ذهنی که دیگر به خبر خوب اعتماد ندارد





ذهنی که دیگر به خبر خوب اعتماد ندارد

۲۳ تیر ۱۴۰۵، ۲۳:۳۶

چند روز پیش، در یک جمع دوستانه، صحبت از خبری شد که دست‌کم روی کاغذ می‌توانست امیدوارکننده باشد. هنوز چند جمله بیشتر درباره آن گفته نشده بود که یکی از حاضران با لبخندی تلخ گفت: «صبر کنید… حتماً یک جای کار می‌لنگد.»

هیچ‌کس تعجب نکرد و کسی هم مخالفتی نداشت. گفت‌وگو ادامه پیدا کرد، اما آن جمله در ذهنم ماند؛ نه به این دلیل که تازه بود، بلکه چون بیش از اندازه آشنا به نظر می‌رسید. این روزها کمتر پیش می‌آید خبر امیدوارکننده‌ای منتشر شود و نخستین واکنش بسیاری از ما، تردید نباشد. انگار پیش از آنکه اجازه بدهیم خبر خوب در ذهنمان جا باز کند، به دنبال نشانه‌ای می‌گردیم که ثابت کند نباید خوش‌بین بود.

شاید بتوان این رفتار را به حساب بدبینی گذاشت، اما فکر می‌کنم ماجرا عمیق‌تر از این است.

در سال‌های اخیر، جامعه ایران فقط با یک بحران روبه‌رو نبوده است. فشارهای اقتصادی، نااطمینانی‌های اجتماعی، اخبار فرساینده و در ماه‌های گذشته، تجربه تلخ جنگ و سایه تهدید، لایه‌لایه بر روان مردم نشسته‌اند. هر یک از این تجربه‌ها شاید به‌تنهایی قابل تحمل باشند، اما وقتی پشت سر هم تکرار می‌شوند، ذهن انسان دیگر مانند گذشته به جهان نگاه نمی‌کند.

روان انسان حافظه‌ای دارد که از حافظه تاریخی هم ماندگارتر است. ممکن است یک اتفاق به پایان برسد، اما اثری که بر احساس امنیت ما گذاشته است، مدت‌ها باقی بماند. درست به همین دلیل، پایان یک بحران همیشه به معنای پایان آثار روانی آن نیست.

در اتاق درمان، گاهی مراجعانی را می‌بینم که می‌گویند دیگر نمی‌توانند از اتفاق‌های خوب خوشحال شوند. نه اینکه امید را دوست نداشته باشند؛ مسئله این است که ذهنشان به آن‌ها فرصت نمی‌دهد. هنوز اتفاق خوبی رخ نداده، بخشی از ذهنشان مشغول این پرسش است که «بعدش چه می‌شود؟»

این فقط یک تجربه فردی نیست. به نظر می‌رسد این وضعیت کم‌کم به تجربه‌ای جمعی تبدیل شده است؛ تجربه جامعه‌ای که بارها میان امید و ناامیدی جابه‌جا شده و حالا برای محافظت از خود، به خبرهای خوب نیز با احتیاط نگاه می‌کند.

ذهن انسان، بیش از آنکه برای آرامش ساخته شده باشد، برای بقا تکامل یافته است. وقتی خطر تکرار می‌شود، مغز نیز یاد می‌گیرد که همیشه آماده باشد. این آمادگی در روزهای بحران به حفظ جان کمک می‌کند، اما اگر طولانی شود، کیفیت زندگی را تغییر می‌دهد. انسان دیگر فقط زندگی نمی‌کند؛ مدام آینده را زیر نظر دارد و انگار منتظر اتفاقی است که هنوز رخ نداده است.

شاید به همین دلیل است که این روزها بسیاری از مردم، حتی در لحظه‌های آرام، احساس آرامش نمی‌کنند. آن‌ها سکوت را با نگرانی تجربه می‌کنند، نه با آسودگی. خبر خوب را موقتی می‌دانند و ثبات را استثنا می‌بینند، نه قاعده.

یکی از خطرناک‌ترین پیامدهای این وضعیت، از دست رفتن امید نیست؛ بلکه از دست رفتن اعتماد به امید است. این دو با یکدیگر تفاوت دارند. ممکن است کسی هنوز آرزو داشته باشد که اوضاع بهتر شود، اما دیگر نتواند باور کند که این بهتر شدن دوام خواهد داشت. وقتی این اعتماد آسیب می‌بیند، تصمیم‌های زندگی نیز تغییر می‌کنند. برنامه‌ها کوتاه‌مدت‌تر می‌شوند، سرمایه‌گذاری‌های عاطفی و اقتصادی کاهش پیدا می‌کند و آینده، به جای آنکه مقصد باشد، به مسئله‌ای مبهم تبدیل می‌شود.

جامعه‌ای که به آینده اعتماد ندارد، فقط از نظر اقتصادی آسیب نمی‌بیند؛ روابط انسانی نیز در آن تغییر می‌کند. آدم‌ها کمتر دل می‌بندند، کمتر برنامه‌ریزی می‌کنند و حتی گاهی از خوشحال شدن هم می‌ترسند؛ زیرا تجربه به آن‌ها آموخته است که هر شادی، شاید مقدمه خبری ناخوشایند باشد.

این البته به معنای آن نیست که مردم ضعیف شده‌اند. اتفاقاً بسیاری از این واکنش‌ها، تلاش طبیعی روان برای سازگار شدن با شرایطی غیرطبیعی است. مشکل از جایی آغاز می‌شود که این شیوه سازگاری، پس از عبور از بحران نیز ادامه پیدا کند و ذهن دیگر نتواند میان «خطر واقعی» و «احساس خطر» تفاوت بگذارد. بازسازی یک جامعه فقط با ترمیم خیابان‌ها، ساختمان‌ها یا شاخص‌های اقتصادی کامل نمی‌شود. جامعه، ذهن هم دارد و این ذهن، اگر زخمی شده باشد، به زمان و تجربه‌ای متفاوت نیاز دارد. امنیت روانی با توصیه به مثبت‌اندیشی بازنمی‌گردد. مردم زمانی دوباره به آینده اعتماد می‌کنند که آرامش را بارها و بارها در زندگی روزمره خود تجربه کنند؛ نه در شعارها، بلکه در واقعیت.

شاید امروز بیش از هر زمان دیگری لازم باشد درباره سلامت روان، به عنوان بخشی از بازسازی اجتماعی، سخن بگوییم؛ نه از سر تجمل، بلکه از سر ضرورت. زیرا جامعه‌ای که ذهنش هنوز در وضعیت هشدار زندگی می‌کند، حتی اگر همه‌چیز ظاهراً آرام باشد، نمی‌تواند از تمام ظرفیت خود برای ساختن آینده استفاده کند.

گاهی بزرگ‌ترین اثر یک بحران، نه ویرانی‌هایی است که دیده می‌شود، بلکه تغییر آرام و نامحسوسی است که در شیوه نگاه انسان‌ها به جهان ایجاد می‌کند. روزی که مردم دوباره بتوانند بدون ترس، یک خبر خوب را باور کنند، شاید بتوان گفت بخشی از ترمیم روانی جامعه آغاز شده است. تا آن روز، لازم است به یاد داشته باشیم که بی‌اعتمادی به آرامش، همیشه نشانه بدبینی نیست؛ گاهی خاطره‌ای است که هنوز در ذهن یک جامعه زندگی می‌کند.

به اشتراک بگذارید:

برچسب ها:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیشترین نظر کاربران

خاک که زنده بماند

خاک که زنده بماند