه را راحت بگذارد. زن بلند شد و مقداری آب میوه را توی لیوان ریخت و با نی به دهان کودک گذاشت. بهار با عصبانیت زیر لیوان زد و داد کشید که گلویش درد می کند. صورتش را به طرف دیگر چرخاند، زن انگاری که منتظر بود تا چیزی بپرسم به من نزدیک شد. اما آنقدر وضعیت بهار ناراحت کننده بود که زبانم بند آمده بود.خودش شروع کرد:« بهار با مادر و پدرش به همراه مادر بزرگ و پدر بزرگش روز سیزده فروردین توی جاده تصادف کرده اند.» بعد صدایش را کمی بلند تر کرد و ادامه داد: «مامان بابای بهار توی یک بخش دیگر هستند. توی این بیمارستان هیچ مریضی نمی تواند با مریض دیگر ملاقات کند تا اینکه خوب شود.» سرش را نزدیک گوش من آورد و آهسته گفت :«همه شان کشته شده اند.» یک لحظه احساس کردم تمام تنم یخ زده است. حتی مردمک چشمانم را نمی توانستم تکان بدهم. دوباره آرام گفت: «به بچه نگفتیم الان ۲۰ روز است که روی تخت افتاده است، دق می کند اگر بفهمد.» بعد دوباره نگاهی به بهار کرد و گفت: «زن عمو نمی خواهی با خاله حرف بزنی؟» دخترک هیچ واکنشی نشان نداد. زن دوباره نگاهش را به سمت من چرخاند :« بهار ۹ بار عمل کرده است. خونریزی مغزی کرده بود. دنده هایش شکسته و کبدش را پاره کرده بودند. لگنش هم شکسته بود و هفت تیکه شده بود، حتی زانوهایش هم عمل شدند و پلاتین دارند.» به دخترک نگاه کردم که بسیار نحیف بود و به زحمت بیست کیلو وزن داشت. در مدت بیست روز، نه بار عمل کردن خیلی برای این جسم ظریف، سنگین بود. دخترک بلند صدا زد:« زن عمو بیا!» زن مهربانانه سرش را نزدیک صورت دختر بچه برد و بعد رو به من گفت:« می خواهم پوشک بهار را عوض کنم. ممکن است بیرون بروید؟»با سرعت از اتاق بیرون رفتم؛ انگار فرار می کردم.مصیبت بهار قلبم را فشار می داد؛ حتی نمی توانستم به درستی نفس بکشم. آن موقع که پاهایش را روی پدال گاز بیشتر فشار می داد، در آن لحظه درست در آن لحظه، آیا حتی تصویر این دختر تنها را می توانست تصور کند؟ دختر بچه ای که دیگر هیچ کس را نداشت و اگر این زن عموی فرشته صفت را خدا به او نبخشیده بود، حتی کسی نبود حرف هایش را به آرامی در گوشش زمزمه کند…..
هم پدر وهم مادر بودن
کیان مرتب جیغ می کشید.،نرده های تخت بالا کشیده شده بود و پسرک ۳-۴ ساله ای توی تخت ایستاده بود.فریاد می زد و سعی می کرد که از نرده ها بالا بیاید.نگاهی به داخل اتاق انداختم، کسی نبود. ناگهان ترس افتادن بچه، همه ی وجودم را فرا گرفت. به سمت پسرک دویدم. خواستم آرامش کنم؛ اما انگار که کارساز نبود.فقط جیغ می کشید و تقلا می کرد، چند دقیقه ای که گذشت پیرزنی لاغر با چادری گل گلی در چهار چوب در ظاهر شد. نگاهی به من انداخت و گفت:« رفتم دست هایم را بشویم، داد وفریاد راه انداخت.» نگاهی به پسرک کردم که انگار با حضور زن آرام تر شده بود و بی صدا توی تخت ایستاده بود. پیرزن گفت:« نوه ام است، شکاف کام دارد. لبش هم باز است باید عمل شود. هر مایعی می خورد از بینی اش بیرون می زند، خیلی اذیت می شود. پدرش هم همین طور بود؛ ولی این بچه خیلی بدتر شده است.» نگاهی به پسرک کرد و گفت:« کیان پسر حرف گوش کنی است. اگر پسر خوبی باشد برایش یک بنز بزرگ میخرم.» انگار پسرک قانع شده بود و چهار زانو توی تخت نشست. پیرزن دوباره به سمت من چرخید و گفت:« از دیشب به بچه هیچ ندادیم که بخورد قرار بود صبح زود عمل کنند، ظهر شده، خبری از دکتر نیست .انگار فراموش کرده مریضش یک بچه ی سه ساله است.»بعد از چند دقیقه ای که با من حرف زد پرستار داخل شد و گفت:« کیان را باید ببرم، دکتر آمده است.» پیرزن دلواپس بلند شد و گفت:« پدرش هنوز نیامده.» پرستار لبخندی زد.«رضایت داده، تا کیان بیرون بیاید او هم رسیده است.» پسرک را بغل کرد و برد. عمل کیان خیلی طول کشید. توی بخش منتظر آمدنش، مانده ام. حدود دو ساعت و نیم بعد کیان به همراه پدرش به بخش آمدند. صورت بچه پانسمان بود. کیان حالی نداشت؛ اما بهوش بود و به آرامی گریه می کرد. پرستارها می گفتند که درد دارد و طبیعی است. از جلوی من که گذشتند، پیرزن را دیدم که آرام پشت سرشان حرکت می کرد.از او پرسیدم:« حال کیان خوبه؟» جواب داد: «خوبه. بهتر هم میشه، ولی پسر من دیوانه شد. تمام مدت زمان عمل، پشت در گریه کرد. وقتی مجبوری هم پدر باشی ،هم مادر، اندازه ی هردو غصه می خوری .» جواب سوال، مادرش کجاست را گرفته بودم. پدر کیان با چشم های قرمز و صورتی رنگ پریده به بخیه های لب پسرش خیره شده بود.
از تاب سواری تا اتاق عمل
زنی، کودک یک ساله ای را در آغوش داشت و سالن را طی می کرد. کودک فریاد می زد و صدای گریه اش بلند بود. همه ی بچه هایی که توی بخش خواب بودند را بیدار کرد. به سمت زن رفتم، تا شاید بتوانم کمکی کنم. نگاهم متوجه ی صورت کودک شد لب ها و گونه ی کودک پاره شده بود. اشک های بچه روی زخم ها می ریخت و گریه اش را شدید تر می کرد.مریم مادر کودک گفت:« حدود دو ساعت پیش توی پارک بودیم. وسایل را جمع کرده بودیم که به خانه برگردیم. شوهرم دخترم را توی تاب نشاند و تا تاب بازی کند. زنی کنار تاب می آید و به دخترم می گوید که زود پایین بیاید، دخترم هم سریع زنجیر تاب را ول می کند و پایین می پرد.زمین می خورد،بعد تاب برمی گردد و صورتش را پاره می کند.تازه یک دندان بچه ام هم شکست. گفتند فردا صورتش را عمل می کنند و زخم هایش را بخیه می زنند.» اشک های شور زخم را بیشتر می سوزاند. هیچ کس نمی دانست چه کند که کودک آرام بگیرد. نگاه ها فقط مادر کودک به بغل را دنبال می کردند که همراه کودکش اشک می ریخت.
عصب دستش قطع میشود
امیر رضا پسر ده ساله ای بود که روز قبل عمل شده و دستش از بازو توی باند و آتل بود. لوله ای پلاستیکی از محل عمل بیرون بود که خون را خارج می کرد. مادر امیر رضا اتفاقی که برای پسرش افتاده بود را اینگونه تعریف کرد:«وقتی به پارک رسیدیم، امیر رضا به سمت ترامپولین دوید؛ همیشه این بازی را می کرد. متصدی ما را می شناخت اول بازی می کرد بعد بلیت برایش می گرفتیم. هنوز بلیت نخریده بودیم که یک دفعه صدای جیغش بلند شد. پریده بود و روی دست و گردنش پایین آمده بود. وقتی که شوهرم بلندش کرد کلا استخوان دستش جدا شده بود و تکان می خورد. از پارک تا بیمارستان که رسیدیم، دستش کبود شده بود. اول یک بیمارستان دیگر رفتیم آنجا به ما گفتند هیچ کاری نمی شود کرد؛ احتمالا با این شگستگی، اعصاب دست قطع شده است.» چشمان مادر امیر رضا پر اشک شد و گفت:« جلوی بچه ام گفتند که احتمالا دیگر نمی تواند دستش را تکان دهد. خیلی ترسیدیم .یکی گفت جراح این بیمارستان خیلی ماهر است، برای همین اینجا آمدیم .درسته که خیلی گران تر است؛اما دست پسرم را عمل کردند و عصب دستش هم پیوند خورد. دکتر گفت شاید بدون فیزیوتراپی هم بتواند حرکتش دهد. چند جای دستش پلاتین گذاشتند ولی خدا را شکر عصب را پیوند زدند.» دوباره شروع به گریه کرد :«اصلا نمی دانم چه شد. صد بار این بازی را رفته بود؛ هر وقت که روی تشک می پرید با پا به زمین می آمد .خدا کند که دست پسرم خوب شود.» امیر رضا بیدار شده بود و از درد ناله می کرد. پرستار به او مسکن تزریق کرد؛ اما پسرک هم چنان ناله می کرد.
شب وروزهای بیمارستان با همه جای دنیا فرق می کند. این جا انگار زمین و زمان فقط منتظر نگاه خدا می مانند. این جا پشت درهای بسته ی اتاق عمل ،همه فقط یک چیز می خواهند؛ چیزی که حاضرند تمام هستی شان را بدهند تا آن را دوباره برای عزیزشان بدست بیاورند.این جا، زمان جور دیگری می گذرد؛ آنقدر واقعی و قابل لمس که انگار ایستاده است.توی بیمارستان شب آمده و جا خوش کرده و نمی رود. این جا زمان جوری می گذرد که به تو یاد آوری کند، که قدرم را بدان.به تو یادآوری کند در زندگی همه چیز در چشم به هم زدنی عوض می شود.

13

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

از «پیام ما» بیشتر بدانید :