تازه‌ترین اثر نویسنده جنوب شرق ایران از جنگل‌های شمال

جنگلی که ما را بلعید





جنگلی که ما را بلعید

۴ مهر ۱۴۰۴، ۱۸:۴۸

|پیام ما| کتاب «جنگلی که ما را بلعید» نوشته «منصور علیمرادی» از سوی انتشارات «پرتقال» به چاپ رسیده است. منصور علیمرادی نویسنده، شاعر، نویسنده و پژوهشگر فرهنگ اصالتاً اهل جنوب کرمان است. علاوه‌بر داستان‌نویسی و سرودن شعر، در زمینه فرهنگ بومی جنوب استان کرمان هم پژوهش‌هایی انجام داده.

مجموعه داستان‌های «زیبای هلیل»، «نام دیگرش باد است سینیور»، «رمان تاریک ماه» و بازنویسی افسانه «قلعه سموران» و مجموعه شعر «آوازهای عقیم باد» از آثار اوست. 

تازه‌ترین اثر او «جنگلی که ما را بلعید» است. در دلِ یکی از جنگل‌های شمال ایران، به اسم «جنگل تاریک» نیروهای جادویی و موجودات افسانه‌ای پنهان شده‌اند. خواهر و برادر ماجراجویی به‌ نام‌های تی‌تی‌نار و روزمان همراه با پسرعمویشان، پازوار، راهی سفری پُرخطر به اعماق این جنگلِ هولناک می‌شوند. جنگلی که حتی نامش لرزه بر تن اهالی دهکده می‌اندازد و معروف است که در بهترین حالت، آدم را دیوانه می‌کند و در بدترین حالت، کسی زنده از آن برنمی‌گردد. نویسنده در «جنگلی که ما را بلعید» از افسانه‌ها و باورهای عامیانه‌ مردم ایران، به‌ویژه اهالی گیلان، بهره گرفته است.

در بخشی از کتاب می‌خوانیم: 

روزمان لب برکه ایستاده بود و با حیرت به دور و بر نگاه می‌کرد. پازوار یکهو از پیش چشمانش غیب شده بود. از برکه جدا شد و روی ردِ پای او که به‌سختی بر علف‌ها دیده می‌شد به راه افتاد. چند گام جلوتر یکهو چشمش به آن دو افتاد که بر کرانه‌ جنگل راه می‌رفتند. ناگهان حرف مرد جنگلی یادش آمد و دریافت که چه اتفاقی افتاده. می‌دانست اگر پای پازوار به جنگل برسد، دیگر هیچ‌گاه او را پیدا نخواهد کرد. دوید. تا جایی که توان داشت، دوید و از پشتِ سر کمرِ پازوار را که داشت با هیجان برای دختر شعر می‌خواند، گرفت و او را روی علف‌ها غلطاند. با تمام وجود سعی کرد دست‌ها و پاهایش را محکم نگه دارد و او را مهار کند. پازوار سروصدا می‌کرد و می‌خواست هر طور شده خودش را از زیر دست‌وپای روزمان گوش‌صدفی برهاند. دختر کمی آن طرف‌تر ایستاده بود و با صدایی که به زمزمه‌ جویبار شباهت داشت، تکرار می‌کرد: «رهایش کن، پازوار شاعر را رها کن.»

پازوار فریاد می‌کشید و کمک می‌خواست. روزمان تلاش کرد در همان حالت آهنِ آتش‌زنه را از جیبش بیرون بیاورد. صدای فریاد پازوار در جنگل می‌پیچید و دختر با همان لحن آرام و شیرین تکرار می‌کرد: «پازوارِ شاعر را رها کن. پازوارِ شاعر را رها کن.»

پازوار یکهو از زیر دست‌وپای روزمان خودش را بیرون خزاند، مثل بَبر به‌سمت دختر دوید و فریاد کشید: «بدویم به‌سمت تاریکی.» روزمان آهنِ آتش‌زنه را به سنگ کنار دستش کوبید و جرقه‌ای در علف‌های خشکِ گوشه سنگ افتاد. علف‌های خشک در نسیمِ ملایم شعله‌ور شدند و دختر در یک چشم به‌هم زدن محو شد. پازوار مثل دیوانه‌ها به اطراف نگاه می‌کرد. به هر طرف که چشم می‌چرخاند از دختر خبری نبود. آتش داشت شعله‌ورتر می‌شد. پازوار دست به گریبان برد و یقه پیراهنش را جر داد، فریاد ‌کشید: «کجایی؟ کجا رفتی؟»

روزمان به‌سمت پازوار رفت، دستش را به‌آرامی گرفت و او را در گوشه‌ای از چمن روی تخته‌سنگی نشاند. کمی بعد او را که در خود مچاله شده بود، کول گرفت، به کنار برکه آورد و در آب انداخت. پازوار چند بار در آب برکه غوطه‌ور شد و بعد که قد راست کرد، با خشم و خروش فریاد کشید: «چه به روزگارش آوردی روزمانِ گوش‌صدفی؟» روزمان بر کناره‌ آبگیر نشست: «روح یک پری بود پازوار! روح یک دخترِ پری که صدها سال پیش مرده است.»

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیشترین نظر کاربران