«اقتصاد فروپاشنده» با «ناامیدی فزاینده» پیوند عمیق دارد

تناقض امید

امیل دورکیم: «خودکشی نه تنها عمل فردی، بلکه نشانه‌ای از بیماری در بافت اجتماعی است.»





تناقض امید

۱ آذر ۱۴۰۴، ۱۷:۴۹

در سال‌های اخیر، واژه «امید» در جامعه ایران به یکی از پرکاربردترین و هم‌زمان پرابهام‌ترین مفاهیم بدل شده است؛ مفهومی که گاه همچون چراغی لرزان در دست افراد می‌درخشد و گاه به سوژه‌ای تحلیلی برای جامعه‌شناسان و پژوهشگران اجتماعی تبدیل می‌شود. در زندگی روزمره، مردم از «امید داشتن» سخن می‌گویند، اما هم‌زمان از «امیدواری سخت» و دشوار ناله می‌کنند.

این وضعیت را می‌توان «تناقض امید» نامید؛ جامعه‌ای که ظاهراً مدام از امید حرف می‌زند، اما در عمل خستگی جمعی، فرسودگی ساختاری و نوعی احساس بی‌جهتی در آن رسوخ کرده است. تناقضی که نه‌تنها زندگی روزمره، بلکه بنیان‌های اجتماعی را نشانه رفته و می‌تواند به بحران‌های گسترده اجتماعی منجر شود.

همین نقطه تضاد، جایی است که نظریه «امیل دورکیم»، جامعه‌شناس کلاسیک، ابزار تحلیلی قدرتمندی برای فهم آن ارائه می‌دهد. در کتاب مشهور «خودکشی»، دورکیم تأکید می‌کند خودکشی صرفاً یک اقدام فردی نیست، بلکه «نشانه‌ای از بیماری در بافت اجتماعی» است. وقتی پیوندهای اجتماعی سست می‌شوند یا قواعد و هنجارها ثبات خود را از دست می‌دهند، فرد در برزخی از بی‌معیاری، بی‌پناهی و بی‌جهتی قرار می‌گیرد؛ برزخی که او آن را «آنومی» می‌نامد. این مفهوم، به‌ویژه در جوامعی که فشارهای اقتصادی، نابرابری ساختاری و فقدان امنیت اجتماعی شدت یافته، ابعاد ملموس و معناداری پیدا می‌کند.

اگر جامعه ایران امروز را در چارچوب نظریه دورکیم بررسی کنیم، تناقض امید درواقع تنشی میان دو نیروی اجتماعی است؛ از یک‌سو میل جمعی به تغییر، بهبود و ساختن آینده‌ای بهتر و از سوی دیگر، بی‌ثباتی ساختاری، فشارهای اقتصادی، محدودیت فرصت‌ها و ناهمخوانی میان آرزوهای فردی و امکانات اجتماعی. اینجا است که افزایش خودکشی، نه‌فقط به‌عنوان یک رنج شخصی، بلکه به‌عنوان «نمایشگر وضعیت اجتماعی» اهمیت پیدا می‌کند و نشان می‌دهد جامعه در برزخ بی‌ثباتی و بی‌معیاری گرفتار شده است.

داده‌های موجود نیز* این تحلیل را تأیید می‌کنند و نشان می‌دهند افزایش خودکشی در ایران نه پدیده‌ای منفک از ساختار اقتصادیاجتماعی، بلکه هم‌نوا با فرسایش تدریجی بنیان‌های معیشتی و روانی جامعه است. در یک متاآنالیز ملی، نرخ اقدام به خودکشی در سال ۲۰۲۱ معادل ۱۳۱ نفر در هر صد هزار نفر و نرخ مرگ ناشی از خودکشی ۸.۱۴ نفر در هر صد هزار نفر گزارش شده است؛ رقمی که نسبت به سال‌های پیش روندی صعودی داشته سهم مردان و در آن چشمگیر است. داده‌های مرکز داده‌های باز ایران نیز نشان می‌دهد تعداد خودکشی‌های ثبت‌شده از حدود سه هزار و ۵۰۰ مورد در اوایل دهه ۱۳۹۰ به بیش از پنج‌ هزار مورد در سال‌های اخیر رسیده است؛ افزایشی نزدیک به ۴۰ درصد.

اما این تنها روایت یک دهه نیست؛ اگر بازه بلندمدت‌تر ۱۳۸۰ تا ۱۴۰۰ را مرور کنیم، تصویر شفاف‌تری از پیوند عمیق «اقتصاد فروپاشنده» و «ناامیدی فزاینده» آشکار می‌شود. طی این دو دهه، نرخ تورم سالانه در بسیاری از سال‌ها دورقمیِ سنگین و در موارد متعدد بالای ۳۰ و ۴۰ درصد بوده است. قیمت مسکن در شهرهای بزرگ در همین دوره تا ده‌ها برابر افزایش یافته و امکان خانه‌دار شدن را برای بخش وسیعی از جمعیت به رؤیایی دوردست بدل کرده است. هم‌زمان، رشد اقتصادی ایران چندین سال منفی بوده و درآمد سرانه و تولید ناخالص داخلی واقعی (Real GDP) کاهش معناداری را تجربه کرده است. این افت مستمر، نه در سطح کلان، بلکه در زندگی روزمره مردم به‌صورت فرسودگی روانی، خستگی مزمن و احساس فروپاشی آینده تجسد یافته است.

مطالعات دانشگاهی و گزارش‌های پژوهشی نیز نشان داده‌اند در ایران، هر دوره‌ جهش شدید تورم، کاهش قدرت خرید، نوسانات ارزی و افت رشد اقتصادی، با افزایش آمار خودکشی هم‌زمان بوده است. به بیان دیگر، نمودار خودکشی در دو دهه اخیر، آینه‌ای دقیق از منحنی افول فرصت‌ها، تضعیف طبقه متوسط، گسترش فقر و کاهش ظرفیت‌های امید اجتماعی است. در سال‌هایی که GDP کاهش یافته، نرخ بیکاری افزایش یافته و فشار معیشتی خانواده‌ها سنگین‌تر شده، روند خودکشی نیز شیبی تندتر به خود گرفته است. این هم‌افزایی منفی، همان چیزی است که دورکیم از آن به‌عنوان «آنومی ساختاری» یاد می‌کرد؛ وضعیتی که قواعد اجتماعی سست می‌شوند، آینده قابل برنامه‌ریزی نیست و فرد در برزخ میان آرزو و امکان گرفتار می‌شود. 

حتی داده‌های پزشکی قانونی نیز این روایت ساختاری را تأیید می‌کنند. سنجه‌ «سال‌های زندگی ازدست‌رفته بر اثر خودکشی» نشان می‌دهد مردان در ایران تقریباً دو برابر زنان عمر از دست می‌دهند؛ حدود ۱۵.۹۷ سال در هر هزار نفر برای مردان در برابر ۷.۶۵ سال برای زنان. این فاصله، تنها یک اختلاف آماری نیست، بلکه بازتاب مستقیم وزن نابرابر مسئولیت‌ها و آسیب‌پذیری‌ها در جامعه است. نکته‌ مهم اینجاست که اقدام به خودکشی در میان زنان بیشتر از مردان گزارش می‌شود، اما مرگ ناشی از خودکشی در مردان به‌مراتب بالاتر است. مردان معمولاً از روش‌های مرگ‌آورتر استفاده می‌کنند و درعین‌حال، دسترسی آنان به شبکه‌های حمایتی یا کمک‌خواهی رسمی کمتر است یا از نظر فرهنگی کمتر مجاز شمرده می‌شود. بنابراین، آمار مرگ، بیشتر مردانه است؛ اما خود عملِ اقدام، جنسیّت‌مند است و زنان در آن سهم بیشتری دارند.

ریشه این شکاف، نه تفاوت‌های روان‌شناختی زن و مرد، بلکه موقعیت‌های اجتماعی ناهمسان در یک اقتصاد فرسوده و ساختار نامتوازن است. مردان، به‌ویژه در طبقات فرودست و مشاغل بی‌ثبات، زیر فشارهای اقتصادی سنگین‌تر، انتظارات نقش‌محور سختگیرانه‌تر و الزامات فرهنگی شدیدتری برای «نان‌آور بودن» قرار دارند؛ فشارهایی که در بستر تورم، بیکاری، ناامنی اقتصادی و فرسایش امید، به‌سرعت به تنش روانی و احساس ناتوانی در کنترل زندگی تبدیل می‌شود. در مقابل، زنان نیز با تبعیض ساختاری، نابرابری فرصت‌ها و انواع خشونت جنسیتی مواجه‌اند، اما الگوهای حمایتی خانوادگی، نقش‌های اجتماعی متفاوت و نوع فشارهای جنسیتی تجربه‌شده، سبب می‌شود ریسک اقدام به خودکشی در آنها بیشتر، اما ریسک مرگ ناشی از آن کمتر باشد. به همین معنا، شکاف جنسیتی در خودکشی، آینه‌ تبعیض جنسیتی، خشونت ساختاری و نابرابری فرصت‌ها است؛ نه یک تفاوت فردی یا روان‌شناختی.

این آمارها، هرچند در قالب اعداد سرد بیان می‌شوند، درحقیقت مرثیه‌ای درباره زندگی‌های مختل، رؤیاهای معطل‌مانده و امیدهایی است که زیر فشار ساختار اقتصادی فرسوده شده‌اند. از جوانی که نمی‌تواند مستقل شود و چشم‌انداز شغلی قابل‌اتکایی ندارد تا خانواده‌هایی که هر سال بیشتر زیر بار هزینه‌های اجاره، درمان، آموزش و خوراک خم می‌شوند، فشار اقتصادی برایشان تنها یک عدد نیست؛ ضرب‌آهنگی است که تنفس اجتماعی را به کندی می‌کشاند و روان جمعی را فرسوده می‌کند. آنچه افزایش خودکشی در این دو دهه را توضیح می‌دهد، نه ضعف فردی یا بحران شخصی، بلکه انباشت تاریخی بی‌ثباتی، ناامنی و افول توان اجتماعی برای پیش‌بینی و مدیریت آینده است.

با این‌همه، آنچه در این دو دهه پدیدار شده، صرفاً بحران اقتصادی نیست، بلکه فرسایش آهسته و مزمن پیوندهای معنابخش زندگی اجتماعی است. داده‌های رسمی شاید نمودارهایی بی‌روح به‌نظر برسند، اما پشت هر جهش تورم، پشت هر سقوط ارزش پول ملی، پشت هر سال رشد منفی اقتصادی، ردی از فرسودگی روانی و شکاف در افق آینده نهفته است. این روند بلندمدت، همان سازوکاری است که دورکیم آن را «آنومی ساختاری» می‌خواند؛ وضعیتی که در آن قواعد جمعی دیگر قادر به هدایت کنش فرد نیستند، آینده از حافظه‌ جمعی حذف می‌شود و فرد در خلأیی میان «بایدهایی که جامعه وعده داده» و «می‌شودهایی که ساختار اجازه می‌دهد» رها می‌شود. در چنین بستر لرزانی، افزایش خودکشی نه یک رخداد شخصی، بلکه پژواکی از بحران جهت‌گیری جمعی است.

جامعه ایران در این سال‌ها بیش از هر چیز شبیه انسانی است که بر پُلی نیمه‌تمام و در باد ایستاده؛ پلی که قرار بود او را به آینده‌ای قابل‌پیش‌بینی، به رفاه نسبی، به ثبات شغلی، به امنیت اقتصادی و به افقی روشن‌تر برساند، اما ساختش نیمه‌کاره رها شده است. از یک‌سو چشم‌انداز رسیدن به‌ سوی دیگر پل نشانه‌ای از میل به پیشرفت، بقا و ساختن هنوز خاموش نشده است؛ اما از سوی دیگر، لرزش پل، ستون‌های سست و مه‌دودی که افق را می‌پوشاند، ترس از سقوط را دائماً در جان فرد می‌ریزد. جوانی که با هزار امید درس خوانده اما شغلی نمی‌یابد، زنی که توانمند است اما سقف‌های شیشه‌ای ساختار راه را بر او می‌بندند، مردی که بار اقتصادی‌اش فراتر از دستمزدش است، دانشجویی که میان ماندن و رفتن معلق مانده، همه و همه روی این پل لرزان در رفت‌وآمدند، بی‌آنکه بدانند قدم بعدی‌ آنها را به پیش می‌برد یا به پرتگاه.

اینجا دقیقاً همان جایی است که «تناقض امید» به‌مثابه یک تجربه‌ زیسته و یک وضعیت ساختاری ظهور می‌کند. امید در ایران نه کاملاً خاموش شده و نه امکان شکوفایی دارد؛ بلکه در تعلیقی دائمی میان میل بهبود و ناتوانی ساختار گرفتار است. از یک‌سو جامعه وعده داده بود «اگر تلاش کنی، اگر درس بخوانی، اگر بمانی و بسازی، آینده بهتر خواهد شد» و از سوی دیگر، واقعیت اقتصادی و سیاسی دو دهه اخیر این وعده را بارها نقض کرده است.

در چنین بستری، امید از یک نیروی پیشران، به آن چیزی تبدیل می‌شود که ارنست بلوخ آن را «امید انتزاعی» یا «امید واهی» می‌نامد؛ امیدی که به‌جای اتکا بر امکانات عینی، بر چشم‌اندازهایی نامحقق و تعلیق‌شده بنا می‌شود. این «امید تعلیقی»، همان‌طورکه بلوخ توضیح می‌دهد، فاصله‌ای میان خواست مشروع فرد و ظرفیت تحقق آن ایجاد می‌کند؛ فاصله‌ای که هرچه فرد بیشتر به‌سوی آن حرکت کند، از او دورتر می‌شود. این واگرایی میان «آرزوهای مشروع» و «امکانات واقعی»، فرد را در یک شکاف روانی-اجتماعی رها می‌کند؛ شکافی که در زبان دورکیم چیزی جز زمینه‌ پیدایش خودکشی آنومیک نیست. خودکشی در این معنا، نه حاصل ضعف فردی، بلکه پاسخ دردناک فرد به آینده‌ای مبهم، وعده‌هایی محقق‌نشده و امیدی است که زیر بار ساختار فرسوده، از نیرویی رهایی‌بخش به وضعیتی متناقض و شکننده بدل می‌شود.

اکنون می‌توان تصویری روشن‌تر از وضعیت ایران و نسبت آن با دستگاه نظری دورکیم ترسیم کرد؛ تصویری که نشان می‌دهد افزایش خودکشی در ایران نه یک انفجار ناگهانی، بلکه محصول یک روند تاریخی، ساختاری و انباشتی است. از دل این روند، چهار تیپ خودکشی دورکیم (خودخواهانه، دیگرخواهانه، جبری و آنومیک) هرکدام پژواکی در جامعه امروز ایران دارند؛ اما واقعیت تلخ این است که چهره غالب، چهره آنومی است. خودکشی خودخواهانه را می‌توان در انزوای نسل‌های جدید، فرسودگی روابط اجتماعی و فروپاشی شبکه‌های حمایتی دید؛ نشانه‌هایی از گسست عاطفی و کاهش تعلق. خودکشی دیگرخواهانه را می‌توان در فضاهای فداکاری‌های افراطی، فشارهای سنگین نقش‌های خانوادگی و مسئولیت‌های سخت معیشتی مشاهده کرد. خودکشی جبری نیز در میان زنانی که با محدودیت‌های ساختاری دست‌وپنجه نرم می‌کنند یا در میان افرادی که در بن‌بست‌های اداری، اقتصادی و حقوقی گرفتار شده‌اند، قابل‌رؤیت است. اما آنچه بحران امروز را تعریف می‌کند، خودکشی آنومیک است؛ خودکشی نظم‌های گسسته، ارزش‌های نامطمئن، آینده‌های نیمه‌ساخته و امیدهای محقق‌نشده، در دل معیشتی که زیر فشار ساختاری فرسوده شده است و امکان زیست باثبات را از فرد سلب می‌کند.

این شکل از خودکشی، نه محصول یک لحظه ضعف، نه نتیجه یک اتفاق فردی، بلکه نتیجه زیست‌کردن در جامعه‌ای است که در آن نمی‌توان سیر زندگی را طراحی کرد؛ جامعه‌ای که در آن تغییرات اقتصادی، سیاسی و فرهنگی چنان بی‌وقفه و بی‌قاعده‌اند که فرد پیوسته احساس می‌کند زمین زیر پایش ثابت نیست. وقتی مقررات تغییر می‌کند، امکان‌ها محدود می‌شود و وعده‌ها عملی نمی‌شوند، آنومی نه یک مفهوم جامعه‌شناختی، بلکه تجربه روزمره زندگی می‌شود.

در چنین وضعیتی، افزایش خودکشی تبدیل به شاخصی اجتماعی می‌شود؛ شاخصی که نشان می‌دهد سطح امید اجتماعی چقدر فرسوده شده، اعتماد جمعی تا چه اندازه ریزش کرده و تا چه حد فاصله میان آرزو و امکان به شکافی ساختاری تبدیل شده است. به‌عبارت دیگر، خودکشی در ایران امروز، زبان خاموش آنومی است؛ زبان جامعه‌ای که پل آینده‌اش نیمه‌تمام مانده و هر قدمی بر آن با لرزشی از نااطمینانی همراه است.

درنهایت، آنچه از دل همه داده‌ها، روایت‌ها و شاخص‌ها برمی‌آید این است که زیربنای بحران خودکشی در ایران بیش از هر چیز اقتصادی است؛ اقتصادی که طی دو دهه فرسایش مداوم، نه‌تنها توان معیشتی خانوارها را تحلیل برده، بلکه ستون‌های روانی و اجتماعی جامعه را نیز سست کرده است. تورم‌های جهشی، سقوط قدرت خرید، قفل‌شدن بازار کار، فروپاشی افق مالکیت مسکن، نوسان ارز و کاهش مستمر درآمد واقعی، مجموعه‌ای ساخته‌اند که در آن زندگی روزمره نه بر ثبات، بلکه بر اضطراب بنا شده است.

همان‌طورکه ریچارد سنت در تحلیل «بی‌ثباتی نوین» و فرسایش کاراکتر بیان می‌کند، انسان در شرایطی که قواعد اقتصادی و اجتماعی مدام تغییر می‌کند، دچار نوعی فرسایش هویتی می‌شود؛ فرسایشی که نه از کمبود انگیزه فردی، بلکه از ناتوانی ساختار در فراهم‌کردن حداقلی از تداوم و قابل پیش‌بینی بودن ناشی می‌شود. وقتی زندگی مثل شغلی باشد که هر لحظه ممکن است حذف شود یا مانند قراردادی که هیچ امنیتی ندارد، فرد توان طراحی مسیر زندگی و ساختن «خود آینده» را از دست می‌دهد. این وضعیت، «بی‌ثباتی مزمن» را به تجربه‌ای روزمره تبدیل می‌کند و انسان را در چرخه‌ای از اضطراب، ناتوانی و فرسودگی روانی فرو می‌برد. در چنین قاب نظری‌ای، خودکشی دیگر صرفاً نتیجه یک بحران فردی یا روان‌شناختی نیست؛ بلکه بازتاب مستقیم ساختارهای اقتصادی و اجتماعی است که فرد را در تله بی‌ثباتی گرفتار می‌کنند و امکان یک زندگی پیوسته و قابل‌پیش‌بینی را از او سلب می‌کنند.

در این میان، مفهوم «امید» که مدام در گفتار رسمی و رسانه‌ای تکرار می‌شود، خود بدل به مسئله‌ای چندپهلو و حتی خطرناک شده است. امیدی که به‌جای آنکه راهی برای بازسازی مسیرهای واقعی زیست اجتماعی باشد، اغلب همچون سرابی نمادین عمل می‌کند؛ وعده‌ای بدون پشتوانه، روشنایی‌ای دور که مردم را به پیشروی بر پلی نیمه‌تمام فرا می‌خواند، اما در عمل نه امنیت می‌آورد و نه امکان. این امید مبهم، بیش از آنکه نیرویی رهایی‌بخش باشد، بار روانی جدیدی می‌سازد؛ زیرا فرد هر روز شکاف میان وعده‌های شنیده‌شده و واقعیت زیسته‌اش را با تمام وجود لمس می‌کند. در چنین شکافی است که تناقض امید شکل می‌گیرد، امیدی که وجود دارد، اما کار نمی‌کند؛ امیدی که تکرار می‌شود، اما بازسازی نمی‌شود؛ امیدی که نامش زنده است، اما کارکردش فرسوده شده است.

وقتی این تناقض در دل یک اقتصاد فرسوده و بی‌ثبات جای می‌گیرد، دقیقاً همان الگویی پدید می‌آید که دورکیم آن را «خودکشی آنومیک» نامید، وضعیتی که در آن فرد نه از سر خودخواهی منزوی می‌شود، نه از سر فداکاری افراطی خود را حذف می‌کند، نه الزام بیرونی زندگی را بر او تنگ کرده است؛ بلکه فروپاشی قواعد و ناپایداری آینده، او را در میانه راه زندگی بی‌نقشه رها می‌کند. این‌جاست که وعده‌ها بی‌اثر می‌شوند، افق‌ها محو می‌شوند و امید به چیزی شبیه سایه‌ای بی‌جان بدل می‌شود.

pubmed.ncbi.nlm.nih.gov/37383956

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مطالب مرتبط

غرق‌شدگی در سواحل بابلسر؛ هشدار دوباره درباره شنا در مناطق ممنوعه خزر

غرق‌شدگی در سواحل بابلسر؛ هشدار دوباره درباره شنا در مناطق ممنوعه خزر

روستاهای سیستان و بلوچستان در انتظار آب پایدار

از ۷ هزار و ۵۰۰ آبادی این استان، دولت ۲ هزار روستا را به دلیل نداشتن کد در برنامه‌های آبرسانی قرار نداده است

روستاهای سیستان و بلوچستان در انتظار آب پایدار

خیابان‌ها به سوگ برخاستند

عزاداران پیش از سپیده‌دم در مسیر تشییع ایستادند و با شعار «باید برخاست» در خیابان آزادی رهبر شهید انقلاب را بدرقه کردند

خیابان‌ها به سوگ برخاستند

۲۰ سال انتظار در اتاق پزشک خانواده

پس از دو دهه، مهم‌ترین طرح نظام سلامت ایران با وجود موانع ساختاری و کمبود منابع مالی اجرا می‌شود

۲۰ سال انتظار در اتاق پزشک خانواده

۹ هزار مانع میان شیراز و شهروندانش

گزارش «پیام ما» از موانع زندگی افراد دارای معلولیت در استان فارس

۹ هزار مانع میان شیراز و شهروندانش

بدرقه رهبر شهید

بدرقه رهبر شهید

بازار داغ ریال در مرزهــا

پیام ما از شکل‌گیری بازار غیررسمی خریدوفروش اسکناس‌های ایرانی در شهرهای مرزی گزارش می‌دهد

بازار داغ ریال در مرزهــا

نقشه تاب‌آوری ایران در برابر زلزله

در صورت وقوع زلزله‌های بزرگ، کدام استان‌ها بیشترین خسارت را متحمل می‌شوند؟

نقشه تاب‌آوری ایران در برابر زلزله

زندگی روی گسل‌های ناآرام

بیش از ۹۰ درصد مساحت ایران در معرض خطر نسبی زلزله قرار دارد

زندگی روی گسل‌های ناآرام

گسل زلزلــــــــه ایجاد می‌کند سیاست‌ها فاجعه را رقم می‌زنند

ساخت‌وسازهای انبوه دولتیِ بی‌کیفیت و ایجاد صدها هزار واحد مسکونی ارزان‌قیمتِ لرزه‌ای در بافت‌های شهری و حاشیه‌ای مهم‌ترین دلیل خسارت سنگین زلزله ونزوئلا بود

گسل زلزلــــــــه ایجاد می‌کند سیاست‌ها فاجعه را رقم می‌زنند