روزگاری که گذشت
۲۳ مرداد ۱۳۹۵، ۰:۱۶
روزگاری که گذشت
عبدالحسین صنعتی زاده
بخش صد و هیجده
نیم ساعت به ظهر مانده زنی خسته و مانده با سه طفل هشت، هفت ساله در جلوی خانه ای که می ساختم ایستاده و از کارگری سراغ بیمارستان یوسف آباد را گرفت. آن کارگر انتهای خیابان را به او نشان داد و گفت تا مریض خانه راه زیاد است و با این اطفال پیاده مشکل است. این راه را در این گرما طی کنی بهتر این است امروز از رفتن مریض خانه منصرف شده روزی دیگر صبح زود که هوا خنک است بروی آن زن گفت ای برادر فقط روزهای جمعه برای عیادت بیماران اجازه ملاقات می دهند و این بچه ها برای ملاقات پدرشان بی تابی می نمایند و به هر نحو شده می رویم و به راه افتادند.
آفتاب تند و سوزان به قسمی صورت های بچه ها را برافروخته و قرمز کرده بود که گویی مدتی آنان در جلوی تنور نانوایی ایستاده بوده اند. با همه این احوال آنان عجله داشتند که هر چه زودتر خود را به مریض خانه رسانده و از پدر بیمارشان عیادت نمایند.
همین که ظهر شد و کارگران دست از کار کشیدند. من هم به خیال خود خواستم برای اولین روز در سر خانه خود ناهاری صرف کرده باشم و روی زمین ها در کنار سایه دیوار نشسته و خواستم هندوانه را بریده و به صرف نهار بپردازم. غفلتاً وضع ناراحت کننده آن زن و بچه های عابر در جلوی چشمم مجسمم شد و به خاطرم آمد که در این طول راه که نه آبی است و نه آبادی اگر این اطفال تشنه شوند مادرشان چگونه می تواند به آن ها آب برساند به خودم سرزنش بسیار کردم که چرا در همان موقع که آن زن راه را می پرسید هندوانه را به او ندادم و به خود گفتم با همه این ها حالا هم دیر نشده ممکن است هندوانه را به یکی از کارگران داده و سفارش کنم فوراً خودش را به آنها برساند. این کار را هم صلاح ندانستم. چه از کجا که خود این کارگر به واسطه گرمی هوا تشنه نشده و هندوانه را به مصرف خود برساند صلاح را در این دیدم که شخصاً به دنبال آن ها رفته و هندوانه را به آن ها برسانم. سپس پاشنه گیوه ها را کشیده و هندوانه را برداشته به راه افتادم. پس از طی چند کیلومتر در وسط بیابان آن زن و اطفالش را دیدم که از گرما و تشنگی به ستوه آمده به نوعی که یک نفر از بچه ها خودش را در آغوش او انداخته و آب می خواست و او متحیر بود در آن جا چگونه و از کجا آبی فراهم سازد. ای بسا اگر غیر از آن موقع معینی نیم ساعت از ظهر گذشته آنان از آن راه عبور می کردند. عابرین کمکشان می کردند؛ اما معلوم بود در آن ساعت از آن راه نمی گذشت و شاید تا دو ساعت دیگر هم کسی از آن راه گذرش نمی افتاد.
همین که چشم آن زن به من افتاد با دست به طفلی که در آغوش داشت اشاره کرده و استمداد خواست. بدون معطلی هندوانه را در جلوی آن ها گذارده و چاقو را از جیب در آوردم و آن را پاره کرده و بدون آن که کلمه ای بر زبان بیاورم مراجعت کردم. اتفاقاً آن هندوانه با آن که نورس بود بسیار خوب از کار درآمد و چنان رنگ قرمزش خصوصاً قسمت وسط آن که مانند گل سرخی در جلوی آفتاب نمایان شد می درخشید و تا آن لحظه هیچ یک از الوان روزگار و یا طراوت گل های گوناگون به آن اندازه در نظرم جلوه نکرده بود.
برچسب ها:
نظر کاربران
نظری برای این پست ثبت نشده است.
مطالب مرتبط
سوگواری مردم بهرمان در منزل پدری آیتالله هاشمی رفسنجانی
موزه ریاست جمهوری رفسنجان؛ یادگار گران بهای سردار سازندگی
کرمان بر پشت اسب
کرمون گرام
روایت «پیام ما» از کلاسی که در جمعه تشکیل می شود زمزمه محبت
جازموریان
کرمان بر پشت اسب
دورهمی داستان نویسان استان کرمان در «دلفارد» و «جیرفت»
مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی جنوب کرمان در حاشیه همایش دو روزه داستان نویسان استان کرمان در جیرفت: همایش داستان نویسان در جهت برنامه ارتقای فرهنگی است
کرمان بر پشت اسب
وب گردی
- جنس سیم چه تأثیری در کیفیت برق رسانی دارد؟
- مسابقه ملی ایدهپردازی «ایدانو» به آنتن شبکه دو رسید
- «سهم ما از قدردانی»؛ حمایت ویژه هتلهای دُنسه از قهرمانان امداد
- درخواست ایجاد مسیر دوچرخهسواری ۱۰۰ کیلومتری در قم
- چند روز بعد از سمپاشی ساس از بین میرود؟ (راهنمای کامل سمپاشی ساس + قوی ترین سم ساس)
- باغ پرندگان تهران کجاست؟ معرفی، ساعت کاری و آدرس
- مقایسه قیمت ورق شیروانی، سیاه، استیل و گالوانیزه در یک نگاه
- درخواست برقراری دورکاری و تعطیلی پنجشنبه برای کادر غیرعملیاتی (پشتیبانی) درمان سازمان تأمین اجتماعی
- طریقه ی ساخت دستگاه واکس زن برقی
- خرید لوازم یدکی لودر فابریک بیشتر
بیشترین نظر کاربران
پربازدیدها
1
رقص سوگوارانه؛ کنشی مقاومتی
2
رقص عزا
3
مبارزه با جستوجوی گنج
4
هوای آلوده با موتورهای منسوخشده و آلاینده خودروهای داخلی
5
گنجِ گمشده زیر چرخ لودرها




دیدگاهتان را بنویسید