در خلال جنگ دوازدهروزه برایم نوشت و از حال و روزم خبر گرفت: «خدا را شکر که در سلامت هستی. حتماً وحشتناک بوده وقتی بمبها فرود آمدند –امیدوارم هیچکدام خیلی نزدیک نبوده باشد. هنوز خاطره بمبارانهای جنگ جهانی دوم در ذهنم است- هرچند آن زمان تنها پنج سال داشتم که جنگ شروع شد. یکبار مادرم، … ادامه خواندن تلاش و امید
برای جاسازی نوشته، این نشانی را در سایت وردپرسی خود قرار دهید.
برای جاسازی این نوشته، این کد را در سایت خود قرار دهید.