برای زنی که تنها یک حفاظتگر نبود!





برای زنی که تنها یک حفاظتگر نبود!

۱۱ مهر ۱۴۰۴، ۱۸:۴۲

بسیاری از ما حتی اگر از نزدیک با دنیای محیط‌زیست و حیات‌وحش آشنا نباشیم، شاید او را بشناسیم، حرف‌هایش را شنیده باشیم، حکایت و قصه‌هایی از او خوانده باشیم یا مستندهایی از او دیده باشیم.

جین گودال و انسان‌هایی مثل او چنان تأثیرگذار هستند که حتی اگر نباشند، یادشان، اقداماتشان، خدماتشان و نگاه و تأثیر کارهایشان تا مدت‌ها زنده و منشأ زندگی است.

حالا جین گودال دیگر روی این سیاره زندگی نمی‌کند. او سال‌ها برای زندگی و برای بهبود وضعیت زندگیِ نه‌‌فقط انسان که برای همه‌ زیستمندان این سیاره تلاش کرد. گودال با رفتار و یافته‌های و اقداماتش به ما نشان داد گونه‌ انسان تنها یکی از میلیون‌ها گونه‌‌ای است که روی زمین زندگی می‌کنند و همانقدر ارزش زیستن دارد که دیگر گونه‌ها. اما نکته‌ای که برای من جالب و پرمعناست، این‌ است که او در نگاه خود تعصب نداشت، بلکه عشق داشت.

جین گودال عاشق بود و این عشق را از کودکی و از خانواده با خود آورده بود. او در دوران کودکی در وضعیت متعادل و طبیعی رشد کرده بود، دوست داشته شده بود، دیده شده بود، بابت کنجکاوی‌ها و پرسش‌هایش سرزنش نشده بود، میدان پیدا کرده بود و در پی علاقه و انگیزه‌هایش حرکت کرده بود و توانسته بود دوست بدارد، عشق بورزد و برای رسیدن به آنچه شیفته‌ آن است، حرکت و اقدام کند.

مطمئن نیستم، اما گمانم جایی خوانده‌ام با اینکه تحصیلات دانشگاهی نداشت و یا شاید دانشگاه را ناتمام رها کرده بود، اما در دوره‌ای دیگر در مسیر فعالیت حرفه‌ای و علمی‌ قرار گرفته بود و مدرک دکتری گرفت و این چقدر برایم جذاب و حتی آشنا بود. اما راستی این اتفاقی و خوش‌شانسی او بود و یا پذیرش خانواده و جامعه نسبت به تمایل و انگیزه‌های او و فرصت و میدانی که به او داده بودند؟

من فکر می‌کنم اگر والدین جین در کودکی او را سرکوب کرده بودند و یا در دوران زندگی فرصت کاوش، کشف و مشاهده نمی‌یافت، هیچ‌وقت قهرمان سیاره‌ ما نمی‌شد؛ چنانکه خود او هم بر این گمان بود.

جین گودال زندگی را فهمیده و یاد گرفته بود و می‌دانست چطور با طبیعت و همه‌ زیستمندانش کنار بیاید و هم‌زیستی کند، شامپانزه‌ها را در آغوش بگیرد، ببوسد و این را هیچ‌گاه از هیچ‌کدام آنها دریغ نکرده بود،. او بسیار قضاوت شد، شاید هم بسیار رنجیده بود، اما هیچ‌گاه ناامید نشد و برای بسیاری از انسان‌ها و حیوانات، منشأ امیدواری، عشق، صلح و دوستی بود.

ما حتماً دلمان برای جین گودال تنگ می‌شود، شامپانزه‌ها هم همین احساس را دارند و من شعری از حمید مصدق را برای این دلتنگی به یاد می‌آورم که کاش می‌شد آن را برای شامپانزه‌ها هم بخوانیم؛

دلم برای کسی تنگ است / که آفتاب صداقت را / به میهمانی گل‌های باغ می‌آورد / دلم برای کسی تنگ است که چشم‌های قشنگش را / به عمق آبی دریای واژگون می‌دوخت / و شعرهای خوشی چون پرنده‌ها می‌خواند / دلم برای کسی تنگ است / که همچون کودک معصومی / دلش برای دلم می‌سوخت / و مهربانی را / نثار من می‌کرد / دلم برای کسی تنگ است / که تا شمال‌ترین شمال با من رفت / و در جنوب‌ترین جنوب با من بود / کسی که بی من ماند / کسی که با من نیست / کسی… / دگر کافی است..

امید یک زن جهان را دگرگون کرد

گشاینده دریچه امیدی که هیچ‌گاه بسته نشد

مترجمی ‌میان انسان و طبیعت

نگهبان امید

در سایه جین گودال

تلاش و امید

الگوی حفاظتگران ایران

تصمیم بگیرید چه نوع تغییری می‌خواهید ایجاد کنید

 

 

 

 

 

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیشترین نظر کاربران

زندگی در تعلیق

زندگی در تعلیق