گزارش میدانی خبرنگار «پیام ما» از زندگی کشاورزان دشت «کُربال» فارس که کارگر شدهاند
بالادست سبز، پاییــندست خشک
در مسیر رود «کُر»، از شهر سده در شهرستان اقلید تا سد «درودزن»، برنجکاری رواج دارد اما از این نقطه تا تالاب بختگان، آب قطرهچکانی به کشاورزان میرسد و تخصیص حقابه تالاب سالهاست فراموش شده است
۲۶ تیر ۱۴۰۵، ۲۲:۲۲
خاطره روزهایی که دشت «کُربال» سبز بود و عطر برنج فضای آن را پر میکرد، آرامآرام از ذهن اهالی محو میشود. کُربال در دو دهه اخیر به نمادی از فقر در استان فارس بدل شده است. سالبهسال چراغ خانههای بیشتری در این منطقه خاموش میشود و ساکنان آن به مرودشت و شیراز مهاجرت میکنند. این گزارش میدانی، روایتی از شرایط کُربال و زندگی مردمی است که زیر فشار بیآبی خم شدهاند.
سعی میکند بدنش را بیدار کند. زانوها و کمرش، حتی پیش از ساعت سه صبح، با درد بیدار شدهاند. روسری گلدارش را سر میکند و آرام مشغول کار میشود؛ چای میگذارد، نان را از یخچال بیرون میآورد و صبحانهای سرپایی میخورد. «طاووس» دقیقاً نمیداند ۶۰ ساله است یا ۷۰ ساله. برای او، زمان از هفتسالگی آغاز میشود؛ از وقتی کشاورزی را در زمین خانوادهاش شروع کرد. حالا کارگر است.
چند دقیقه مانده به ساعت چهار صبح، چکمههای پلاستیکیاش را میپوشد و از خانه بیرون میزند. هوا هنوز تاریک است و فقط صدای غازها فضای روستا را پر کرده است. طاووس میداند اگر مینیبوس را از دست بدهد، دستمزد یک روز کار را هم از دست داده است. هنوز به سر خیابان نرسیده که چراغهای زرد مینیبوس بنز قدیمی و قرمزرنگ را میبیند. قدمهایش را تندتر میکند، دستی تکان میدهد و سوار میشود.
فضای مینیبوس را بوی چای راننده و خواب پر کرده است. زنها نیمهخواب و نیمهبیدار در صندلیها فرورفتهاند. چند نفر هم بهدلیل کمبود جا، کف مینیبوس نشستهاند. در دو فصل از سال، بیش از ۱۵۰ زن از میان جمعیت ۴۷۸ خانواری روستای «کمجان» در بخش کُربال استان فارس، برای نشاکاری و جمعآوری گوجه، مسیر سهساعته تا زمینهای بالادست دو سد «درودزن» و «ملاصدرا» را طی میکنند. این زنان زمانی روی زمینهای خودشان کار میکردند، اما حالا کارگر زمینهای بالادست سدها شدهاند؛ همان سرنوشتی که زنان ۳۰ روستای دیگر بخش کُربال نیز به آن دچار شدهاند.
زمین خانواده طاووس ۱.۷ هکتار وسعت دارد. در مقایسه با زمین دیگر اهالی، چندان بزرگ به حساب نمیآید، اما تا ۱۹ سال قبل کفاف زندگی ساده آنها را میداد. برنج میکاشتند و خانهشان از عطر آن پر میشد. آن سالها، فصلها برای طاووس چهار بخش داشتند: نشا، آبیاری، درو و خرمن. نیازی به مینیبوس نداشت. کار همانجا در کمجان و حوالی خانهاش آغاز میشد. او و شوهرش، «مش حسن»، با درآمد حاصل از کشت زمین اجدادی، هزینه زندگی ۹ فرزندشان را تأمین میکردند.
یکی از بچهها هشتساله بود که یک روز از درد شکم به خود پیچید و پیش از رسیدن شب از دست رفت. طاووس هنوز نمیداند چگونه کودکی که مشکلی نداشت، ناگهان گرفتار درد شد و جان داد؛ همانطور که نمیداند چگونه چند سال بعد، زندگی و زمین کشاورزیشان را از دست دادند.
طاووس پیش از تغییر همیشگی اوضاع، چند بار خشکسالیهای موقتی را تجربه کرده بود. در سالهای کمباران قناعت میکردند و سال بعد دوباره نشاکاری از سر گرفته میشد. اما ۱۹ سال پیش، بیآبی در منطقه کُربال فارس دائمی شد. خانواده سال اول را تحمل کرد و سال دوم را به انتظار گذراند، اما وقتی زمین از خشکی ترک برداشت، طاووس فهمید نمیتواند با همسری معلول و هشت فرزند، چشمبهراه آینده بماند.
او تنها نبود. زنان زیادی در کمجان و دیگر روستاهای کُربال همین تصمیم را گرفتند: ترک زمین. حالا آنها کاری را که روزی برای خودشان انجام میدادند، با دستمزد کارگری برای دیگران انجام میدهند؛ برنج میکارند و گوجه میچینند. کار همان است، با همان مهارت و همان بدنهایی که حالا فرسودهتر شدهاند؛ اما زمین دیگر مال آنها نیست.
با رسیدن به مزرعه گوجه، ۱۵۰ زن کمجانی در ردیفهای جداگانه قرار میگیرند. سه صندوق کنار هرکدام است؛ در یکی گوجههای سالم، در دومی گوجههای نیمهخراب و در سومی گوجههای کاملاً لهشدهای را میریزند که برای ربگیری مناسباند. تا ساعت سه عصر بیوقفه کار میکنند. کمرهایشان خم است و فرصتی برای ناهار و استراحت ندارند.
ساعت سه که میشود، طاووس یک دستش را به پیشانی میکشد و بوی گوجه در مشامش میپیچد. دست دیگر را به کمر میگیرد. دستها و میانه کمرش مثلثی میسازند که از میان آن، کرتهای گوجه پیداست.
طاووس و دیگر زنان کارگر در سال ۱۴۰۵ برای نشاکاری روزانه حداکثر دو میلیون تومان و برای گوجهچینی روزانه یک میلیون تومان دریافت میکنند. کار نشاکاری در بهار حدود ۲۰ روز و گوجهچینی در دو فصل تابستان و پاییز حدود ۴۰ روز ادامه دارد. بنابراین، در بهترین حالت و با فرض اشتغال در تمام این مدت، درآمد سالانه زنان به ۸۰ میلیون تومان میرسد؛ درآمدی که باید هزینه یک سال زندگی را با آن تأمین کنند.
آمار مرکز پژوهشهای مجلس در سال ۱۴۰۵ نشان میدهد خط فقر ماهانه برای یک خانواده چهارنفره روستایی در ایران ۲۵ میلیون تومان است. همین وضعیت بسیاری از اهالی کمجان را نیازمند کمکهزینه کرده است؛ یارانه دولتی، مستمری کمیته امداد یا قرض. زندگی مردم این روستاها به یک چیز وابسته است: آب رودخانه «کُر» که حالا دستشان به آن نمیرسد.
دو بال کُر خشک شد، زمین ترک برداشت
«کُربال» یعنی دو بالی که پیرامون رودخانه کُر را فراگرفتهاند. رودخانهای ۲۸۰ کیلومتری که از کوههای «سیدمحمد» و «پالانگری» در شهرستان اقلید سرچشمه میگیرد و به تالاب بختگان میریزد، ستون فقرات دشت کُربال است؛ همان رانهای که زمانی زندگی را در مسیر خود به حرکت درمیآورد.
در دهه ۱۳۳۰، پیش از ساخت سدهای درودزن و ملاصدرا در بالادست کُر، مجموع اراضی کشاورزی منطقه کُربال به حدود ۳۶ هزار هکتار میرسید. آن سالها، بنا بر نامهنگاریهای رئیس اداره کشاورزی فارس با وزارت کشاورزی، بخش زیادی از وقت اداری صرف رسیدگی به اختلافات و گرفتاریهای ناشی از کمآبی کُر در تابستان یا طغیان رودخانه و نابودی کشتزارهای زارعان میشد.
هم مسئولان و هم مردم محلی، راهکار را در ساخت سد درودزن میدیدند. ساخت سد با تأخیری طولانی انجام شد تا دعواهای کشاورزان پایان یابد و مردم روستاهای کُربال ناچار نباشند مدام به شبکه آبیاری، نخستوزیر و شاه عریضه بفرستند. با آبگیری سد، اما دعواها تمام نشد؛ فقط شکل آنها تغییر کرد. حالا کشاورزان حاشیه «ششبند» بیآب ماندهاند و گلایه دارند. «قدرت زارع»، «عزیز زارع» و «قربانعلی نعمتی»، کشاورزان قدیمی روستای کمجان، از جمله آنها هستند.
سه کشاورز را یک روز صبح در روستا دیدم. قدرت روی صندلی پلاستیکی سفیدی نشسته بود که پتوی مسافرتی قهوهایرنگی روی آن پهن کرده بودند. کت طوسی، شلوار قهوهای، کفش مشکی و پیراهن مردانه سفید به تن داشت. شیشه عینکش زیر نور آفتاب تیره میشد و تسبیحی در دست داشت که ناخودآگاه میچرخاند.
برای قدرت هم، مانند طاووس، زندگی از لحظهای آغاز شده که کشاورز شده است. شناسنامه و باقی چیزها از نظر او معنای چندانی ندارند. ۷۲ سال پیش که پا به زمین کشاورزی گذاشت، نه خبری از تراکتور بود و نه کمباین: «از اول صبح تا پسین غروب با گاو کار میکردم.»
قدرت میان شالیزارها قد کشید، ازدواج کرد و صاحب فرزند شد. ۱۰ روز پس از آغاز تابستان، مانند دیگر اهالی کمجان، همراه زن و دخترش صبح زود برای نشاکاری به زمین میرفت. هوا گرم بود و حشرهها امانشان را میبریدند. اول پاییز فصل درو بود. اینبار خانواده قدرت همراه گاوشان برای برداشت محصول راهی زمین میشدند. بعد نوبت خرمنبهباددادن و انتقال محصول با گاو و خر به انبار میرسید.
آرامآرام پای فناوری به کمجان باز شد و چرخهای تراکتور و کامیون جای پای قاطرها را گرفتند. گاو و خر از این بخش روایت زندگی کشاورزی قدرت کمرنگ میشوند، برخلاف رودخانه که همچنان در مرکز روایت او قرار دارد: «آن سالها آب فراوان بود و زراعت کم. کسی نمیتوانست جلوی آب را بگیرد. آب میرفت تا سر دوشاخ و گاومیشان و از آنجا به بختگان میریخت.»
هر قاعدهای استثنایی دارد. قدرت هنوز خشکسالی سال ۱۳۴۲ را با صدای تیر به یاد میآورد؛ همان سالی که اهالی بالادست، آببند «فیضآباد» را بستند. کمجانیها برای باز کردن بند رفتند، اما زور اهالی بالادست بیشتر بود. تیراندازی کردند، یک نفر از اهالی کمجان را کشتند و چند نفر را زخمی کردند. قدرت و دیگران ناچار به روستا برگشتند و آن سال قید کشاورزی را زدند.
کشت نکردن در آن سال، شرایط را برای قدرت زارع و دیگر اهالی کُربال چنان سخت کرد که در زمستان، خردهمالکان و زارعان نامهای به محمدرضاشاه نوشتند و از خشکسالی شدید و قحطی گلایه کردند. آنها خواستار ساخت سد درودزن بودند. سد درودزن در سال ۱۳۵۱ افتتاح شد و پس از آن، کشاورزی در بالادست و پاییندست رود کُر توسعه یافت. سد دوم، یعنی ملاصدرا، نیز در سال ۱۳۸۶ ساخته شد تا سیلابهای ورودی به درودزن را کنترل و آب آشامیدنی شیراز را تأمین کند. آنچه در این میان از بین رفت، کشاورزی در کُربال و روستای کمجان بود.
عزیز و قربانعلی مدام میان حرفهای قدرت میدوند. زندگی هر دوی آنها به رودخانه کُر بند است. قربانعلی ۶۵ساله از هشتسالگی کشاورزی کرده است. تا ۱۹ سال قبل، پیش از ساخت سد ملاصدرا، برنجکاری میکرد، اما از آن زمان گندمکار شده است. یک سال آب هست و گندمش به بار مینشیند؛ دو سال آب نیست و باید از جیب هزینه کند.
او ۹ فرزند دارد که همگی از کمجان رفتهاند و در مرودشت و شیراز زندگی میکنند. حالا قربانعلی مانده است و زمینی بیآب. دوشنبه هفتم اردیبهشت ۱۴۰۵ که او را در کمجان دیدم، حدود یک هفته از رهاسازی آب سد درودزن برای کشاورزی منطقه کُربال میگذشت، اما هنوز زمینهای قربانعلی تر نشده بود.
مدیران شرکت آب منطقهای افرادی را استخدام کرده بودند تا با قایق در مسیر رودخانه گشت بزنند و مانع برداشت غیرقانونی آب با تلمبه شوند. این اقدام کار قربانعلی را که میخواست با تلمبه برای زمینش آب بردارد، سختتر کرده بود. براساس برنامه اعلامشده، در مرحله نخست رهاسازی، آب به کشاورزان انتهای مسیر رودخانه میرسید و سپس، مرحلهبهمرحله، کشاورزان روستاهای بالاتر سهم خود را میگرفتند.
قربانعلی اما این وعدهها را باور ندارد. او میگوید آب همیشه پیش از رسیدن به زمینش تمام میشود. نام بندها را یکییکی میشمارد؛ جهانآباد، حسنآباد، موان و تیلکان. انگار مسیر نرسیدن آب به زمینش را از بر کرده است: «گول این کلکها را دیگر نمیخورم. سالهای قبل هم از این وعدهها به من دادند، اما تا نوبتم رسید، دریچه سد را بستند. من ماندم و یک زمین خشک. محصولم نابود شد.»
همین خلف وعدهها قربانعلی را به برداشت آب با تلمبه واداشته است. حرفش این است که چرا آب باید از کنار زمین او بگذرد، اما سهمی به او نرسد: «آب به کشاورزان پاییندست برسد، اما رحم و مروت و قانونی هم باشد که به من ظلم نشود و حق ما کشاورزان کمجانی را ضایع نکنند. چرا زمین من از تشنگی خفه شود؟»
سابقه برداشت آب با تلمبه از عمر قربانعلی بیشتر است. پیش از رواج تلمبه، کسی نمیتوانست قانون حقابه را دور بزند و آب رودخانه را به زمین خودش انتقال دهد. تلمبهها کار را برای صاحبان زمینهای نزدیک رودخانه آسان کردند و زمینه اختلاف را فراهم آوردند.
در سال ۱۳۲۶، زارعان جهانآباد، از آخرین روستاهای حاشیه کُر، در نامهای به شاه اعلام کردند که برداشت آب با تلمبه، آسیب فراوانی به کشاورزیشان وارد کرده و محصولشان را از بین برده است. تا دهه ۱۳۷۰، تعداد تلمبههای نصبشده روی رودخانه کُر به حدود ۸۰۰ دستگاه رسید. کسانی که زمینشان به رودخانه نزدیک بود، با تلمبه و شلنگ آب را از کُر میکشیدند و در فصلهای خشکسالی کمتر آسیب میدیدند.
روزی که از کمجان بهسمت پاییندست رودخانه میرفتیم، سه تراکتور را دیدیم که هرکدام دو سرنشین داشتند و تلمبهها را پشت خود میکشیدند. با شتاب از ما سبقت گرفتند و کمی جلوتر توقف کردند. صدای تلمبهها بلند بود و آب از لولهها روی زمین میریخت. کشاورزان با سوءظن به ما و ابتدا و انتهای مسیر نگاه میکردند؛ مبادا عکس یا فیلمی بگیریم و برایشان دردسر ایجاد شود. احتمالاً آنها هم مانند قربانعلی میترسیدند نوبت آبشان از دست برود و آب به زمین خشکشان نرسد.
در ادامه مسیر کمجان بهسمت جهانآباد، دیگر اثری از برنجکاری نبود. تنها کشت منطقه، آن هم در زمینهایی محدود، گلرنگ بود؛ گیاهی کمآببر و بومی ایران که برخی آن را «زعفران تقلبی» مینامند. این گیاه بیشتر برای روغنگیری کشت میشود. برخی نیز آن را با زعفران مخلوط میکنند و با نام زعفران خالص میفروشند.
گلرنگ تیغدار است. خارهایش همانگونه که دست کُربالیها را زخم میکند، زخمی دیگر نیز بر دلشان میگذارد؛ زخم اینکه دیگر نمیتوانند شغل آباواجدادی خود را ادامه دهند.
بند به بند اوضاع بدتر میشود
عزیز زارع، درحالیکه روی گالن خالی نفت نشسته است، میان حرفهای قدرت و قربانعلی میآید و میگوید آنها نسلاندرنسل برنجکار بودهاند. آن روزها که برنجکاری رونق داشت، مردم از غوغای پشه و مگس کلافه بودند. حالا شکل کلافگی تغییر کرده است؛ اینبار بیآبی آنها را کلافه میکند.
زمین عزیز در حاشیه رودخانه نیست. در نتیجه، حتی وقتی آب را از سد رها میکنند، نمیتواند با تلمبه برای زمینش آب بکشد. او ناچار است منتظر وعدهها بماند. سال گذشته از ۱۰۰ هکتار زمین او فقط دو هکتار آب خورد. زمینهای حاشیه دو بال رودخانه سهم خود را گرفتند و چیزی به زمین عزیز نرسید؛ بنابراین نتوانست کشت کند.
عزیز از تلمبهدارهایی گلایه دارد که باعث میشوند آب به زمینش نرسد: «در گذشته همهچیز نظم داشت و هیچکس جرئت نمیکرد با تلمبه آب را بکشد. اما حالا آب که از بالادست میآید، هرکسی با زور سهمی از آن را برمیدارد.»
به گفته عزیز، کسانی که در پاییندست رودخانه، یعنی جهانآباد و حسنآباد، زندگی میکنند، وضعشان از او هم بدتر است. یکی از اعضای تعاونی روستایی «شوراب» در منطقه کُربال که نمیخواهد نامش در این گزارش ذکر شود، میگوید: «از قدیم به اینجا میگفتند کُربالِ دستوپا؛ هرکس هرقدر دستش برسد، آب برمیدارد. اینجا چیزی به قانون ربط ندارد.»
نتیجه همین میشود که حتی با وجود رهاسازی آب، زمین عزیز و طاووس خشک میماند و ترک برمیدارد.
دستاندازی انسان، کُربال را تشنه کرده است
به گفته این سه کشاورز، خشکسالی در گذشته مقطعی بود. حتی پس از افتتاح سد درودزن نیز بهاندازهای آب به آنها میرسید که برنجکاری کنند. طاووس هم همراه بچهها در زمین ارثی مش حسن برنج میکاشت.
شش سال پس از افتتاح سد، انقلاب ایران رخ داد. پس از انقلاب، در کُربال نیز مانند دیگر مناطق ایران، توسعه روستایی و افزایش سطح زیرکشت با هدف کاهش فقر و تأمین امنیت غذایی در دستور کار قرار گرفت. برنامهها قرار بود مردم کُربال را از شر مگسها و پشهها خلاص کند و گرازهایی را که از حاشیه تالاب به زمینهای زراعی میرفتند و محصولات مردم را از بین میبردند، دور نگه دارد.
در سال ۱۳۴۵ فقط هزار و ۶۰۹ هکتار از اراضی منطقه زیر کشت برنج بود، اما در اوایل دهه ۱۳۷۰، سطح شالیزارها به حدود ۱۰ هزار هکتار رسید و ساکنان ۳۰ روستای کُربال به برنجکاری مشغول شدند. همزمان با چندبرابرشدن سطح شالیزارها، برداشت آب زیرزمینی در سراسر حوضه نیز با شتاب افزایش یافت.
طاووس آن زمان فکر میکرد بچههایش مانند خودش کشاورز میشوند؛ دخترها در روستا ازدواج میکنند و پسرها کار روی زمین را ادامه میدهند. آن روزها کسی تصور نمیکرد چند دهه بعد، زنان کمجان برای کارگری ساعت چهار صبح سوار مینیبوس شوند.
بیش از یک دهه بعد، با ساخت سد ملاصدرا، ورق برگشت و نقشه کشاورزی حوضه نیز تغییر کرد. بالادست کُر به بزرگترین مصرفکننده آب تبدیل شد و سطح اراضی آبی آن از ۴۷ هزار هکتار به ۲۱۶ هزار هکتار رسید. در همین دوره، مجموع اراضی آبی حوضه از ۲۲۳ هزار هکتار به ۵۸۰ هزار هکتار افزایش یافت. خشکیدن زمینهای طاووس، عزیز، قربانعلی و قدرت در پاییندست کُر، از همین زمان آغاز شد.
۱۹ سال است که زندگی کشاورزان کمجان و دیگر روستاهای کُربال مانند زمینهایشان ترک برداشته است. عزیز میگوید با اینکه بارندگی بیشتر شده، آب کمتری به آنها میرسد. پژوهشها به این گلایه پاسخ دادهاند.
اندیشکده تدبیر آب در پاییز ۱۴۰۰، در پژوهش «بازتخصیص در حوضه طشک ـ بختگان» نوشته سروش طالبی، نشان داده است که آسمان خسیس نشده، بلکه دستاندازی انسان به طبیعت، کُربال را تشنه کرده است. دادههای هواشناسی نشان میدهد ریزشهای جوی منطقه در دهههای گذشته فقط چهار درصد کاهش یافته، اما آورد رودخانه کُر ۵۰ درصد افت کرده است. این شکاف ۴۶ درصدی، حاصل تغییرات و مداخلاتی است که در بالادست و پشت سدهای درودزن و ملاصدرا رخ داده است.
بالادستیها برای کشت دوم هم آب دارند
برای رسیدن به کمجان، از بالادست سد ملاصدرا در مسیر رودخانه کُر پایین آمدیم. در روستای نورآباد، کشاورزان فلفلدلمهای صادراتی را در گلخانهها پرورش میدادند و تراکتورها در جایجای مسیر، میان مزارع و باغها دیده میشدند. به گفته اهالی، کاشت بادام در کنار صیفیجاتی مانند گوجه و بادمجان و همچنین دامداری، معیشت مردم این منطقه را تأمین میکند.
کمی پایینتر، در روستای «آبماهی»، یکی از کشاورزان کنار جاده منتظر همسایهاش ایستاده بود تا با هم به شالیزار بروند. او پیشتر در اصفهان زندگی میکرد، اما حالا که برای کشاورزی بهاندازه کافی آب وجود دارد، به آبماهی برگشته است.
این کشاورز گفت حتی برای کشت دوم هم آب دارد، اما برای حفظ کیفیت خاک و تولید برنج مرغوبتر سراغ آن نمیرود؛ بهویژه اکنون که قیمت هر کیلوگرم برنج به بیش از نیممیلیون تومان رسیده و مشتریانی از اصفهان و شیراز برای خرید آن صف کشیدهاند. پس از خروج از روستا، زمینهای کشاورزی حاشیه کُر را میدیدیم. برخی کرتها پر از آب بودند و بقیه در انتظار آبی که قرار بود برسد.
فقط کشاورزی بلدند
قدرت، حافظه تاریخی کُر است: «وقتی آب بیشتر شد، همه زمین بیشتری را برنج کاشتند، اما بعدتر فقط بالادستیها به آب دسترسی داشتند و زمینهای پاییندست خشکید.»
بیآبی مردم کُربال را به قعر فقر برد، اما بالادستیها توسعه کشت را ادامه دادند. هرجا محدودیتهای دولتی مانع برداشت آب شد، چاه حفر کردند و آب را از زمین بیرون کشیدند. همین چاهها آبدهی قناتها و چشمهها را به حدود یکسوم کاهش دادهاند.
عزیز، قدرت، قربانعلی و طاووس در پاییندست از دولت میخواهند دستکم راهی برای ادامه زندگی پیش پایشان بگذارد. این راه، برای روستایی که نام خانوادگی بسیاری از ساکنانش «زارع» و «دهقان» است، ناگزیر باید با زمین ارتباط داشته باشد. مردم میخواهند دولت کشت جایگزینی به آنها معرفی کند یا امکان کاشت درختان سازگار با کمآبی را فراهم آورد.
برخلاف بالادستیها، حفر چاه برای آنها راهحل نیست. این کار را انجام دادهاند، اما آب شور و تلخ از دل زمین بیرون آمده است؛ آبی که حتی برای دامها نیز مناسب نیست. اهالی کمجان هر دبه آب آشامیدنی را به بهای هشت هزار تومان از آبشیرینکن شهر خرامه میخرند.
اگر یک خانواده چهارنفره هر روز فقط یک دبه ۲۰ لیتری آب مصرف کند، هزینه ماهانه آن حدود ۲۵۰ هزار تومان میشود. این رقم تقریباً معادل هزینه قبض آب ماهانه یک خانواده چهارنفره در تهران است؛ با این تفاوت که مردم تهران به آب سالم و بهداشتی دسترسی دارند.
هزینه سنگین آب آشامیدنی باعث شده است مردم کمجان و دیگر روستاهای کُربال برای مصارف غیرآشامیدنی از آب شور و تلخ استفاده کنند. حجم همین آب بیکیفیت نیز آنقدر محدود است که باید با وسواس از آن استفاده کرد. وقتی در کمجان به خانه «سیروس زارع»، فعال محیطزیست منطقه، رفتیم، مدام حواسمان بود با این آب شور و تلخ مانند کالایی گرانقیمت برخورد کنیم و آن را بیهوده هدر ندهیم.
احیای تالاب برای احیای زندگی
سیروس بهطور اتفاقی فعال محیطزیست شد. در ابتدای دهه ۱۳۹۰، زمانی که کمجانیها زیر فشار بیآبی خرد میشدند، به فکر افتاد بیشه حوالی روستا را آباد کند. آن سالها واژه «تالاب» میان کمجانیها شناختهشده نبود و آنها بهجای آن از اصطلاح «بیشه» استفاده میکردند.
سیروس بررسی کرد و به این نتیجه رسید که اگر مسیر آبی را که از کانال بهسمت پاییندست و بختگان میرود، ببندد، میتواند بیشه کمجان را احیا کند تا گاوها، بزها و گوسفندان روستا علوفهای برای خوردن داشته باشند. با دو نفر از اهالی همراه شد و با استفاده از یک بیل مکانیکی، مسیر آب کانال را بستند.
این اقدام، آغاز احیای تالاب «کمجان» بود؛ تالابی که بخشی از مجموعه تالابهای ثبتشده در کنوانسیون رامسر است. سیروس بهتدریج فهمید نام علمی بیشه نزدیک روستا «تالاب» است، ارزش جهانی دارد و گونههای مختلف پرندگان در آن تخمگذاری میکنند. رفتهرفته توجه او به دیگر زیستگاهها، از جمله جنگلهای بلوط بالادست کُر، جلب شد.
آغاز تخریب این جنگلها در نامهنگاریهای «بنگاه مستقل آبیاری» با «بنگاه جنگلها»، نهادهای متولی آب و جنگل در دهه ۱۳۴۰، مشهود است. هرچه نیاز آبی در بالادست افزایش یافته، روند تخریب جنگلها نیز شدت گرفته است.
رشتهکوه زاگرس آب موردنیاز ۴۰ درصد از ساکنان ایران را تأمین میکند. سیروس میگوید بخشی از زاگرس جنوبی در شرق استان فارس ذرهذره از بین میرود؛ بلوطها را قطع میکنند و شالیزار جای آنها را میگیرد. فقط تکدرختهایی باقی میمانند تا سایبانی در برابر نیزههای آفتاب تندوتیز فارس باشند.
این درختها را در مسیر سده تا کامفیروز میدیدیم. در هر شالیزار، تکدرخت بلوط چندصدسالهای باقی مانده بود تا بر کشاورزی که از آبیاری و نشاکاری خسته شده است، سایه بیندازد.
آب تمام شد، زندگی از کُربال کوچ کرد
در پاییندست و میان دشت، نه درختی هست و نه سایهای. مردم بر سر آب به جان هم افتادهاند. هر بار که آب از سد رها میشود، روستاهای حاشیه بند جهانآباد با روستاییان نزدیک بند حسنآباد درگیر میشوند؛ موان با تیلکان، تیلکان با فیضآباد و فیضآباد با بند امیر اختلاف دارد.
در همین سفر، در روستای بند امیر، علی را دیدیم؛ سوار بر موتورسیکلت، با پیراهنی سفید و شلوار کردی مشکی و گلآلود. کنار سوپرمارکت روستا ترمز کرد تا خریدش را انجام دهد. ساعت حدود هشت شب بود و هوا تاریک شده بود.
میگفت در هشت روزی که آب را رها کردهاند، هر شب از ساعت هشت تا دو یا سه نیمهشب در کنار نهر کشیک میدهد؛ مبادا کسی آبدزدی کند و راه آب را بهسوی روستاهای پاییندست ببندد. علی کلافه بود. میگفت شب قبل، زنی با تفنگ ساچمهزنی که در منطقه آن را «سوزنی» مینامند، راه آب را باز کرده و زور یگان ویژه هم به او نرسیده است. زن گفته بود زمینش تشنه و بچههایش گرسنهاند و آب میخواهد.
علی گفت: «وقتی زنی با سوزنی جلوی تو بایستد، چه میتوانی بکنی؟ وقتی زنی میگوید گرسنه است و برای زمینش آب میخواهد؟»
بعد خسته و کلافه، سیگارش را در دست گرفت، موتور را روشن کرد و در سیاهی خیابانهای خالی بند امیر گم شد.
در مسیر ۴۰ کیلومتری میان دو روستای کمجان و بند امیر، از کنار هشت روستا میگذریم: «دژآباد»، «اکراد»، «ملکآباد»، «مقرب یک»، «امامزاده ابراهیم»، «فشنگان»، «زینآباد» و «نصرت». همه آنها گرفتار کمآبیاند. خشکسالی مانند طاعون، روستابهروستا پیش رفته و ساکنان را فراری داده است؛ مانند فرزندان قربانعلی که از کمجان رفتهاند یا سیروس که پس از تعطیلی کارگاه شلتوککوبی و خشکیدن زمینها، همراه خانوادهاش به شیراز مهاجرت کرده است.
سیروس میگوید: «در کمجان خانههایی هست که فقط در تعطیلات چراغشان روشن میشود. صاحبانشان چند روزی میمانند و دوباره به شهر برمیگردند. کار در شهر سخت است، اما مثل آب نیست که کسی آن را قطع کند و پاسخگو نباشد.»
خانواده «رضا»، یکی دیگر از ساکنان کمجان، نیز پس از خشکشدن زمینهای کشاورزی به مرودشت رفتند. پدرش فقط کشاورزی بلد بود، نه مغازهداری. در مرودشت ورشکسته شد و رضا که دید شهر جای ماندن نیست، به کمجان برگشت.
او هر روز چند دبه آب میخرد، به اهالی و مسافرانی که از روستا میگذرند قهوه میفروشد و زندگی حداقلی خود را میگذراند. زندگی در کمجان برای او احترام اجتماعیای به همراه دارد که در مرودشت نداشت.
فرزندان «نقی» نیز با همین مسئله روبهرو هستند. نقی ۷۰ساله و ساکن کمجان است. پیشتر کشاورز بود و حالا با مستمری ماهانه کمیته امداد زندگی میکند. مانند طاووس که هر روز پیش از طلوع آفتاب سوار مینیبوس میشود، پسران نقی نیز ساعت سه صبح راهی شیراز میشوند.
آنها با پراید صندوقدار سفید مدل ۱۳۸۰ خود که بیش از ۲۰ سال عمر دارد، برای کار به میدان ترهبار شیراز میروند و هر غروب بازمیگردند. درآمدشان آنقدر نیست که بتوانند در شیراز خانهای اجاره کنند و این رفتوآمد فرسودهشان کرده است. حتی اگر پولشان به اجارهنشینی در حاشیه شیراز برسد، زندگی در جایی که نمیدانند آینده فرزندانشان چه میشود، چه فایدهای دارد؟
سیروس زارع نیز همین گلایه را دارد: «وقتی آب کشاورزی را از مردم میگیرید، آنها را به حاشیهنشین تبدیل میکنید. چه فرقی دارد حاشیهنشینی اقتصادی باشد یا فرهنگی؟ مردمی که در روستای خودشان شأن و اعتباری داشتند، بهراحتی در جامعه جدید پذیرفته نمیشوند.»
وضع دیگر همسایهها نیز همین است. پسران قربانعلی بهجای کشاورزی بیحاصل در زمینهای خشکیده، در میدان ترهبار شیراز کار میکنند و یکی از آنها نیز پاسدار شده است.
براساس آخرین سرشماری، بخش کُربال در فاصله سالهای ۱۳۶۵ تا ۱۳۹۵ بیش از نیمی از جمعیت خود را از دست داده است. جمعیت این بخش از ۳۱ هزار و ۷۷۰ نفر به ۱۳ هزار و ۷۵۴ نفر کاهش یافته است. در مقابل، جمعیت کامفیروز با رشد ۲۹ درصدی، از ۲۴ هزار و ۲۷۸ نفر به ۳۱ هزار و ۲۹۴ نفر رسیده است.
کسانی که رفتهاند، همان فرزندان قربانعلی، خانواده رضا، خانواده سیروس و دیگر اهالی کمجاناند. آنها که در روستا ماندهاند، کارگر دیگران شدهاند.
داستان کُربال شبیه داستان صدها حوضه آبریز در جهان است؛ حوضههایی که سدها در آنها کشاورزان پاییندست را به کارگران فصلی تبدیل کردهاند.
مینیبوس زنان کارگر روزمزد عصر به کمجان برمیگردد؛ زمانی که خورشید هنوز غروب نکرده، اما نور زردش به نارنجی و قرمز متمایل شده است. در مینیبوس، زنان خسته در صندلیهایشان فرورفتهاند؛ به بیرون نگاه میکنند یا چرت میزنند. طاووس از پنجره بیرون را تماشا میکند. در ردیف زمینهای کنار جاده فقط علفهای هرز سبز شدهاند.
وقتی وارد حیاط خانه میشود، چکمههایش را درمیآورد و لحظهای مینشیند. به دستهای پینهبستهاش نگاه میکند که بوی بوتههای گوجهفرنگی بالادست را میدهند. فردا ساعت سه صبح، زانوهای طاووس دوباره باید پیش از خودش بیدار شوند.

برچسب ها:
بحران آب، خشکسالی در فارس، رودخانه کُر، زنان کارگر کشاورزی، سد درودزن، کُربال فارس، کمجان، محیط زیست، محیطزیست
نظر کاربران
نظری برای این پست ثبت نشده است.
مطالب مرتبط
رونمایی از کتاب «راهنمای میدانی پستانداران ایران» و نگرانیها درباره آینده حفاظت
از علاقهمندی تا حفاظتگری؛ فاصلهای که هنوز پر نشده است
مهار کامل آتشسوزی در تالاب میانکاله با حضور نیروهای امدادی و مشارکت مردم
هشدار کارشناسان درباره بارشهای فراتر از نرمال پاییزی و مخاطرات «سوپر النینو» در ایران
«پیام ما» در هفتهای که گذشت
محیط زیست کرمانشاه:
هشدار محیط زیست کرمانشاه درباره جارسوزی و خطر آتشسوزی در زیستگاههای طبیعی
هوشیاری محیطبانان همدان
نجات روباه از چنگال شکارچی غیرمجاز
حمله به تنها پاسگاه منطقه حفاظتشده «طارم» هرمزگان، جان اعضای یک خانواده را گرفت
سه قربانـــــــی جنگ در خانه محیطبان
حفاظت از محیط زیست
دستگیری شکارچیان غیرمجاز در نهبندان؛ کشف لاشه ۳ راس قوچ و میش
چالشهای حفاظتی در قلب اصفهان
سایه فرونشست بر باغ جهانی چهلستون
کاهش مصرف آب با تجهیزات کاهنده و طرحهای تشویقی؛ ۳۰ درصد صرفهجویی در قبضهای تابستانی
وب گردی
- درخواست توقف پروژه باملند برای حفاظت از درختان و طبیعت شهر لاهیجان
- بهترین پنل پیامکی ایران [4 تا از بهترین سامانه پیامکی ایران]
- آشنایی با خدمات متنوع اسنپفود در رشت
- بهترین مدل شومیز برای افراد چاق؛ 10 مدل ترند 1405
- جنس سیم چه تأثیری در کیفیت برق رسانی دارد؟
- مسابقه ملی ایدهپردازی «ایدانو» به آنتن شبکه دو رسید
- «سهم ما از قدردانی»؛ حمایت ویژه هتلهای دُنسه از قهرمانان امداد
- درخواست ایجاد مسیر دوچرخهسواری ۱۰۰ کیلومتری در قم
- چند روز بعد از سمپاشی ساس از بین میرود؟ (راهنمای کامل سمپاشی ساس + قوی ترین سم ساس)
- باغ پرندگان تهران کجاست؟ معرفی، ساعت کاری و آدرس بیشتر
بیشترین نظر کاربران
طلا، تفتــــان را تکهتکه کرد
پربازدیدها
1
رقص سوگوارانه؛ کنشی مقاومتی
2
رقص عزا
3
مبارزه با جستوجوی گنج
4
هوای آلوده با موتورهای منسوخشده و آلاینده خودروهای داخلی
5
گنجِ گمشده زیر چرخ لودرها




دیدگاهتان را بنویسید