روایت‌هایی از راهنمایان گردشگری در جریان جنگ ۱۲روزه

مسافران با شوق آمدند، با ترس گریختند





مسافران با شوق آمدند، با ترس گریختند

۱۸ تیر ۱۴۰۴، ۱۹:۵۶

ما فقط شنیدیم که آسمان ایران بسته است، که راه‌ها مسدود است و جاده‌ها شرایط ویژه دارند، که فقط ۲۰ لیتر بنزین به هر خودرو می‌دهند، که فرودگاه‌های کشور تعطیل است، که بانک‌ها هک شدند، که یک مجتمع مسکونی در بمباران تخریب شده، که اینترنت ملی شد، که خروجی‌های تهران ترافیک کیلومتری دارند، که… . بسیاری از اخبار را شنیدیم، بسیاری را زندگی کردیم و خودمان بخشی از خبر بودیم، بسیاری خبرها زندگی‌مان را تحت‌تأثیر قرار داد یا فلج کرد، از کنار بسیاری هم گذشتیم و شاید فکر نکردیم آدم‌هایی که بخشی از داستانشان با این اخبار جنگ گره خورده، چه تجربه‌ای را از سر گذراندند. طبیعی هم بود. ما دچار یک ترومای جمعی شده بودیم و هر کداممان در بخشی از این داستان پررنج، آسیب دیده بودیم و درگیر همان بخش بودیم و کمتر به دیگرانی که در جای دیگری از این داستان با بحران دست‌وپنجه نرم می‌کردند، فکر کردیم. ما هر کدام به‌شکلی بخشی از روایتی تلخ بودیم که یک نقطه مشترک داشت: «جنگ». حالا که پای حرف هم می‌نشینیم، می‌بینیم آن دوازده روز را هر کس به‌شکلی سپری کرده، با بحران مواجه شده و بحران را مدیریت کرده و توانسته از آن عبور کند. روایت راهنمایان گردشگری هم بخشی از این داستان است که با جمله: «وقتی جنگ شد...» آغاز می‌شود.

وقتی خبر آمد که آسمان ایران بسته است و جاده‌ها پر از ایست بازرسی شد و تصاویر انفجار در مناطق مختلف کشور منتشر شد، وقتی صدای پهپادها آسمان را پر کرد، بعضی در سفر و تعطیلات بودند. در دل طبیعت، یا در هتلی دور از ایران یا جایی در نقطه‌ای دنج و آرام به برنامه فردای سفر فکر می‌کردند. جنگ و تشویش جنگ اما خود را به آنها رساند و تا آرام‌ترین اتاق هتل‌ رسوخ کرد تا نگرانی را به جان مسافران بریزد و آرامش را از آنان بگیرد. تورلیدرها که قرار بود برنامه‌ خاطره‌انگیزی را پیش ببرند، در عرض چند دقیقه تبدیل به مدیر بحران شدند که مسئولیتی سنگین به‌عهده داشت: رساندن گروه به جایی امن و مدیریت شرایط با کمترین تنش. تجربه هر کدام از آنان شنیدنی و متفاوت است. «عرفان قدرتی» که میزبان کوهنوردان لهستانی بود، تجربه متفاوتی داشت. «رؤیا رضایی» هم که توری سه‌روزه را برای مسافرانی که از تهران راهی تخت‌سلیمان شده بودند، مدیریت می‌کرد به‌گونه دیگری با شرایط مواجه شد. تجربه «رضا رحیمیان‌پور» هم که همراه گروهش در هتلی در سوئیس خبر جنگ را شنید، بعد دیگری از ماجرای جنگ و سفر در شرایط جنگی را روایت می‌کند؛ جنگی که این سفرهای تفریحی را تبدیل به بحرانی کرد که مدیریتش نیاز به تدبیر و مسئولیت‌پذیری داشت.

۲۸ ساعت در راه؛ از اصفهان تا بازرگان
وقتی جنگ شد؛ عرفان و سه توریست لهستانی همراهش در اصفهان بودند. عرفان در حملات سال گذشته به تأسیسات ایران هم در اصفهان بود و به همین دلیل، تصور کرده بود که مثل قبل با یک حمله و عملیات ماجرا تمام می‌شود. اما نشد. تمام سعی‌اش را کرد که مسافرانش آرام بمانند و نگران نشوند. اما خبرها چیز دیگری می‌گفتند و هیزم بر آتش دلشوره می‌ریختند: «وقتی خبر رسید که آسمان ایران تا اطلاع ثانوی بسته شده، یک نگرانی جدید ایجاد شد: «برگشت مسافران» برای اینکه خیالشان راحت شود، پیشنهاد کردم برای بازدید از شهرهای دیگر برنامه بریزیم تا زمانی که شرایط عادی و پروازها برقرار شود.» آشوب به دل اما آرام همراه توریست‌ها به کافه‌ای در اصفهان رفت تا آنان طعم بستنی سنتی ایرانی را بچشند، بی‌خبر از اینکه ساعات پیشِ رو قرار است چطور سپری شود: «به بازدید از اصفهان رفتیم تا کمی از خبرها فاصله بگیریم. اما هرچه گذشت، اخبار بدتر شد. شهرهای بیشتری مورد حمله قرار گرفتند و باید باور می‌کردیم که جنگ شروع شده و پایانش مشخص نیست. باید فکری می‌کردم تا توریست‌ها هر چه سریع‌تر از ایران خارج شوند.»
حملات به اصفهان شدیدتر شد. حالا دیگر «عرفان قدرتی» باید برای گروه همراهش یک تصمیم اساسی بگیرد. قرار می‌شود آنان با سفارتشان در تهران تماس بگیرند و اطلاع دهند که در چه شرایطی هستند: «هنوز شرایط بحرانی نشده بود و روز اول جنگ بود، فکر کردم شاید بتوانند در تهران در سفارت مستقر شوند تا شرایط آرام شود. اما سفارت تأکید کرد که به تهران نروند، چون امن نبود. به آنها گفتند هر چه سریع‌تر از مرز زمینی خارج شوند و یادآوری کردند که به شهروندانشان اعلام کرده بودند به ایران سفر نکنند و اگر سفر کنند و اتفاقی برایشان بیفتد، مسئولیتی متوجه سفارت نیست.» هماهنگی‌ها با دفتر تهران و آژانس، منتهی به این شد که به‌سمت تبریز بروند و مسافران از مرز بازرگان خارج شوند: «اما تبریز و زنجان هم به‌شدت بمباران می‌شد. قرار شد دفتر هماهنگی تهران مسیر را به ما اطلاع دهد تا از امن‌ترین مسیر خودمان را به تبریز برسانیم.» پیش‌ازآن تا فرودگاه امام آمدند تا در هتل فرودگاه استراحت کنند: «وقتی به فرودگاه رسیدیم، دیدیم فرودگاه خالی است. فقط پلیس و گارد بیرون فرودگاه مستقر بودند. تاکسی نبود، هتل فرودگاه هم پر بود. اغلب خدمه پرواز ایرلاین‌ها در هتل مانده بودند و اتاق نداشتند و در لابی نشسته بودند.» ماشین به‌سمت تبریز راه افتاد؛ شهری که در روزهای اول جنگ آماج حملات بود. مرز بازرگان مقصد مسافران بود.
مدیریت شرایط کار آسانی نبود: «هیچ‌کدام از ما قبلاً چنین شرایطی را تجربه نکرده بودیم. برای همه ‌ما مدیریت تور در فضای جنگی تجربه جدیدی بود. ریسک رفتن به تبریز زیاد بود. مسیر مرز ترکمنستان هم گزینه‌ای بود که مسافران قبول نکردند؛ چون مسیرشان را خیلی دور می‌کرد. درنهایت توافق کردیم از مسیر تبریز به مرز بازرگان برویم.» طبق برنامه باید در زنجان توقف می‌کردند، اما زنجان هم زیر بمباران بود. همین شد که عرفان در مسیر اصفهان تا تبریز که ۲۸ ساعت طول کشید، بدون توقف رانندگی کرد: «۲۸ ساعت بیدار بودم و رانندگی کردم. مسیر ۲۸ ساعت نبود، اما به‌خاطر شرایط جاده و کمبود بنزین، زمان چندبرابر شد. در هر جایگاه فقط ۲۰ لیتر بنزین می‌دادند و صف‌های طولانی وقت زیادی از ما گرفت تا به مقصد برسیم. در مسیر، توریست‌هایی را می‌دیدیم که در استراحتگاه‌های بین‌راهی مانده بودند و می‌خواستند از مرزهای زمینی خارج شوند. راهنماهای همراهشان همه نگران بودند. شرایط همه را غافلگیر کرده بود.»
نگرانی مسافران همراه عرفان در زنجان و با دیدن شدت بمباران و آسمان ناآرام بیشتر شد. آنها فقط می‌خواستند به جایی امن برسند. اما عبور از آن مسیر ناگزیر بود: «خیلی ناراحت بودند از وضعیت پیش‌آمده، می‌گفتند امیدواریم اتفاقی که برای غزه افتاد، برای کشور زیبای شما نیفتد.» با گذشت زمان حملات شدیدتر شده بود و نگرانی عرفان از سلامت مسافران و عاقبت این تور هم بیشتر: «سه مرد ۴۶-۴۷ساله کوهنورد همراه من بودند که برای صعود به دماوند به ایران آمده بودند. بعد از دماوند به اصفهان رفته بودیم که این اتفاق افتاد. آنها قبل از اینکه آسمان پر از موشک زنجان را ببینند آرام‌تر بودند، اما بعد از زنجان به من می‌گفتند توقف نکن فقط برو یا می‌رسیم یا نمی‌رسیم. فقط از این وضعیت دور شویم.» راه طولانی پراضطراب اصفهان به بازرگان، بالاخره به پایان رسید و مسافران به مرز رسیدند تا به ترکیه بروند: «با اشک خداحافظی کردند و ناراحت بودند که نتوانسته‌اند ایران را آن‌طورکه می‌خواستند ببینند. می‌گفتند نمی‌دانیم که باز هم می‌شود به ایران بیاییم یا نه.» آنها از ایران خارج شدند، اما همچنان نگران تورلیدری بودند که ۲۸ ساعت رانندگی کرده بود تا آنها را از جنگ دور کند: «مدام پیام می‌دادند و نگران حال من بودند. تأکید می‌کردند که حتماً در جایی امن چندساعتی استراحت کنم، بعد به تهران برگردم. وقتی خبر دادم که به تهران رسیدم، خیالشان راحت شد. در روزهای بعد از آن هم که جنگ ادامه پیدا کرد، در تماس بودند و می‌پرسیدند در تهران مانده‌ام یا جای امنی هستم.»
آرام ماندن در بحران چالش بزرگی است: «در آن لحظه ذهنم درگیر تهران بود، درگیر خانواده‌ام و درگیر آینده شغلی‌ام. همه اینها را هم‌زمان در ذهنم داشتم، اما در ظاهر چیزی نشان نمی‌دادم. خانه‌ام نزدیک فرودگاه مهرآباد بود. خانواده‌ام نگران بودند؛ چون آنجا هم مدام بمباران می‌شد. کاری از دستم برنمی‌آمد. تصمیم گرفتم قدم به قدم جلو بروم، تور را تحویل بدهم و آنها را به سلامت از مرز خارج کنم، آن‌گاه به مرحله بعد که برگشتن به تهران بود فکر کنم. در تمام این مدت تمام تلاشم این بود که این نگرانی‌ها و اضطرابم را به مسافران منتقل نکنم. اما از نظر روحی و درونی به‌شدت تحت فشار بودم.»
مسافرها به ترکیه رسیدند و عرفان باید به تهران برمی‌گشت. نخوابیده بود و بنزین هم نداشت. امن‌ترین و نزدیک‌ترین شهر اردبیل بود. پنج‌ساعتی استراحت کرد و با ۱۰ لیتر بنزین راهی تهران شد: «دیدم همه دارند از تهران خارج می‌شوند. مسیر خروجی شهر بعد از زنجان قفل بود، ولی من داشتم می‌رفتم تهران تا به خانواده‌ام برسم و اگر نیاز شد، با هم از شهر خارج شویم. درست در ورودی تهران بنزین تمام شد. ماشین را کنار خیابان گذاشتم تا فردا با گالن بنزین بگیرم و بتوانم برگردم.» این خاطرات را که مرور می‌کند، می‌گوید: «معلوم نیست تا کی بیکار باشیم و کی وضعیت عادی شود. مشاغل دیگر بعد از جنگ به حالت عادی برمی‌گردند، اما در شغل ما برگشت به شرایط عادی زمان بیشتری می‌برد.» جنگ بالاخره یک روز تمام می‌شود و وضعیت عادی. اما برای آن کوهنوردان لهستانی خاطره تورلیدری که کشورش درگیر جنگ شده بود، اما تمام تشویش خود را پشت ظاهری آرام پنهان کرد تا آنها را بعد از ساعت‌ها رانندگی، امن و آرام به مرز برساند، قطعاً فراموش نمی‌شود. این همان تصویری است که از ایران برای آنها می‌ماند.

زیر آتش در جاده
وقتی جنگ شد؛ «رؤیا» همراه یک تور بیست‌نفره در تخت‌سلیمان بودند. صبح پنجشنبه که از تهران حرکت کردند تا تعطیلات عید غدیر را در تکاب و مناطق دیدنی اطرافش بگذرانند و به دیدار تخت‌سلیمان بروند، همه‌چیز عادی بود تا ساعت ۳ صبح جمعه که گروه از خواب بیدار شد. طبق برنامه قرار بود یک پیاده‌روی سبک داشته باشند و کوه اسکندر را از نزدیک ببینند. اما تماس‌های مکرر داستان را تغییر داد. خانواده‌ها نگران از انفجارهای تهران پیگیر احوال آنها بودند، یکی از انفجارها هم در نزدیکی خانه رؤیا اتفاق افتاده بود. او حالا تنها نگران خودش در جنگ نیست. مسئولیت دو نفر دیگر هم در آن شهر دور از تهران با اوست. «رؤیا رضایی» راهنمای گردشگری است و از تجربه‌اش در تور آخرهفته‌ای که در آن جنگ شروع شد، می‌گوید: «ساعت ۴ صبح بیدار شدم و از پیام‌ها و تماس‌های خانواده و دوستانم متوجه شدم که به تهران حمله کرده‌اند. به ساختمانی نزدیک خانه من در نارمک هم حمله شده بود. به دوستان و خانواده‌ گفتم در سفر هستم و برای خودم اتفاقی نیفتاده، ولی نمی‌دانستم خانه در چه وضعیتی است. مسافران که بیدار شدند، از همان پیام‌های نگرانی و تماس‌ها خبر را شنیده و نگران شده بودند. باید برنامه‌ریزی می‌کردیم و بعد تصمیم می‌گرفتیم که چه کار کنیم. قرار بر این شد طبق برنامه به کوه سلیمان برویم و برگردیم و بعد از صبحانه تصمیم نهایی را در مورد ادامه سفر بگیریم.» مسافران همه سر در گوشی اخبار را لحظه‌به‌لحظه دنبال می‌کنند. تهران شرایط عادی ندارد و آنها نگران خانواده و فرزندانشان هستند. اما از طرفی اخبار می‌گوید جاده‌ها شرایط ویژه پیدا کرده‌اند و آسمان هم بسته است. ظهر خبرها گفتند تمام اماکن تاریخی و فرهنگی تعطیل است. پس ادامه تور امکان‌پذیر نبود، غار کرفتو هم که جزو برنامه بود، دیگر امن نبود و راهی جز نیمه‌کاره ماندن تور پیش پای گروه نمانده بود: «همه نگران بودند و مدام اخبار مختلفی از اطراف می‌رسید. از طرفی، گروه هزینه‌ای برای تور پرداخته بود تا تعطیلات خوبی را بگذراند، اما شرایط به‌شکلی پیش رفت که درنهایت به این نتیجه رسیدیم که سفر را نیمه‌کاره رها کنیم و برگردیم به تهران. اما مسئله این بود که شهرهای اطراف ما همگی هدف حمله بودند، به‌ویژه همدان و پایگاه هوایی نوژه. راه‌های منتهی به تهران شرایط ویژه داشتند و تصمیم‌گیری درباره مسیر بازگشت سخت بود. مجبور شدیم به‌سمت سنندج و همدان حرکت کنیم. در مسیر ایست‌های بازرسی و گشت‌های امنیتی وجود داشت که باعث شد زمان زیادی در راه باشیم. اینترنت هم مختل شده بود. بالاخره با نگرانی و اضطراب زیاد به همدان رسیدیم و حدود ساعت ۵:۳۰ بعدازظهر توانستم به گروه ناهار بدهم.» جاده پر بود از نگرانی، معلوم نبود چه اتفاقی می‌افتد و چه خطراتی گروه را تهدید می‌کند. رؤیا اما باید آرام باشد و شرایط را کنترل کند. آنها بالاخره بعد از ساعت‌ها معطلی در جاده، به تهران رسیدند و مسئولیت او در قبال بیست نفر مسافر مضطرب و نگران تمام شد: «وقتی نزدیک خانه رسیدم، باز هم در همان حوالی یکی دیگر از خانه‌های محله ما را زدند.»
این تمام روایت رؤیا از تجربه توری که چند ساعت قبل از شروع جنگ شروع شد و نیمه‌کاره ماند، نیست. مدیریت شرایط و مسئولیتی که بر دوش او بود، ساده نبود: «خودم دچار اضطراب بودم، در چشم مسافران هم این نگرانی و استرس به‌وضوح پیدا بود. بااین‌حال، نبایست اضطرابم را به آنها منتقل می‌کردم. آنها آمده بودند که چندروزی خوش بگذرانند، اما با یک بحران روبه‌رو شده بودند. نمی‌شد من هم با اضطراب و ترسی که همه داشتیم، فضا را برایشان خراب‌تر کنم. به همین دلیل، تمام تلاشم را کردم تا اضطرابم را کنترل کنم.» رسیدن به تهران و ادامه مسیر هم با چالش‌هایی همراه بود: «در شهرهای کوچک برای اینکه بتوانیم یک وعده غذای تور را تأمین کنیم، باید از قبل با رستوران هماهنگ کنیم. در آن شرایط که همه‌جا تعطیل بود، این کار آسان نبود. بالاخره توانستم با یک رستوران هماهنگ کنم که ناهار را در همدان سرو کنیم و بعد راهی تهران شویم. با شرایط خاصی که راه داشت و مسیری که طولانی‌تر شده بود، هم راننده‌ و هم گروه خیلی همراه و همدل بودند. با اینکه نگران خانواده و فرزندانشان بودند، سعی کردند احساساتشان را کنترل کنند تا در آن شرایط پیچیده و نامعلوم با آرامش نسبی به تهران برسیم.»
رؤیا از تلاش بعضی مسافران برای آرام کردن فضای تور می‌گوید که حتی با تعارف‌ یک تکه میوه سعی می‌کردند کمی از سنگینی فضا کم کنند تا راهی که طولانی شده بود، راحت‌تر طی شود و همه گروه به سلامت به خانه برسند. نه رؤیا و نه هیچ‌کدام از آدم‌هایی که آن روز صبح در نزدیکی تخت‌سلیمان با خبر شروع جنگ بیدار شدند، این سفر پرماجرا و پراسترس را فراموش نخواهند کرد.

ترکش جنگ، کیلومترها دورتر
وقتی جنگ شد، رضا همراه پانزده نفر از مسافرانش در سوئیس بود. قرار داشتند بعد از سوئیس راهی فرانسه شوند و آن چندروز تعطیلی را با دیدنی‌های قاره سبز بگذرانند. جنگ اما خواب دیگری برایشان دیده بود. برای آنان که کیلومترها دورتر از مرکز بحران بودند هم جنگ کریه و مهیب بود. «رضا رحیمیان‌پور» یکی از ده‌ها راهنمای گردشگری است که در زمان شروع جنگ همراه یک تور خارج از ایران بودند. آنها در جایی امن دورتر از مرزها نگران شهرهایی بودند که بمباران می‌شد. انگار آتش جنگ تا اتاق امن هتلی در سوئیس هم زبانه کشیده بود. آسمان ایران بسته شده و مسافران بلاتکلیف بودند و نمی‌دانستند سرنوشت این سفر چه خواهد شد؟ مدیریت بحران در چنین شرایطی کار آسانی نیست؛ آن‌هم برای کسی که علاوه‌بر آن پانزده نفر مسافر، باید نگران خانواده‌ای که زیر آتش جنگ بودند هم باشد: «تجربه‌ای که ما در جریان جنگ داشتیم، تجربه‌ای کاملاً جدید بود. در تورهای مختلف ممکن است با بحران‌هایی روبه‌رو شویم، اما هیچ‌کدام از ما تجربه مدیریت تور در شرایط جنگی را تا آن زمان نداشتیم. اگر بخواهم به‌‌صورت کلی بگویم، ما با سه چالش عمده مواجه بودیم: فشار روحی و روانی ناشی از شرایط جنگی، مدیریت و اجرای تور در این شرایط، و مسئله بازگشت به ایران که کار را بسیار پیچیده می‌کرد.»
جنگ در دومین روز تور آغاز شده و سفر آنها را تحت‌تأثیر قرار داده بود. رضا باید علاوه‌بر شرایط، احساسات و نگرانی‌های خود را هم کنترل می‌کرد. او کیلومترها دور از شهر و کشورش بود و نگرانی‌اش ابعاد دیگری داشت، همین بود که جایی بالاخره در خلوت خودش با آن حجم از فشار روحی و نگرانی و اضطراب مواجه شد. اما باید خود را قوی نشان می‌داد و کنترل اوضاع را در دست می‌گرفت: «اگر روزهای آخر تور بود شاید کار فشار کمتری داشت، اما از روز دوم سفر ما جنگ شروع شد و این، فشار را روی من، به‌عنوان راهنما، دوبرابر کرد؛ از این‌جهت که هیچ‌کس نمی‌دانست شرایط کی عادی می‌شود. ضمن اینکه گروه هزینه‌ای را پرداخت کرده بود و ممکن بود با شرایط پیش‌آمده هزینه‌های دیگری هم اضافه شود، چون راه برگشت ما بسته بود و باید به مسیرهای جایگزین فکر می‌کردیم تا به خانه برگردیم.»
اگر برای یکی از مسافران اتفاقی می‌افتاد، کل گروه تحت‌الشعاع قرار می‌گرفت و کنترل شرایط در آن شهر و کشور دور دشوارتر می‌شد: «با هر روشی که بلد بودم، تلاش کردم شرایط را کنترل کنم. به شوخی به مسافران می‌گفتم: «اصلاً اخبار را نبینید، هر کس خبرها را ببیند جریمه می‌شود!» البته خودم می‌دانستم که این موضوع عملی نیست؛ چون همه نگران بودیم و بی‌خبری در چنین شرایطی بدترین چیز است.» خبرها از تهران می‌رسید. از همسایگی خانه یکی از مسافران که مورد حمله قرار گرفته تا نام محله‌ای آشنا و خانواده و فرزندان و بستگانی که معلوم نبود چه وضعیتی دارند. اینترنت ایران قطع شد و این، نگرانی را دو چندان می‌کرد: «خبر می‌رسید که نقطه‌ای در تهران مورد حمله قرار گرفته، یکی از مسافران می‌گفت: «خانه‌ من آنجاست!» حالا باید او را آرام می‌کردیم. گاهی آنقدر فشار روحی زیاد می‌شد که می‌دیدم کسانی می‌رفتند عقب اتوبوس و گریه می‌کردند. این فقط یک یا دو روز نبود؛ وضعیت بحرانی ادامه داشت. یکی از مسافران خانه‌اش درست کنار محلی بود که مورد حمله قرار گرفته بود. آنقدر نگران بود که نمی‌شد آرامش کرد، درنهایت آشنایی را از تهران فرستاد تا وضعیت خانه‌اش را بررسی کند.»
گروه تصمیم می‌گیرد به ایران برگردد. اما چالش تازه شروع شده است، آسمان ایران بسته است: «نگرانی اصلی ما این بود که چطور باید به ایران برگردیم. امکان ارتباط با پشتیبانی تهران را نداشتیم و اینترنت ایران قطع بود. راهنما باید خودش برای ادامه تور و به پایان رساندنش تصمیم بگیرد. سعی کردم تور تا جایی که امکان داشت، ادامه پیدا کند و گشت‌های شهر را برگزار کنیم. اما حال‌وهوای گروه اصلاً شبیه تورهای قبلی نبود. همه نگران و مضطرب بودند. تا جایی که زمان اجازه می‌داد، وضعیت را رصد می‌کردم. با دیگر همکاران تبادل تجربه می‌کردیم؛ کسانی که در دبی بودند، درباره شرایط آنجا می‌گفتند، آنها که در ژاپن بودند می‌گفتند چه راه‌حلی پیدا کرده‌اند. اما نمی‌شد صرفاً براساس شنیده‌ها تصمیم گرفت؛ جزئیات را نمی‌دانستیم، از طرفی شرایط باثبات نبود. هر تصمیمی باید با در نظر گرفتن تعهدات ما در برابر تور انجام می‌شد و به‌شکلی اجرا می‌شد که گروه اذیت نشود و هزینه نامتعارفی به همسفران یا آژانس تحمیل نشود. درنهایت چند برنامه طراحی کردیم. با توجه به حجم زیاد مسافرانی که قصد بازگشت از طریق دبی داشتند، امارات دیگر اجازه ورود مسافران ایرانی را نمی‌داد. چون مقصد نهایی‌ که ایران بود، درگیر جنگ بود، اصلاً اجازه سوار شدن به هواپیما در فرودگاه مبدأ را هم نمی‌دادند. مثلاً اگر کسی بلیت پاریس-دبی-تهران داشت، اصلاً در پاریس سوارش نمی‌کردند. باید بلیت را تغییر می‌دادیم به پاریس-دبی یا پاریس-دبی-مقصد سومی غیر از تهران.» مسافران در فرودگاه دبی سرگردان بودند. بعضی حتی تا سه روز بلاتکلیف در دبی مانده بودند. رضا و گروهش اما قرار بود از پاریس به دبی و بعد به استانبول بروند و از مرز زمینی وارد ایران شوند: «برنامه‌های مربوط به استانبول را بررسی کردم. با استفاده از ارتباطاتی که داشتیم، برنامه‌ برگشت از استانبول به تهران را با کمترین هزینه و بیشترین هماهنگی طراحی کردم. البته سفرمان ۴۸ ساعت طولانی‌تر شد. مسیر جایگزین ما از استانبول به وان، مرز رازی، خوی و درنهایت تهران بود.»
رضا از تجربه عجیبش در این سفر می‌گوید و اینکه بیشتر از هر چیز، فشار روحی و روانی ناشی از مسئولیتی که به‌عهده داشت را تحمل کرد؛ از نگرانی‌ها و مسئولیتی که برای رساندن امن و سلامت مسافران به تهران داشت: «من باید به‌عنوان راهنما نگرانی‌ها و مسائل شخصی‌ام را کنار می‌گذاشتم و تور را مدیریت می‌کردم. این مسئولیتی بود که پذیرفته بودم و باید آن را به‌درستی به پایان می‌رساندم. زمانی که اتوبوس در ترمینال غرب تهران توقف کرد و مسافران یکی‌یکی با اسنپ به خانه‌هایشان رفتند و درست، وقتی آخرین مسافر سوار اسنپ شد، من تازه یک نفس راحت کشیدم. البته همان‌موقع پدافند در آسمان فعال بود و نگرانی دیگری در جریان بود، اما مسئولیت من در قبال تور به پایان رسیده بود و همه‌ مسافران بعد از چند روز بحرانی، سلامت به خانه رسیده بودند.» حالا دو هفته از آتش‌بس گذشته، هنوز هم کسی نمی‌داند عاقبت کار چه می‌شود، روایت‌ها اما ثبت خواهد شد و تجربه‌ها خواهد ماند؛ شاید برای نقل در روزهای صلح برای مسافرانی که باز پا در راه می‌گذارند. خاصیت روزگار همین است.

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *