چهره درخشان سید علی اکبر صنعتی
۲ آبان ۱۳۹۵، ۲۲:۳۱
چهره درخشان
سید علی اکبر صنعتی
بخش 17
پرورشگاه صنعتی کرمان که به همت حاج اکبر صنعتی در سال 1295 تاسیس شده، بزرگانی را در دامان خود پرورده است. یکی از این بزرگان«سیدعلی اکبر صنعتی» است. سید علی اکبر صنعتی نقاش و مجسمه ساز معروف ایران است. کتاب«چهره های درخشان» نوشته حبیب یوسف زاده به روایت زندگی این هنرمند شهیر پرداخته است؛
[سیدعلی اکبر صنعتی تصمیم می گیرد که برای آموختن نقاشی به تهران برود. دائم در همین خیالات است…]
وقتی به یتیم خانه رسید یکدفعه راه حلی به نظرش آمد و با خوشحالی چندبار دست هایش را بهم کوبید. آن قدر خوشحال بود که حتی متوجه شیخ غلامحسین نشد که دم در ایستاده بود و چپ چپ نگاهش می کرد.
تصمیم گرفته بود تابلویی بزرگ از چهره حاجی بکشد و به او تقدیم کند. با خود می گفت:«فقط کافی است کرایه اتوبوس مرا از کرمان تا تهران بدهد بقیه اش را یک کاری می کنم…»
همان شب کارش را شروع کرد.حاجی را خیلی دوست داشت. بنابراین سعی کرد در کشیدن چهره او تمام دقت و هنرش را به کار ببرد اما برای این که کارش خوب از آب در بیاید باید دایم روبه روی حاجی می نشست و بعد از کشیدن هر قلم بر روی تابلو نگاهی به چهره او می انداخت که البته این کار هم امکان نداشت. ممکن بود حاجی شک کند یا اصلا قبول نکند که چهره او را بکشد. بنابراین با این که علی اکبر بعد از این همه سال چهره حاجی را خوب به خاطر سپرده بود گاه گاهی دست از کار می کشید پاورچین پاورچین به راهروی یتیم خانه می رفت و مدتی به عکس نسبتا بزرگ حاجی که روی دیوار نصب شده بود خیره می شد. بعد برمی گشت و مدتی کار می کرد و دوباره می رفت تا نگاهی دزدانه به چهره حاجی بیندازد… عاقبت بعد از چند شبانه روز کار مداوم کشیدن تابلو به پایان رسید.
آن روز حاجی مثل همیشه در دفتر یتیم خانه نشسته بود. سیدعلی اکبر وقتی دید کسی غیر از تابلو را زیر بغل گرفت و با ادب و احترام تمام در زد و داخل شد. سلام کرد، آهسته جلو رفت و تابلو را روی میز گذاشت. نگاهش را به زمین دوخته بود و قلبش به تندی می تپید: «کافی بود حاجی انعامی می داد، آن وقت می توانست برود تهران و استاد بزرگ را ببیند» ناگهان انگار کسی در گوشش گفت: «اگر انعام نداد چی؟»
به خودش دلداری داد: «اگر نداد، خودم خواهش می کنم. اگر لازم شد، التماس هم می کنم..»غرق این افکار بود که صدای «به به» حاجی او را به خود آورد.
سیدعلی اکبر! حیف از استعداد تو نیست که بی معلم و راهبر،در یتیم خانه روزگار می گذرانی؟ از قبل پیش بینی فرستادنت به تهران و ثبت نامت در مدرسه صنایع مستظرفه را کرده ام. باید دست و پایت را جمع کنی و در تهران نزد پسرم آقا عبدالحسین بروی. او ترتیب ثبت نام تو را خواهد داد.
از شنیدن این حرفها چنان شگفت زده شده بود که چند لحظه نتوانست هیچ حرفی بزند. دلش می خواست روی پای حاجی بیفتد و دست های او را بوسه باران کند، اما حاجی دستش را عقب کشید. قرار شد فردا نامه ای برای پسرش در تهران بنویسد.
برچسب ها:
نظر کاربران
نظری برای این پست ثبت نشده است.
مطالب مرتبط
سوگواری مردم بهرمان در منزل پدری آیتالله هاشمی رفسنجانی
موزه ریاست جمهوری رفسنجان؛ یادگار گران بهای سردار سازندگی
کرمان بر پشت اسب
کرمون گرام
روایت «پیام ما» از کلاسی که در جمعه تشکیل می شود زمزمه محبت
جازموریان
کرمان بر پشت اسب
دورهمی داستان نویسان استان کرمان در «دلفارد» و «جیرفت»
مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی جنوب کرمان در حاشیه همایش دو روزه داستان نویسان استان کرمان در جیرفت: همایش داستان نویسان در جهت برنامه ارتقای فرهنگی است
کرمان بر پشت اسب
وب گردی
- مسابقه ملی ایدهپردازی «ایدانو» به آنتن شبکه دو رسید
- «سهم ما از قدردانی»؛ حمایت ویژه هتلهای دُنسه از قهرمانان امداد
- درخواست ایجاد مسیر دوچرخهسواری ۱۰۰ کیلومتری در قم
- چند روز بعد از سمپاشی ساس از بین میرود؟ (راهنمای کامل سمپاشی ساس + قوی ترین سم ساس)
- باغ پرندگان تهران کجاست؟ معرفی، ساعت کاری و آدرس
- مقایسه قیمت ورق شیروانی، سیاه، استیل و گالوانیزه در یک نگاه
- درخواست برقراری دورکاری و تعطیلی پنجشنبه برای کادر غیرعملیاتی (پشتیبانی) درمان سازمان تأمین اجتماعی
- طریقه ی ساخت دستگاه واکس زن برقی
- خرید لوازم یدکی لودر فابریک
- حضور فعال شرکت کرچنر سولار گروپ ایرانیان در نمایشگاه بینالمللی انرژیهای تجدیدپذیر بیشتر
بیشترین نظر کاربران
پربازدیدها
1
رقص سوگوارانه؛ کنشی مقاومتی
2
رقص عزا
3
مبارزه با جستوجوی گنج
4
هوای آلوده با موتورهای منسوخشده و آلاینده خودروهای داخلی
5
گنجِ گمشده زیر چرخ لودرها




دیدگاهتان را بنویسید