بازمانده‌های جنگ، از پیگیری خسارت، اختلال روانی کودکان و احیای شبکه‌های محلی گفتند

ترومای پیگیـــــری خسارت جنگ





ترومای پیگیـــــری خسارت جنگ

۳ خرداد ۱۴۰۵، ۲۲:۵۹

«از زیر آوار به دوستم زنگ زدم و گفتم خانه ما را زدند.» این جمله را یکی از حاضران گفت؛ زنی که سه روز بعد از شروع جنگ ۱۲ روزه، خانه ۶۰ساله خانواده‌اش در خیابان «صابونچی» تهران تخریب شد و هنوز با شنیدن صدای رعدوبرق، به لحظه انفجار برمی‌گردد. چند صندلی آن‌طرف‌تر، زن دیگری از کودکی گفت که در روزهای جنگ «صبح بدون مادر از خواب بیدار شد» و از پدر کودکی شش‌ساله که در سوگ همسرش، کمک هیچ روان‌شناسی را نمی‌پذیرد. نشست «دوران پساجنگ و خانواده ایرانی» در حالی برگزار شد که فعالان حقوق کودک و بازمانده‌های جنگ از اضطراب منتقل‌شده به کودکان، تجربه سوگ و خانه‌های تخریب‌شده سخن گفتند. همچنین از محله‌هایی یاد شد که بعد از وقوع جنگ، همسایه‌ها بعد از سال‌ها یکدیگر را پیدا کردند و شبکه‌های محلی جان دوباره‌ای گرفتند.

فعالان اجتماعی، روان‌شناس‌ها و کنشگران حقوق کودک، با دغدغه‌هایی مشترک اما روایت‌هایی متفاوت، در انجمن حمایت از کودکان دور هم جمع شده بودند. جلسه با یک دقیقه سکوت و ادای احترام به جان‌باختگان جنگ اخیر، به‌ویژه دانش‌آموزان میناب شروع شد؛ سکوتی که احتمالاً هر یک از حاضران را به فکر در مورد آنچه در این مدت بر ایران گذشت، واداشت. روز جهانی خانواده در پانزدهم ماه «می»، با شعار «خانواده‌ها، نابرابری‌ها و رفاه کودکان» بهانه‌ای شده بود تا این جلسه با عنوان «دوران پساجنگ و خانواده ایرانی» برگزار شود. این نابرابری‌ها بر آینده کودکان تأثیرات زیادی خواهد داشت و جنگ آن را تشدید می‌کند.

بچه‌ای که صبح بدون مادر از خواب بیدار شد

زنی از محله‌ای قدیمی در میان دعوت‌شدگان حضور داشت؛ «احسانه تهرانی» فعال محلی از محله ۱۳ آبان تهران. «ما در جنگ پدر از دست دادیم.» این را گفت و صدایش با بغض همراه شد. «ما در محله یک بچه پنج‌ساله داریم که صبحی در روزهای جنگ، بدون مادر از خواب بیدار شد.» این بار دیگر فقط بغض نبود که راه صدایش را بست، اشک در چشم‌هایش حلقه زد و برای چند لحظه نتوانست جمله‌هایش را ادامه دهد. «پدری همسرش را ازدست‌داده و حالا کودک شش‌ساله‌اش نیاز به مراقبت‌های روحی روانی بیشتری دارد؛ اما پدر سوگوار است و کمک هیچ مشاوری را قبول نمی‌کند. این یکی از مشکلات ما بین بازمانده‌های محل است. عده‌ای به‌خصوص آقایان برای کمک‌گرفتن از روان‌شناس‌ها مقاومت دارند.» این فعال محلی با پوزخند از چادرهایی یاد کرد که شهرداری برای مشاوره در زمان جنگ در محله احداث کرده بود. «این چادرها بیشتر حالتی نمادین دارند. چند تا فرم به افراد می‌دهند که پر کنند و با انجام همین کاغذبازی‌ها می‌گویند مشاوره را برای این محله انجام داده‌ایم؛ ولی می‌دانیم که روان‌شناسی جلسات متعددی نیاز دارد و فرایندی بلندمدت است. مشاوره نباید محدود به شهرداری باشد؛ بلکه باید افراد متخصص در حوزه روان‌شناسی وارد عمل شوند و برنامه‌ای دقیق و طولانی داشته باشند. الان شهرداری فقط می‌خواهد بگوید کاری در این زمینه کرده است؛ اما این‌قدر سطحی‌ست که گاهی خنده‌دار می‌شود.»

از زیر آوار به دوستم زنگ زدم و گفتم خانه ما را زدند

با گفتن از فعالیت مشاوره شهرداری، لبخندی بر روی لب‌های یکی دیگر از دعوت‌شدگان ایجاد شد. «سحر موسوی»، فعال حقوق کودک، تجربه مشابه خود را از مشاوره‌های شهرداری به یاد آورده بود. «در ساختمان شهرداری میزی گذاشته بودند که آقایی پشت آن نشسته بود و می‌گفت ترومای جنگ را در سه ماه بهبود می‌بخشیم.» موسوی، این جمله را با خنده گفت و ادامه داد: «اگر ترومای جنگ در سه ماه خوب می‌شود، ترومای پیگیری خسارت از شهرداری و ارگان‌های دولتی هیچ‌وقت حل نخواهد شد.» او ساکن خانه‌ای در خیابان صابونچی بوده است. خانه‌ای که ۶۰ سال زندگی را با خود به دوش می‌کشید؛ اما در ۲۵ خرداد ۱۴۰۴، سه روز بعد از شروع جنگ ۱۲ روزه، تخریب شد. «ساعت حدود سه و بیست دقیقه بعدازظهر بود که ناگهان همه‌جا سیاهی مطلق شد. از زیر آوار به دوستم زنگ زدم و گفتم خانه ما را زدند. هنوز که هنوز است هر صدای بلندی مثل صدای رعدوبرق یا صدای کوبیده شدن در خانه، من و مادرم را دچار حالی وحشت‌زده شبیه به لحظه همان انفجاری که از نزدیک حسش کردیم، می‌کند.» این فعال حقوق کودک، از مسیری طاقت‌فرسا تعریف کرد که برای فرایند ثبت خانه تخریب‌شده و پیگیری خسارت، طی کرده. «به من گفتند برو سند خانه‌ات را بیاور تا معلوم شود مالک هستی. ما از زیر آوار بیرون آمده بودیم؛ مگر سند خانه و کارت ملی را به گردنمان آویزان می‌کنیم؟ مگر این کشور ثبت‌اسناد ندارد؟ که کد ملی بدهم و همه چیز از طریق آن قابل‌پیگیری باشد. در همان روزهایی که خانه تخریب شده بود کلی پیگیری کردم و همه فرم‌هایی که خواسته بودند را برای بنیاد مسکن پر کرده بودم. خودم به ۱۱۰ زنگ زدم تا بیاید و گزارش بنویسد. خودم از ستاد بحران و بنیاد مسکن فردی را آوردم تا تخریب را ثبت کند.» او ادامه داد: «اما بعد از آتش‌بس که دوباره برگشتم، هیچ خبری از فرم‌هایی که زیر بمباران پر کرده بودم نبود و از هرکسی هم پیگیر می‌شدم خبر نداشت که فرم‌ها چه شده است.» او به همراه خانواده‌اش تهران را تا زمان آتش‌بس ترک کرده بود و خودشان به فکر محلی برای زندگی بودند. «شهرداری چهار روز بعد از آتش‌بس با ما تماس گرفت تا محلی را برای اسکان پیشنهاد دهد.»

ترس طولانی‌مدت تبدیل به خشم می‌شود

«محبوبه صفاری»، روان‌شناس «صدای یارا»، از پیامدهای روانی جنگ بر کودکان گفت؛ کودکانی که با ترس، اختلال خواب و اضطراب جدایی از والدین مواجه‌اند. او تأکید کرد ترسی که برای مدت طولانی ادامه پیدا کند، می‌تواند به خشم و فرسودگی روانی تبدیل شود. «تجربه نسلی که جنگ ایران و عراق را پشت سر گذاشته، همچنان به نسل بعد منتقل می‌شود و حالا همان اضطراب‌ها دوباره در خانواده‌ها فعال شده‌اند.» او در ادامه گفت که برای این شرایط سخت، گروه‌های حمایتی خود را باید حفظ کنیم. احساسات کودک خود را درک کنیم و بدانیم که آنها نه نقشی در این شرایط دارند و نه می‌توانند کاری بکنند. آنها به ما بزرگ‌ترها نیاز دارند. به کودکان کمک کنیم مسیر خود را گم نکنند. «کارهای ما و تمامی مراکز حمایتی، بر روی بچه‌های بچه‌های ما اثرگذار خواهد بود و فرهنگ ما را نگه خواهد داشت. افراد خیلی زیادی هستند که فعال‌اند ولی کسی آنها را نمی‌شناسد، فعالیت آنها اثر خود را خواهد گذاشت و نباید ناامید شد. هر کار کوچکی چراغی را روشن نگه می‌دارد.»

جنگ بحران‌های اقتصادی و اجتماعی را عمیق‌تر می‌کند

اما مسئله الان فقط روان نیست؛ بحث به معیشت و نابرابری نیز کشیده شد. «ثریا عزیزپناه»، جامعه‌شناس و فعال حقوق کودک در ادامه گفت: «خانواده‌های دهک‌های پایین پیش از جنگ هم درگیر بحران معیشت بودند و حالا فشار اقتصادی شدیدتر شده است؛ از گرانی مواد غذایی و لبنیات گرفته تا بیکاری ناشی از رکود و قطع اینترنت.» او هشدار داد که این وضعیت می‌تواند به فقر آموزشی و حذف تدریجی کودکان از چرخه یادگیری منجر شود. «بچه‌ها دچار فقر قابلیتی می‌شوند؛ یعنی مهارتی یاد نمی‌گیرند. جنگ همه این بحران‌ها را عمیق‌تر می‌کند. باتوجه‌به مجموعه این مسائل، فعالان حقوق کودک نسبت به وضعیت معیشتی خانواده‌ها ابراز نگرانی می‌کنند و خواستار آن هستند که دولت برنامه‌های دقیق و عملیاتی خود را ارائه دهد. هرچند برنامه‌هایی در این زمینه وجود دارد، اما در عمل و در میدان، آثار و نتایج آنها به شکل قابل‌قبولی مشاهده نمی‌شود. همچنین نهادهای مدنی باید با تمرکز و جدیت بیشتری این وضعیت را رصد و پیگیری کنند.»

هزاران دلیل برای ناامیدی داریم، اما بذر امید کوچک است

گفت‌وگویی بین حاضرین شکل گرفت. هرکدام با چشمانی نگران از دغدغه‌های این روزهای خود می‌گفتند. بحث دوباره به فعالیت محله‌ها و همکاری ساکنین رسید. تهرانی این بار جزئی‌تر از محله ۱۳ آبان تعریف کرد: «این محل در دهه هفتاد پویاتر بود. آن زمان کلاس‌ها در کوچه‌ها برگزار می‌شد و نیازی نبود افراد برای شرکت در آنها ثبت‌نام کنند؛ برگزارکنندگان خودشان فراخوان می‌دادند و برنامه‌ها را به دل محله می‌آوردند. در آن دوره درباره موضوعاتی مانند سلامت روان و مسائل اجتماعی گفت‌وگو می‌شد و همین فعالیت‌ها به پویایی محله کمک می‌کرد. اما به‌مرور این برنامه‌ها جمع شد و به «سراهای محله» و مراکزی مانند «علم و فنون» منتقل شد. در نتیجه، بچه‌ها باید خودشان پیگیر شرکت در برنامه‌ها می‌شدند، درحالی‌که معمولاً چنین پیگیری‌ای از سوی آنها اتفاق نمی‌افتاد» او از دوباره جان گرفتن محله در جنگ اخیر گفت. «دوباره مشخص شد که محله تا چه اندازه می‌تواند پویا باشد و پویش‌های محلی بار دیگر زنده شدند. به همین دلیل، اکنون نیز محله فعال‌تر شده و همکاری‌های مردمی گسترده‌ای شکل‌گرفته است.»

یکی از حاضران آماری مطرح کرد که شاید یکی از تصاویر مهم وضعیت پس از جنگ باشد. به گفته او، اکنون هفت هزار جنگ‌زده در ۳۷ هتل تهران اسکان داده شده‌اند؛ خانواده‌هایی که در اتاق‌هایی کوچک و بدون حریم خصوصی برای هر یک از افراد خانواده، زندگی می‌کنند. «آسیب‌های زیادی در این هتل‌ها درحال‌رشد است. حداقل کاش برای بخش آشپزی از زن‌هایی که آنجا ساکن هستند و صبح تا شب در اتاقی کوچک بیکار نشسته‌اند کمک گرفته می‌شد. کیفیت غذا و صبحانه در این هتل‌ها اصلاً جالب نیست.» این مرد میان‌سال که در انتهای سالن نشسته بود، از برخوردش با محله کلیمی‌ها در جنگ گفت: «کنیسه کلیمی‌ها در کوچه ملک را که بمباران کردند، مردم آن محل تازه با هم آشنا شدند. تا قبل از آن کسی همسایه‌اش را نمی‌شناخت. بافت شهری را به‌گونه‌ای ساخته‌اند که ارتباطات محلی از بین رفته است؛ اما جنگ باعث شد افراد با هم ارتباط بگیرند و در حال حاضر در آن محله، همسایه‌ها با یکدیگر رفت‌وآمد دارند و در خانه‌هایشان به روی‌هم باز است.»

سحر موسوی نشست را با این جمله پایان داد: «من هم از سرطان زنده ماندم و هم از انفجار جنگ. ما در ایران هزاران دلیل برای ناامیدی داریم، اما بذر امید کوچک است باید آن را پرورش داد تا ثمر دهد. مثل محله ۱۳ آبان.»

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *