خوانشی دلوزی از بحران‌های میراث

حکمرانی متمرکز و ستیز با فرهنگ و طبیعت ایران





حکمرانی متمرکز و ستیز با فرهنگ و طبیعت ایران

۲۱ تیر ۱۴۰۵، ۲۳:۲۷

بحران امروز میراث فرهنگی و طبیعی ایران را نمی‌توان تنها با تکیه بر واژه‌هایی مانند ضعف مدیریت، کمبود اعتبارات یا نبود نظارت مؤثر تشریح کرد. این موارد بخشی از واقعیت تلخ موجود هستند، اما لایه عمیق‌تر این بحران در گونه‌ای از منطق حکمرانی نهفته است؛ منطقی که میراث فرهنگی و طبیعی ایران را موضوعی قابل‌کنترل، قابل‌برنامه‌ریزی از بالا به پایین و قابل‌تقلیل به پروژه‌های صرفاً اداری تلقی می‌کند. برای روشن شدن این وضعیت، با استفاده از مفهوم «ریزوم» در اندیشه ژیل دلوز و فلیکس گتاری، به ابعاد مختلف این مسئله می‌پردازم.

«ژیل دلوز»، فیلسوف شهیر فرانسوی، در کتاب «هزار فلات» که با همکاری فلیکس گتاری تألیف کرده است، با تأکید بر استعاره ریزوم، کنشگری انسان‌ها و شیوه‌ای از اندیشیدن را مشابه اثربخشی ریزوم (زمین‌ساقه) در حفظ حیات گیاه می‌داند. دلوز و گتاری با اشاره به ظاهر عمودی درختان، تأکید خود را بر ریزوم‌ها قرار دادند که به‌صورت افقی و در همه جهات پیش می‌روند. بر این اساس، آن‌ها تفکر درختی و تفکر ریزومی را در برابر یکدیگر قرار می‌دهند.

در واقع، دلوز در برابر الگوی درخت، از مفهوم ریزوم سخن می‌گوید. درخت نماد تفکری است که بر یک مرکز، یک ریشه، یک سلسله‌مراتب و یک مسیر واحد استوار است. در مقابل، ریزوم ساختاری افقی، چندمرکزی و پیوسته در حال گسترش دارد که در آن هیچ نقطه‌ای بر دیگری برتری ذاتی ندارد و حیات آن از تکثر و اتصال همه انشعاب‌ها ناشی می‌شود. این مفهوم فقط یک استعاره گیاه‌شناختی نیست، بلکه نقدی بنیادین بر همه ساختارهایی است که می‌کوشند پیچیدگی زندگی را در قالب نظم‌های متمرکز و سلسله‌مراتبی سامان دهند.

حال اگر از این چارچوب نظری، وضعیت میراث فرهنگی و طبیعی ایران را تحلیل کنیم، می‌بینیم که ذات میراث، چه فرهنگی و چه طبیعی، ماهیتی ریزومی دارد. یک محوطه تاریخی صرفاً یک اثر ثبت‌شده نیست؛ بلکه گرهی است که در شبکه‌ای از روابط میان حافظه جمعی جامعه، آیین‌ها، زبان، معماری، اقتصاد محلی، چشم‌انداز طبیعی و تجربه زیسته مردم قرار دارد. همان‌گونه که یک تالاب یا جنگل تنها یک اکوسیستم طبیعی نیست، بلکه بخشی از شبکه‌ای از مناسبات اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی است که طی قرن‌ها و هزاره‌ها شکل گرفته است.

اما شوربختانه حکمرانی موجود غالباً این شبکه پویا را از چنین منظری نمی‌بیند. نگاه آن‌ها غالباً نگاهی درختی است؛ تصمیم‌ها در مرکز گرفته می‌شوند، دانش تنها در اختیار دستگاه اداری فرض می‌شود و جامعه محلی، در بهترین حالت، به مشاور یا مجری سیاست‌های از پیش تعیین‌شده ستادی تقلیل می‌یابد.

در این الگوی مدیریتی، حفاظت از میراث به معنای اعمال کنترل بیشتر بر همه‌چیز است، نه تقویت روابطی که خودِ میراث را زنده نگه داشته و می‌دارند. حاصل چنین رویکردی را می‌توان در بسیاری از تعارض‌های رخ‌داده در سال‌های اخیر به‌وضوح مشاهده کرد؛ از مداخلات عمرانی در بافت‌های تاریخی گرفته تا پروژه‌هایی که بدون درک پیوند میان طبیعت، فرهنگ و زندگی روزمره اجرا شده‌اند و می‌شوند.

در اغلب این موارد، مسئله فقط تخریب یک بنا یا یک چشم‌انداز طبیعی نیست؛ بلکه گسستن رشته‌هایی است که مردم را به مکان، گذشته و هویت جمعی‌شان متصل می‌کند.
در برابر این الگوی درختی، دلوز معتقد است قدرت فقط در نهادهای رسمی مستقر نیست؛ بلکه در شبکه‌ای از روابط، گفتمان‌ها و شیوه‌های اداره جامعه جریان دارد. بنابراین، مقاومت نیز الزاماً از یک مرکز فرماندهی آغاز نمی‌شود. شبکه‌های کنشگران میراث فرهنگی و طبیعی، انجمن‌های محلی، سازمان‌های مردم‌نهاد، پژوهشگران، روزنامه‌نگاران، هنرمندان و شهروندان دغدغه‌مند، مصداقی از سازمان‌یافتگی ریزومی هستند.

این گروه‌ها بدون آنکه سلسله‌مراتب سختی داشته باشند، از طریق ارتباطات، تبادل دانش و همبستگی اجتماعی عمل می‌کنند و در بسیاری از موارد توانسته‌اند از تخریب میراث فرهنگی و طبیعی جلوگیری کنند یا دست‌کم آن را به مسئله‌ای عمومی تبدیل کنند و از طریق پیگیری‌های مدنی، از وقوع خسارت پیشگیری کنند.

از این منظر، ریزوم صرفاً توصیف یک شبکه نیست؛ بلکه الگویی برای حکمرانی نیز به شمار می‌رود. اگر میراث فرهنگی و طبیعی را شبکه‌ای از روابط بدانیم، سیاست‌های حفاظت و پاسداری نیز باید بر تقویت همین روابط استوار باشد. مشارکت واقعی جوامع محلی، به‌رسمیت شناختن دانش بومی، شفافیت در تصمیم‌گیری، گفت‌وگو با دانشگاه‌ها، رسانه‌ها و سازمان‌های مردم‌نهاد، نه اقدامات جانبی این فرایند، بلکه عناصر اصلی حکمرانی میراث خواهند بود.
به عبارت دیگر، این نگرش نقدی ریشه‌ای بر توسعه‌گرایی متمرکز حاکم بر نهادهایی مانند وزارت میراث فرهنگی است؛ توسعه‌ای که ارزش یک مکان را صرفاً بر اساس کارکرد اقتصادی یا عمرانی آن می‌سنجد. توسعه‌ای که حافظه تاریخی و زیست‌بوم فرهنگی را نادیده می‌گیرد، در واقع شبکه‌ای را تخریب می‌کند که بازسازی آن، حتی با صرف منابع و زمان فراوان، دیگر ممکن نیست.
به بیان دیگر، بحران میراث فرهنگی و طبیعی ایران بیش از آنکه بحران حفاظت باشد، بحران فهم است؛ بحرانی ناشی از ناتوانی در درک ماهیت شبکه‌ای و زنده میراث فرهنگی و طبیعی. تا زمانی که حکمرانی موجود بر اساس منطق درختی، تمرکزگرایی و تصمیم‌گیری یک‌سویه استوار باشد، تخریب نیز به اشکال گوناگون ادامه خواهد یافت.
ادامه مطلب را در سایت پیام ما بخوانید.
عبور از این وضعیت، پیش از هر چیز، مستلزم تغییر پارادایم است: گذار از دستور به مشارکت، از تمرکز به شبکه و از مدیریت بر میراث به حکمرانی با میراث.
شاید مهم‌ترین پیام اندیشه دلوز برای کنشگران میراث فرهنگی و طبیعی این باشد که قدرت حفاظت و پاسداری، نه فقط در نهادهای رسمی، بلکه در توانایی جامعه برای ایجاد پیوندهای تازه، گسترش شبکه‌های همکاری و بازتولید مستمر کنش جمعی نهفته است.

میراث طبیعی و فرهنگی ایران زمانی پایدار می‌ماند که همانند یک ریزوم، همواره امکان اتصال، رشد و زایش دوباره را در بطن خود حفظ کند؛ زیرا جامعه و میراث فرهنگی و طبیعی ساختاری «ریزومی» دارند؛ یعنی از شبکه‌ای از روابط میان مردم، طبیعت، تاریخ، دانش بومی و هویت محلی شکل گرفته‌اند.
اما مدیریت کنونی با نگاهی سلسله‌مراتبی و متمرکز، این شبکه زنده را به مجموعه‌ای از پروژه‌های عمرانی و تصمیم‌های از بالا به پایین تقلیل می‌دهد. نتیجه این رویکرد، گسستن پیوند میان انسان، طبیعت و فرهنگ و در نهایت تخریب ارزش‌های فرهنگی و زیست‌محیطی جامعه است.
در مقابل، رویکرد ریزومی بر مشارکت جوامع محلی، تنوع صداها، شکل‌گیری تصمیم‌گیری از پایین به بالا، گفت‌وگو و عقلانیت مفاهمه‌ای تأکید دارد. این همان امکانی است که با اتکا به آن می‌توان به حفاظت پایدار و نجات میراث فرهنگی و طبیعی ایران امیدوار بود.

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیشترین نظر کاربران

خاک که زنده بماند

خاک که زنده بماند