فلاکـت عـــــــــام





فلاکـت عـــــــــام

۳ خرداد ۱۴۰۵، ۲۳:۳۶

همسایه‌ای داشتیم جوان، حول‌وحوش ۴۰ سال؛ البته فاقد هر نوع شوروشوق لازم. در ۲۰ سالگی ازدواج کرده و فرزندی داشت؛ ولی دوران تأهلش زیاد دوامی نداشته و بعد از چند سال از همسرش جدا شده و خود نیز حاصل خانواده‌ای پر آشوب و ازهم‌گسیخته بود. مضطرب، نگران و زود خشم. اولین برخورد و آشنایی ما هم با مشاجره همراه شد. به‌خاطر صدای بلند موسیقی مجبور به تذکر شدم و اعتراضش را به همراه داشت که «چهاردیواری اختیاری». اما برای بنده به‌عنوان شاگرد علوم اجتماعی هر فرصتی برای شناخت افراد ارزشمند است (حتی اگر با پرخاش همراه باشد) از آن اتفاق پلی برای دوستی و یادگیری ساختم. در نهایت توانستیم با هم تا حدودی دوست شویم.

از تجربیات و سختی‌های زندگی و سفرهایش و روابط نصفه‌نیمه‌اش می‌گفت. «احمد» آقای داستان ما کلاً اعتقادی به روز نداشت و شب‌زنده‌دار بود. بعد از مدتی آشنایی متوجه شدم که متأسفانه اعتیاد سنگین به الکل دارد و با وجود تلاش بسیار نتوانسته بود از آن خلاصی یابد. هزینه‌های بسیار کرد، دوره‌های درمانی سخت را پشت سر گذاشت اما نشد که نشد. اوقاتش به فیلم دیدن و زدوخورد با نزدیکان و لعن و نفرین به زمین‌وزمان می‌گذشت. هر زمان از کار و بارش می‌پرسیدم می‌گفت کار آزاد دارم و تو کار خریدوفروش ماشین هستم. البته من چیزی از معامله این‌چنینی تو چند سال همسایگی از او ندیدم. خلاصه این که در این موضوع بحث را به هر نحوی عوض می‌کرد و از آن طفره می‌رفت. از او خواستم که درگیر حرفه‌ای شود تا به ترک اعتیادش کمک کند؛ اما چون ارث‌ومیراث پدری نصیبش شده و از آن راه ارتزاق می‌کرد در نتیجه کار هم آن‌چنان اولویتی برایش نداشت. روزگار سپری شد تا دوران سیاه کرونا (البته نه برای همه) فرارسید. در کمال تعجب می‌دیدم که احمد از لاک خود بیرون‌آمده و گوشه‌گیری را کنار گذاشته و با اعتماد به نفسی قابل‌توجه از هر دری صحبت می‌کند. این بار وقتی صحبت کاروبار شد با افتخار سینه سپر کرد و گفت: «اخوی مگر تو این شرایط کسی اجازه داره کار کنه؟»، «همه باید تو خونه بمونن». دلیل این خوشحالی و تغییر رویه را بعد از چند سال فهمیدم. در واقع احمد از این فلاکت عام و عدالت در توزیع رنج و غصه احساس رضایت می‌کرد؛ چون می‌دید که اغلب مردم همچون او دچار این انزوای ناخواسته شده‌اند. قهرمان داستان ما عمر زیادی نکرد و همچون بسیاری از شهروندان این سرزمین بر اثر مصرف بی‌رویه الکل برای همیشه خاموش شد؛ اما روایت او در ذهن من باقی ماند و مرا یاد وضعیت فعلی کشور انداخت. امروز که برای دل‌داری دادن به همدیگر باید بگوییم شرایط جنگی است و این مصیبت شامل همه می‌شود. به طور مثال اگر من بیکار شده‌ام نباید مغموم شوم و در خود فروروم؛ چون این وضعیت نامیمون شامل صدها، هزاران و شاید میلیون‌ها شهروند دیگر این سرزمین نیز می‌شود. من تنها در این دور باطل گرفتار نیستم و در کمال افتخار در این مرداب دیگرانی نیز در حال غرق‌شدن‌اند. شاید یکی از دلایل خوشحالی برخی از جنگ اخیر، این عدالت تحمیل شده در توزیع مصیبت است.

آخر مگر می‌شود مردمان یک کشور نسبت به حمله به موطن خود (اگر نگوییم خرسند) بی‌تفاوت باشند. بچه‌های انقلاب و هم‌وطنان دگراندیش مذهبی ما نباید از این علائم هشدار دهند بدون تأمل بگذرند. سؤالی که از این دوستان دارم این است که آیا نوع مواجه جامعه ایران با حملات اخیر آمریکا و اسرائیل مشابه جنگ ۸ساله با عراق است؟ چرا در حملات اخیر خبری از آن همه شور و حال، مقاومت، اتحاد، صمیمیت، گذشت و فداکاری جنگ ایران و عراق نیست؟ پست‌ها، توییت‌ها، دیوارنوشته‌ها و چهره‌های سرد مسخ شده حکایتی دیگر از اوضاع کنونی دارد. سؤال دیگر این است که آیا می‌توان با مراسم، جشن‌ها، کارناوال‌های محدود و گاهیَ سخیف خیابانی این نفرت و اندوه توزیع شده را التیام بخشید یا از سویی باعث تشدید دودستگی خواهیم شد؟ زمان به‌سرعت در حال گذر است. مردمان یک سرزمین باید از شادی هم شاد و از غم یکدیگر اندوهناک شوند؛ نه در روندی غیرمعمول، ناکامی و گرفتاری هم را مستمسکی گذرا برای پاک‌کردن صورت‌مسئله بدانند. امیدوارم اظهارنظر «محمود دولت‌آبادی» که جایی گفته بود یکی از ایرادت مردم ایران حب و بغض نسبت به یکدیگر است؛ یعنی شادی خود را در ناکامی دیگری می‌دانند، درست نباشد. اما آنچه در واقعیت آشفته امروز ایران می‌بینیم نوع رادیکال این رفتار اجتماعی است. به زبان ساده «حذف دیگری راز هستی من است».

به اشتراک بگذارید:

برچسب ها:

، ،





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیشترین نظر کاربران

زندگی در تعلیق

زندگی در تعلیق