چهره درخشان سید علی اکبر صنعتی

منتشر شده در صفحه کرمون | شماره 753

چهره درخشان
سید علی اکبر صنعتی
بخش ۱۷
پرورشگاه صنعتی کرمان که به همت حاج اکبر صنعتی در سال ۱۲۹۵ تاسیس شده، بزرگانی را در دامان خود پرورده است. یکی از این بزرگان«سیدعلی اکبر صنعتی» است. سید علی اکبر صنعتی نقاش و مجسمه ساز معروف ایران است. کتاب«چهره های درخشان» نوشته حبیب یوسف زاده به روایت زندگی این هنرمند شهیر پرداخته است؛
[سیدعلی اکبر صنعتی تصمیم می گیرد که برای آموختن نقاشی به تهران برود. دائم در همین خیالات است…]
وقتی به یتیم خانه رسید یکدفعه راه حلی به نظرش آمد و با خوشحالی چندبار دست هایش را بهم کوبید. آن قدر خوشحال بود که حتی متوجه شیخ غلامحسین نشد که دم در ایستاده بود و چپ چپ نگاهش می کرد.
تصمیم گرفته بود تابلویی بزرگ از چهره حاجی بکشد و به او تقدیم کند. با خود می گفت:«فقط کافی است کرایه اتوبوس مرا از کرمان تا تهران بدهد بقیه اش را یک کاری می کنم…»
همان شب کارش را شروع کرد.حاجی را خیلی دوست داشت. بنابراین سعی کرد در کشیدن چهره او تمام دقت و هنرش را به کار ببرد اما برای این که کارش خوب از آب در بیاید باید دایم روبه روی حاجی می نشست و بعد از کشیدن هر قلم بر روی تابلو نگاهی به چهره او می انداخت که البته این کار هم امکان نداشت. ممکن بود حاجی شک کند یا اصلا قبول نکند که چهره او را بکشد. بنابراین با این که علی اکبر بعد از این همه سال چهره حاجی را خوب به خاطر سپرده بود گاه گاهی دست از کار می کشید پاورچین پاورچین به راهروی یتیم خانه می رفت و مدتی به عکس نسبتا بزرگ حاجی که روی دیوار نصب شده بود خیره می شد. بعد برمی گشت و مدتی کار می کرد و دوباره می رفت تا نگاهی دزدانه به چهره حاجی بیندازد… عاقبت بعد از چند شبانه روز کار مداوم کشیدن تابلو به پایان رسید.
آن روز حاجی مثل همیشه در دفتر یتیم خانه نشسته بود. سیدعلی اکبر وقتی دید کسی غیر از تابلو را زیر بغل گرفت و با ادب و احترام تمام در زد و داخل شد. سلام کرد، آهسته جلو رفت و تابلو را روی میز گذاشت. نگاهش را به زمین دوخته بود و قلبش به تندی می تپید: «کافی بود حاجی انعامی می داد، آن وقت می توانست برود تهران و استاد بزرگ را ببیند» ناگهان انگار کسی در گوشش گفت: «اگر انعام نداد چی؟»
به خودش دلداری داد: «اگر نداد، خودم خواهش می کنم. اگر لازم شد، التماس هم می کنم..»غرق این افکار بود که صدای «به به» حاجی او را به خود آورد.
سیدعلی اکبر! حیف از استعداد تو نیست که بی معلم و راهبر،در یتیم خانه روزگار می گذرانی؟ از قبل پیش بینی فرستادنت به تهران و ثبت نامت در مدرسه صنایع مستظرفه را کرده ام. باید دست و پایت را جمع کنی و در تهران نزد پسرم آقا عبدالحسین بروی. او ترتیب ثبت نام تو را خواهد داد.
از شنیدن این حرفها چنان شگفت زده شده بود که چند لحظه نتوانست هیچ حرفی بزند. دلش می خواست روی پای حاجی بیفتد و دست های او را بوسه باران کند، اما حاجی دستش را عقب کشید. قرار شد فردا نامه ای برای پسرش در تهران بنویسد.

36

نوشته های مرتبط


پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

از «پیام ما» بیشتر بدانید :

آمار سایت

  • کاربران آنلاین : 2
  • امروز: 377
  • دیروز: 879
  • هفته: 5,805
  • ماه: 24,941
  • سال: 184,738