زنِ «مرگ یزدگردم»، من «گلرخ کمالی‌ام»!





زنِ «مرگ یزدگردم»، من «گلرخ کمالی‌ام»!

۶ دی ۱۴۰۴، ۲۱:۳۳

«مردمان از پند سیر آمده‌ایم و بر نان گرسنه‌ایم!» صدای سوسن تسلیمی از عمق آسیاب تاریخ می‌آید، در نقشی که هیچ‌نامی ندارد جز «زن». می‌کوبد توی صورت مخاطبش آن نگاه که تیز است و برنده. چقدر وصف حال است. تاریخ مدام تکرار می‌شود؟ می‌گویند تو مرده‌ای! بعید می‌دانم. بهرام بیضایی، تو نویسنده ما بودی، نویسنده زنانی که تصویرشان همواره در آشپزخانه بود و کنج خانه در حال رفت و روب.
نویسنده زنانی که صدا نداشتند و اگر داشتند، به زور شنیده می‌شد. آن روزهایی که چشمان ما را قوی نشان دادی، از خاطرمان نمی‌رود. آن روز که چشمان پرقدرت «نایی جان» را در «باشو غریبه کوچک» نشان دادی که ایران را به کودکان می‌آموخت، از یادمان نمی‌رود. ما نقش خود را در «چریکه‌ تارا» پیدا کردیم، در ناکجاآبادی سبز و رؤیایی. تو بودی که نگاه مسافران را در آینه زنان دیدی و من آن زن‌ام که برای تو می‌نویسم؛ برای خودم که گلرخ کمالی بودم و هستم. چنان بسیاری از زنان سرزمینم که مردان سرزمینم را باور کردیم، که برای آنها جنگیدیم، که برای انسانیت جنگیدیم، که برای حق‌طلبی جنگیدیم.
تو نشان دادی با ما چه کردند. تو نشان دادی چگونه راه را بر ما سد کردند. اما نشان دادی ما آخر بازی را تغییر می‌دهیم. تو نشان دادی گلرخ کمالی در حال پوست‌اندازی است، دیگر قرار نیست فریب بخورد. دیگر نمی‌تواند فریب بخورد! بهرام بیضایی تو هرگز نمی‌میری. کاری که در کتاب‌ها، تئات   و سینمای ایران برای زنان کردی هرگز نمی‌گذارد تو بمیری. تو زن را از فراموشی بیرون کشیدی، از میان از قصه‌های کهن و تمدن دیرین ایرانی بیرون آوردی و جان دوباره دادی. تو «شهرناز» و «ارنواز» را خلق کردی تا شب هزارویکم را بیافرینند. بهرام بیضایی تو زنده‌ می‌مانی. اینک داوران اصلی از راه می‌رسند.

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیشترین نظر کاربران

زمـانی بـرای نـزیستـن

زمـانی بـرای نـزیستـن