روایتی از زندگی «عبدالمجید ارفعی»، صدای ایران باستان

«هخا» اخراج شد، اما سر خم نکرد





«هخا» اخراج شد، اما سر خم نکرد

۸ اسفند ۱۴۰۴، ۱۶:۴۰

با عبدالمجید ارفعی زمانی آشنا شدم که در تحولات سال ۵۷ از کار کنار گذاشته شده بود. پیش‌ازآن، درباره او خوانده بودم. می‌دانستم منشور کوروش را از بابلی به فارسی ترجمه کرده است. شاگرد پروفسور هلک در دانشگاه شیکاگو بود. البته دوره کارشناسی را در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران گذرانده بود. اهل بندرعباس بود و زاده دامنه کوه گِنو. یک جنوبیِ بسیار مهربان با صدایی آرام که در برخی امور نظرات جالبی داشت و نگاهش شبیه نگاه کلاسیک و رایج دیگران نبود. هنگام احوالپرسی به شوخی می‌گفت: «ایزدان نگهدار تو باد.» برای خود نام «هخا» را که نامی باستانی برگرفته از هخامنشی‌هاست، انتخاب کرده بود.
بسیار به ایران عشق می‌ورزید. افزون‌براین، در زمینه خوانش خطوط باستانی، به‌ویژه در سال‌های اخیر، از معدود کسانی بود که می‌توانست خطوط ایلامی را بخواند. بااین‌حال، دانسته‌هایش را تنها برای خود نگه نداشت و شاگردانی را نیز به‌طور خصوصی پرورش داد تا این مسیر ادامه پیدا کند.
زندگی‌ ارفعی فقط در کتابخانه و میان گل‌نوشته‌ها نگذشت. در دوره‌ای که در جریان تصفیه‌های اول انقلاب از کار کنار گذاشته شده بود، مدتی در پیتزافروشی کار می‌کرد و مدتی به تولید خوراک ماهی مشغول بود. سرنوشت عجیبی است؛ کسی که زبان ایلامی می‌خوانَد، ناچار می‌شود میان کارهای دیگر روزگار بگذراند. البته بعدها در زمان مدیریت «سیدمحمد بهشتی» مورد توجه قرار گرفت و امکاناتی در اختیارش گذاشته شد تا فعالیت‌هایش را از سر بگیرد. این مهندس بهشتی بود که دوباره با استقبال از او پای ارفعی را به سازمان میراث به ویژه در حوزه پژوهش و خوانش تبلت‌ها و میخی نبشته‌های ایلامی قلعه شوش باز کرد.
در همین دوران بود که در شوش، با تهیه یک دوربین پیشرفته مخصوص عکسبرداری از تبلت‌ها (کتیبه‌ها) و گل‌نوشته‌های بسیار کوچک، کارش را آغاز کرد. امیدوارم نتایج پژوهش‌ها و مطالعات او که در کتاب‌های منتشر نشده ثبت شده‌اند؛ هر چه زودتر منتشر شود.
علاقه‌اش به ایران عمیق و واقعی بود و گاه در موضوعاتی ورود می‌کرد که در حوزه تخصص او نبود، اما به آن مسئله اشراف داشت. هرچند متخصص زبان‌های باستانی بود، اما پیش می‌آمد که از شخصیتی مانند ناصرخسرو سخن می‌گفت. یا در یک مورد او پاسخ سنجیده و مستندی به پرسشگران رمیده از اندیشه‌های تندرویی داد که وجود کوروش و هخامنشیان را انکار می‌کردند و اظهاراتشان ایران دوستانی که کمتر دانش و اطلاعات و یا مدرک مستدل در دست داشتند را دچار تردید کرده بود.
نگاه خاصی به مسائل داشت و من این نگاه را بسیار دوست می‌داشتم. خودم از زبان‌های باستانی سر درنمی‌آوردم، اما زاویه‌دید او برایم جذاب و آموزنده بود.
مدتی پیش به دعوت من، همراه با پسر و همسر گرامی‌اش -که همه‌جا واقعاً یار و یاورش بودند- به شهر باستانی ایذه آمدند و مهمان من بودند. با وجود مشکل تنفسی و دستگاه اکسیژن‌ساز سیاری که با خود حمل می‌کرد، از پا ننشسته بود. به‌اتفاق او، خانواده‌اش و چند تن از دوستان، سفری به شوش و مقبره یعقوب لیث داشتیم. در این سفرها فرصت‌هایی پیش آمد دست کم هنگام صرف غذا در مواردی که حتی ربطی به نوی‌کند (کتیبه)های آیاپیر (آیاتم یا ایذه ایلامی) نداشت به حاشیه‌های ظریفی از باستان‌شناسی؛ از جمله جای پای کودک ایلامی روی خشت فرش‌های چغازنبیل و تجربه رویگری یعقوب لیث گفت‌وگو کردیم. این گفت‌وگوها و حضورش در آن شرایط برای من نشانه همان عشقی بود که به ایران داشت.
وجود عبدالمجید ارفعی ارزشمند بود، اما آن‌چنان‌که باید و شاید، از آن بهره گرفته نشد. در بهترین دوران پختگی‌اش از کار اخراج شده بود؛ همان سرنوشتی که خود من هم تجربه کردم. حضورش غنیمت بود، اما مانند بسیاری از بزرگان دیگری که به آنها نیاز داریم و از میان می‌روند، فقدانش واقعاً فاجعه است.
باید این فقدان را به خانواده محترمش، همشهریان بندرعباسی‌اش، مردم کرانه‌های کوه گنو، جامعه باستان‌شناسی و دنیای زبان‌های باستانی تسلیت گفت. درگذشت این دانشمند شوخ‌طبع و آرام و پرکار در کارنامه پژوهش‌های دیرینه، یک ضایعه است. برای همه به ویژه لشکر دوستانش، شکیبایی و پایداری می‌خواهم و امید دارم شاگردانش بتوانند راه و تخصص او را ادامه دهند؛ راهی که با عشق آغاز شد و با سختی ادامه پیدا کرد.

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *