روایت یک فعال حوزه کودک از ‌برنامه‌های بازی‌محور برای کودکان در زیر سایه موشک و انفجار

آتش‌بس در میان قصه‌ها





آتش‌بس در میان قصه‌ها

۱۶ اسفند ۱۴۰۴، ۱۸:۴۹

در روزهای جنگ درباره مراقبت از کودکان مدام صحبت می‌شود؛ مراقبت از طریق صحبت‌کردن، در آغوش‌گرفتن و بازی‌کردن و غیره. جهان ذهنی آنها باید امن باشد، حتی اگر بیرون از خانه و در خیابان ناامنی مداوم جریان دارد. «علی جانب‌الهی»، فعال حوزه کودک و بازی‌پرداز، از ایده خود در این روزها برای مراقبت عاطفی از کودکان به «پیام ما» می‌گوید و روایت یک روز از اجرای این ایده را شرح می‌دهد.

هنوز روز بود و سرخی انفجارها به شب نرسیده بود تا آسمان تاریک را هم روشن کند. صدای بمب و موشک زودتر از خبرهایش رسید و آدم‌ها در صبح روز شنبه‌ای که می‌توانست معمولی باشد، می‌دویدند. می‌دویدند که به جایی برسند. می‌دویدند که از عزیزی خبر بگیرند. می‌دویدند که خود را نجات دهند. صبح روز شنبه، نهم اسفندماه، دیگر هیچ‌چیز معمولی نبود. جنگ بود و از آسمان آتش به زمین می‌آمد و مردم هم زیر آتش.
«علی جانب‌الهی» هم مثل هر روز سر کارش بود؛ در مهدکودکی در تهران و در حال وقت‌گذرانی با کودکان. طولی نکشید که صدای جنگ به آنها هم رسید. «یک برف سیاه و سختی از آسمان می‌آید…» این را علی داشت به بچه‌ها می‌گفت. او به «پیام ما» می‌گوید آن لحظه، از این اتفاقات و وقت‌گذراندن با کودکان در شرایط بحرانی، پیشینه‌ای ذهنی داشته است و آن را پیش‌تر هم انجام داده بود؛ در جنگ دوازده‌روزه در کلاردشت و در زلزله سرپل ذهاب. چیزی که خودش به آن «تجربه فضای امن ذهنی با بازی» می‌گوید.
همان لحظه او ایده‌ای به ذهنش رسید که این روزها مشغول انجام‌دادنش با کودکان است. روزهای اول حملات آمریکا و اسرائیل به ایران و در روز‌های آغازین قطعی دوباره اینترنت، در قالب پیامی متنی ایده‌اش را برای خانواده‌هایی که او را می‌شناختند و دوستانش پیامک کرد. پیامی که با عنوان «ویژه‌برنامه‌ مراقبت عاطفی کودکان» آغاز می‌شود: «این‌ روزها در وضعیت‌های نامشخص و مبهم، فرزندانمان به مراقبت عاطفی بیشتری نیاز دارند… آمادگی این را دارم که با هماهنگی و برنامه‌ریزی، ویژه‌برنامه‌های بازی‌محور برای کودکانتان در مجتمع‌های مسکونی شما برگزار کنم. در‌صورتی‌که می‌توانید تعدادی کودک در نزدیکی همدیگر در فضای ایمن گرد هم‌ آرید، من با ساده‌ترین لوازم برای ساختن زمان‌های مفید، سرگرم‌کننده و آموزنده، در کنار کودکان و شما خواهم بود. از همکارانم نیز می‌خواهم چنین برنامه‌هایی را در حد توان خود برای همه کودکان برگزار کنند.»

شناختن فضای ذهنی کودکان
جانب‌الهی آغاز اجرایی‌شدن ماجرا را این‌طور شرح می‌دهد: «همان روزهای اول یکی از خانواده‌هایی که قبلاً به آنها چنین پیشنهادی برای بازی با کودکان داده بودم، به من پیامی داد که اگر می‌توانم چنین برنامه‌ای برگزار کنم. همین پیامی را که از قبل آماده کردم بودم، برای او هم فرستادم. درواقع، هم او آمادگی ذهنی داشت و هم من. روز دوشنبه، یازدهم اسفند، به پیشنهاد آنها اولین کارگاه مراقبت‌های عاطفی در فضای امن بازی را برگزار کردم.»
برنامه با مادر یکی از بچه‌ها هماهنگ شد. قرار بود ساعت ۳ تا ۶ بعدازظهر به مجتمع مسکونی آنها برود و با بچه‌هایی که در آن مجتمع یا در آن نزدیکی هستند، این برنامه را برگزار کند: «می‌دانستم که قرار است پنج بچه را ملاقات کنم.» یک دختر و چهار پسر بین سنین ۷ تا ۱۱ سال.
ابتدای ورودش به ساختمان به او پیشنهاد دادند در یک لابی که دو طرفش پنجره بود، بازی کنند: «پیشنهاد دیگر هم طبقه منفی سه بود. طبقه منفی سه را انتخاب کردم؛ چون پنجره‌ها خطرناک بودند. اولین‌ کاری که در این شرایط باید انجام دهیم، این است که به پایین‌ترین طبقه ساختمان برویم. بعد از آن پیشنهاد دادند با آسانسور پایین برویم، اما بر راه‌پله تأکید کردم؛ چون در این وضعیت راهرو امن‌تر از آسانسور است.»
پایین‌رفتن از پله‌ها به او این فرصت را می‌داد که با بچه‌ها بتواند ارتباط بگیرد. پس شروع کرد به نواختن یک ملودی با سوت.
با دو نفر از بچه‌ها به طبقه پایین رسیدند. در فاصله آمدن بچه‌های دیگر به این مجتمع، با آن دو نفر درباره فضای این روزها صحبت کرد: «از جنگ گفتند. برایم مهم بود که چه اطلاعاتی دارند و به چه چیز فکر می‌کنند.»
او می‌گوید در هنگام این گپ‌وگفت‌ها با این بچه‌ها متوجه شد فضای ذهنی‌ این دو نفر پر از ترس و دلهره نیست: «اما چند لحظه بعد دو نفر دیگر به ما پیوستند. دیرتر آمدند و متوجه شدم یکی از آنها مضطرب است. در نزدیکی خانه‌شان اتفاقی افتاده بود. بازی‌های حرکتی را شروع کردیم تا در حرکت، روانشان متعادل‌تر شوند. کم‌کم آنها هم به دو نفر دیگر پیوستند. حال‌وهوای این دو بچه رسماً جنگ بود.»
جانب‌الهی توضیح می‌دهد در آغاز برنامه‌هایش سعی می‌کند در ابتدا احوالات بچه‌ها را متوجه شود تا بداند به چه فکر می‌کنند و «برون‌ریزی» آنها در بازی‌ها چگونه است: «بعد از آن، باید آنها را آرام‌آرام در یک فضای امن فارغ از این موارد برد. اما نه در یک خلئی از یک سرگرمی، بلکه در آنجا هم درباره مفاهیم صحبت می‌کنیم.»
نفر پنجم هم آمد و برنامه اصلی شروع شد.

شاهنامه‌بازی در طبقه منفی سه
موضوع برنامه‌های جانب‌الهی عموماً حول محور شاهنامه می‌چرخد. پس او این ایده‌اش را هم با شاهنامه شروع کرد: «بین بچه‌ها اختلاف‌نظر پیش آمد. همه می‌گفتند مهم‌ترین قسمت بدن مغز است، اما یکی از آنها می‌گفت قلب است. گفتم: «پادشاه‌ها چی روی سرشان می‌گذاشتند؟» گفتند: «تاج». پرسیدم: «چرا می‌گذاشتند روی سرشان نه قلبشان؟» گفتند: «چون مغز مهم است». این‌طور با مغز و تاج رسیدیم به اصل موضوع و داستان را شروع کردیم.»
در ادامه از آنها پرسید: «کی پادشاه اول است؟» یکی گفت هوشنگ. دیگری گفت سیامک: «گفتم وقتی که تفنگ بازی می‌کنیم چه می‌گوییم؟
-«کیو کیو».»
شعری را با ریتم خواند: «کی پادشاه اوله؟»
یک از بچه‌ها جواب داد: «کیو کیو کیومرث».
آن لحظه بود که دیگر از گفت‌وگوهای جنگی خارج از خانه بیرون آمده بودند و وارد فضای شاهنامه‌بازی شدند. از کیومرث به پسرش سیامک و اهریمن رسیدند. از نبرد تاریکی و روشنایی گفتند. از گریه دوازده‌ماهه کیومرث برای پسرش سیامک.
حالا بچه‌ها جنگ بیرون از خانه را فراموش کرده بودند: «قبل از ورود به داستان شاهنامه بچه‌ها گاهی به جنگ اشاره می‌کردند. اما با ورود به داستان شاهنامه، بچه‌ها دیگر از این فضا حرف نمی‌زدند. آن لحظه در شاهنامه‌ بودند.»
جانب‌الهی توضیح می‌دهد که در اینجا داستان را برای بچه‌ها متوقف کرد تا فقط شنونده نباشند و سراغ یک بازی گروهی رفتند: «ابتدا یک بازی چیدمان به بچه‌ها دادم که انجامش دهند. بعد از آن یک بازی کارتی و حافظه‌ای با موضوع محیط‌زیست انجام دادیم.»
۴۰ دقیقه به پایان برنامه مانده بود که با بچه‌ها بازی جدیدی انجام داد: «تعدادی تیله که با خودم برده بودم، بینشان تقسیم کردم. با تیله‌ها، سه نوع بازی به آنها یاد دادم که در غیاب من هم بتوانند در خانه به‌تنهایی بازی کنند.»
بعدازآن، چند دقیقه به پایان زمان سه‌ساعته بازی مانده بود که شاهنامه‌بازی را با بچه‌ها تمام کرد: «گفتم هوشنگ پسر سیامک حالا بزرگ شده و با تعدادی فیل جنگی به نبرد با اهریمن رفتند و هوشنگ همه‌چیز را پاک کرد؛ اهریمن فرار کرده بود.»
به بچه‌ها از کیومرث گفت که جایش را به نوه‌اش هوشنگ داد. گفت کیومرث آرام‌آرام رفت به قصه‌ها. یکی از بچه‌ها پرسید: «پس به‌خاطر همینه که کیومرث رفت توی شاهنامه؟»
ساعت ۶ شده بود. بیرون از مجتمع جنگ بود. آن‌شب انفجارها آسمان شب تهران را روشن می‌کردند. در ذهن بچه‌ها؟ جنگ برای چندساعتی تمام شده بود.

به اشتراک بگذارید:

برچسب ها:

، ،





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیشترین نظر کاربران

شکاف دستمزدها در دانشگاه

شکاف دستمزدها در دانشگاه