کودکان، قربانیان کوچک تصمیمهای بزرگ
جان پدر کجاستی؟
۲۸ تیر ۱۴۰۴، ۱۸:۱۲
۲۷ ژوئن ۱۹۹۴، وقتی یورگن کلینزمن در دقیقه ۶۰ توپ را وارد دروازه بولیوی کرد و آلمان بازی افتتاحیه جامجهانی را برد، هفتم محرم بود. صدای جیغوداد و خوشحالیِ ما پیچید در ناله بلندگوهای شاهزاده محمد و صدای عزادارانِ محرم.
پنج سالی میشد که به این محله آمده بودیم. کوچههای منتهی به خانهمان ترکیبی از چند خانواده بود که بهنوعی با هم وصلت کرده بودند و نسبتی سببی یا نسبی با هم داشتند. در کنار آنها، خانوادههایی هم بودند که هیچ خویشاوندیای با بقیه نداشتند، اما سالها بود زیر سایه قلعهاردشیر و در همسایگی قلعهدختر، مثل یک قبیله کنار هم زندگی میکردند.
آن شب که کلینزمن در زمین شادی میکرد، خانوادهام برای عزاداری محرم به روستایمان رفته بودند و من که ۱۶ساله بودم، تنها در کرمان مانده بودم تا بتوانم بازیهای جامجهانی را از تلویزیون ببینم. اواخرِ خرداد بود و در خنکای شب، روی حیاط خانه دوستم «عباس رسا» نشسته بودیم و بازی را تماشا میکردیم. حدود ۳۰ تا ۴۰ نفر از اهالی کوچه آمده بودند تا شروع جامجهانی را از معدود تلویزیونهای رنگی محله ببینند. پدر عباس، رئیس یکی از شعب بانک صادرات بود و عمویش چهار سال قبل با خاله من ازدواج کرده بود. بهاینترتیب، خانواده ما هم با اغلب ساکنان کوچه پرستو خویشاوند شده بود.
آن سالها، شاهزاده محمد رنگوبوی آشنای خودش را داشت؛ همه همدیگر را میشناختند. دقیقاً دو ماه پیش از آن شب، در ۲۶ فروردین ۱۳۷۳، از طرف مدرسه در طرح ریشهکنی فلج اطفال شرکت کرده بودم. در حاشیه دیگر قلعهدختر، یعنی خیابان زریسف کرمان، من و «محمد گلشن» که مثل من در دبیرستان شریعتی درس میخواند، وظیفه داشتیم به درِ خانهها برویم و به کودکان زیر پنج سال، قطره فلج اطفال بدهیم.
آنجا برای اولینبار با منازلی مواجه شدیم که چند خانواده افغان در آن زندگی میکردند؛ سرپناههایی شلوغ، پر از بچههای خردسال، با سبکِ زیستی که برایمان ناآشنا بود. آن سالها، مهاجران افغان هنوز بهشکل گسترده در محلههای قدیمی کرمان سکونت نداشتند. حالا در اغلب خانهها افغانها ساکناند؛ از هر پنج خانه، دستکم سه تا. آن درهمتنیدگی خانوادهها و همدلی سالهای گذشته، جایش را به غریبگی معدود ایرانیان باقیمانده در کوچه پرستو داده است. منطقه، زیستش را تغییر داده؛ فرهنگی که اکنون بر آن حاکم است، برای آنها که نخواستند یا نتوانستند جابهجا شوند، ناآشنا و غریبه است. صمیمیت در یکی از قدیمیترین محلههای شهر فلج شده است. پیشازاین شاهزاده محمد مثل یک بدن بود که سلولهایش در یک ارتباط ارگانیک، یکدست و صمیمی با هم کار میکردند.
۱۳ ژوئن ۲۰۲۵، درست چند ساعت پیش از بازی افتتاحیه جامجهانی باشگاههای جهان، اسرائیل به ایران حمله کرد. نیمهشب، وقتی از خواب بیدار میشوم و پیامرسانها و شبکههای اجتماعی را نگاه میکنم، دیگر فوتبال برایم هیچ اهمیتی ندارد. خواب از سرم پریده است و از این کانال تلگرام به آن کانال میروم، خبرها را میخوانم و ویدئوها و تصاویر را میبینم. به پسرم فکر میکنم که همان شب با اتوبوس در مسیر تهران به ارومیه است. از حمله به تهران میخوانم، از انفجارها در اراک و از بمباران تبریز. ناتوانتر از آنام که تماس بگیرم یا پیام بدهم و حالش را بپرسم. با خودم میگویم شاید بیخبر از جنگ باشد و حداقل چند ساعتِ باقیمانده تا صبح را، با آرامش سپری کند. ساعتِ ۷ صبح پیام میدهم: «جان بابا، کجایی؟» مینویسد: «تبریز». تمامِ تنم فرومیریزد. همین چند دقیقه پیش، از بمباران تبریز خبر خوانده بودم.
سال ۱۳۸۴ که به دنیا آمد، دو سال از زلزله بم میگذشت. در بم و تهران و کرمان، برای مستندسازی پروژه «بازپیوندِ خانواده» و تألیف کتابی با «یونیسف» و سازمان بهزیستی همکاری میکردم. غیر از نوشتن و تحقیقکردن، همهچیز برایم غریب بود. من در آن پروژه از نو متولد شدم. فهمیدم کودک یعنی چه، چه حقوقی دارد و جداشدن او از والدین، چقدر ویرانگرتر از یک بلای طبیعی یا غیرطبیعی است. بازپیوندِ خانواده در شرایط بحران، رگِ حیاتِ بازماندگانِ در تنگنا است.
پس از بیست سال همچنان «حسین»، کودکی که در چند هفته نخست زلزله، کسی برای تحویلگرفتنش نبود و از همان ابتدا با بحران هویتی و عاطفی روبهرو شده بود، پیش چشمم است. همچنان صدای پدر و مادر «زهرا» که چادربهچادر و کانکسبهکانکس، دنبال نشانی از او گشته بودند، در گوشم است.
پسرم چهار روز پس از شروع جنگ، خودش را از میانه بمباران تبریز و تهران، به کرمان و محلهمان رساند؛ به شانههای وسیع قلعهاردشیر و همسایگی نجیب قلعهدختر. چهار روزی که به اندازه چهار سال طول کشید و برای من پررنگترین روزهای نبرد دوازدهروزه بود. دوریِ والدین و فرزندان در وضعیتهای اضطراری، آسیبزا و آسیبزننده است.
جنگ تمام شده و براساس گزارشها، اخراجِ اتباعِ افغان شدت گرفته است. شاید این تصمیم در نگاه برخی، با دلایل امنیتی توجیهپذیر باشد، اما نباید از اصول انسانی و حقوق کودکان چشمپوشی کرد. واقعیت این است که حضور مهاجران غیرمجاز مسئلهای تازه نیست. این دگرگونیها در طیِ سالهای گذشته، کمکم زیر پوست شهرهای مختلف خزیده است. میشد پیشتر برای مدیریت آن، سیاستگذاری دقیقتری داشت. تجربه بازپیوند خانواده در بم به من آموخت که در هر بحران طبیعی یا انسانی، اولویت باید حفظِ پیوندِ خانواده باشد. هیچ کودکی نباید قربانی شتابزدگی، بینظمی یا نگاهِ امنیتی صرف شود. کودکان در هر فاجعه طبیعی یا غیرطبیعی و در هر تصمیمی، باید در اولویتِ حمایت قرار گیرند. بدون ملاحظات اخلاقی و انسانی، هزینههای این آشفتگی نهتنها یقه خانوادههای افغان، بلکه گریبانِ آینده جامعه ما را هم خواهد گرفت. کودکانِ رهاشده امروز، بذرِ خشم، ناامیدی و بزهکاری فردا هستند.
یک ماه از شروع جنگ گذشته و محله پر از صدای طبل و نوحه است. هیئتها در رفتوآمدند و صدای عزاداری از بلندگوهای شاهزاده محمد تا عمق کوچه پرستو میپیچد. بعضی خانهها خالی شدهاند و چراغهایشان خاموش است. مادرم میگوید بیشتر افغانها رفتهاند. آنها که در خانه «شیخ» هستند، مجوز دارند. میگوید بعد از مرگ شیخ، فرزندانش خانه را به افغانها سپردند و حالا چند سالیست آنجا زندگی میکنند. از وضعیت خانههای «جمیله» و «طاهره» اما سر درنمیآورد. جمیله به پنجاهسالگی نرسیده بود که از دنیا رفت؛ شوهر و پسرش هم محله را ترک کردند. طاهره هم که سالهاست رفته بالاشهر. شاهزاده محمد، حالا غریبهای است در هیبتی تازه؛ آشنا و بیگانه، با چهرهای که دیگر شبیه هیچوقت نیست.
پسرم کنارم نشسته و دارد فوتبال تماشا میکند. در استادیوم «متلایف» نیوجرسی، ترامپ خودش را برای برگزاری مراسم قهرمانی آماده میکند. علیرضا فغانی که مهاجرتش به استرالیا، او را به داوری در فینال رسانده، سوتِ پایانِ بازی را میزند. چلسی، پاریسنژرمن را شکست داده و شده است قهرمان جام باشگاههای جهان. اما ذهن من هنوز میان تبریز، کرمان و شبهای بمبارانِ اواخر خرداد در رفتوآمد است.
برچسب ها:
نظر کاربران
نظری برای این پست ثبت نشده است.
مطالب مرتبط
مرور عناوین روزنامه پیام ما
«این اکوساید است»؛ واکنش رئیس سازمان حفاظت محیطزیست به حمله به مخازن سوخت تهران و البرز
به بهانه روز بزرگداشت «حکیم ابوالقاسم فردوسی» و پاسداشت «زبان فارسی»
شعر در سلوک و ادبیات فردوســـــــی
اپراتور عزیز ببخشید، ولی نه!
بحران در روایت بحـــــــران آب
فرصتی برای مستأجـــــــران؟
تداوم جنگ در خاورمیانه، چشمانداز گردشگری را تاریک کرده است
سفر، چشمانتظار صلـــــــــح
جنگ، بار دیگر در روان بازتولید میشود
شببیداری پساجنگ
نقدی به برنامههای معاون گردشگری وزیر میراثفرهنگی
گزارشهای خوشبینانه در برابر هتلهای خالی
خسارت ۳۴۴ میلیارد تومانی هگتا در جنگ
برداشت درختان شکسته و افتاده الزام قانونــــــــی نیست
وب گردی
- «سهم ما از قدردانی»؛ حمایت ویژه هتلهای دُنسه از قهرمانان امداد
- درخواست ایجاد مسیر دوچرخهسواری ۱۰۰ کیلومتری در قم
- چند روز بعد از سمپاشی ساس از بین میرود؟ (راهنمای کامل سمپاشی ساس + قوی ترین سم ساس)
- باغ پرندگان تهران کجاست؟ معرفی، ساعت کاری و آدرس
- مقایسه قیمت ورق شیروانی، سیاه، استیل و گالوانیزه در یک نگاه
- درخواست برقراری دورکاری و تعطیلی پنجشنبه برای کادر غیرعملیاتی (پشتیبانی) درمان سازمان تأمین اجتماعی
- طریقه ی ساخت دستگاه واکس زن برقی
- خرید لوازم یدکی لودر فابریک
- حضور فعال شرکت کرچنر سولار گروپ ایرانیان در نمایشگاه بینالمللی انرژیهای تجدیدپذیر
- جدیدترین تغییرات قیمت ارزهای دیجیتال و تحلیل رفتار بازار جهانی بیشتر
بیشترین نظر کاربران
زندگی در تعلیق
پربازدیدها
1
رقص سوگوارانه؛ کنشی مقاومتی
2
رقص عزا
3
مبارزه با جستوجوی گنج
4
هوای آلوده با موتورهای منسوخشده و آلاینده خودروهای داخلی
5
گنجِ گمشده زیر چرخ لودرها




دیدگاهتان را بنویسید