روایتی از حفظ آثار موزهها در روزهای جنگ ایران و عراق
صیانت از «جان اشیاء» در موشکباران تهران
۷ تیر ۱۴۰۴، ۱۹:۳۲
موشکباران صدام به تهران رسیده بود. قرار شد همه آثار موجود در بخشهای موزه ایران باستان به گنجینه منتقل شوند. مکانی که زیر حیاط موزه و مرکز باستانشناسی از چند سال پیش برای تحویل و نگهداری آثاری که از کاوشهای باستانشناسی به دست میآمد، ساخته شده بود. آن موقع من دیگر در بخش تاریخی و لرستان موزه کار نمیکردم.
وقتی بالاخره در سال ۱۳۵۷، استخدام من در مرکز باستانشناسی با هزار مصیبت انجام شد، دو سال اول را در بخش تاریخی، مأمور به خدمت شدم. در نخستین روزها، ضمن نوشتن شناسنامه برای آثاری که در این بخش، نگهداری میشد در کمدهای بخش به شناسنامههای قدیمی با خط گذشتگانی که در این بخش کار کرده بودند، برخوردم که گویا میخواستند آنها را دور بریزند!! و با فیشهای جدید جایگزین کنند. با اصرار آنها را که در آن زمان «فیش اشیاء» میگفتیم، بهعنوان «پیشینه بخش» به فیشهای جدید نوشته شده، پیوست کردم. همچنین در تمام این دوسال، مشغول چک کردن آثار فرهنگی این بخش بودیم که آن موقع ما به آنها میگفتیم «اشیاء بخش». من و «زری کندری» در بخش اشیاء تاریخی بودیم و «هوشنگ خزاعی» و «حسن رضوی» اشیاء لرستان. رئیس بخش هم آقای «نصرتالله معتمدی» بود که آن زمان با رأی همه شده بود رئیس موزه و میخواست بخش را تحویل دهد. قرار شد خانم «زهرا کندری» بخش تاریخی و لرستان را تحویل بگیرد که به دلایلی نگرفت.
اما بهزودی مدیر باستانشناس موزه عوض شد و پس از آن موزه در اختیار چند مدیر موقت قرار گرفت. هر کدام به روش خود و بدون هیچ تخصص مربوطی آمده بودند تا ریاست کنند. مثلاً روش کار یکی از آنها که بسیار هم جوان بود این بود که برادرش را که بهعنوان معاون با خود آورده بود، میفرستاد به بخشها برای چک کردن ما. او هم از روش ایستادن در راهرو و سرک کشیدن از راه دور به درون اتاقها استفاده میکرد. بعد از چند مدیر موقت، آقای «جلیل گلشن» به ریاست موزه برگزیده شد و دوباره یک باستانشناس بر سر کار آمد.
مهندس ابوذری هم که معماری خوانده بود، از راه رسید و مدیر مرکز باستانشناسی شد و به زودی به ما که استخدام مرکز باستانشناسی بودیم ولی به میل خود، در بخشهای موزه کار میکردیم گفت: «انتخاب کنید یا موزه یا مرکز باستانشناسی.» سرنوشت کاری من با آمدن این مدیر جدید با سلیقه جدید، تغییر کرد. از آن زمان، دیگر در مرکز باستانشناسی به کارهای اداری و پژوهشی مشغول شدم و تصمیم گرفتم درباره آثار شیشهای باستانی پژوهش کنم و با اصرار به مهندس ابوذری قبولاندم که هر پژوهشگری باید خودش تصمیم بگیرد که در باره کدام آثار فرهنگی تخصص پیدا کند و نه مدیرش.
ارتباط عاطفی من با موزه ایرانباستان و بخش تاریخی و لرستان اما، هرگز قطع نشد. دوستان من و همه آن آثار، توی اتاقهای سرد و خالی مرکز باستانشناسی وجود نداشتند. هر وقت همکارهای بخش یا به قول خودمان «بچههای بخش» یادشان میرفت که فلان شی در کدام یک از کمدها است یاد من میافتادند و از من سراغش را میگرفتند. به من میگفتند کامپیوتر بخش! هر اثری روی هر طبقهای از هر کدام از کمدها بود، در مغز و حافظه من مثل یک عکس حک شده بود. اگر بعد از من کسی به یکی از اشیاء دست میزد و مثلاً آن را چپ و راست میکرد، من حتماً میفهمیدم. و اینطور شد که خیلی چیزها را فهمیدم!
پس چطور میتوانستم خودم را جدا از موزه تصور کنم. حتی وقتی نمایشگاهی برپا میشد، باز هم من با جان و دل به یاری بچههای همه بخشها میرفتم و با دست خالی و بدون بودجه، نمایشگاه برپا میکردیم و کاتالوگ مینوشتیم و زیراکس میکردیم. مثلاً «اشیاء توقیفی» مرز بازرگان، بدون ذکر نام افراد و به نام «اعضاء بخش» بله این بود نسل ما.
اشیاء جان دارند
وقتی موشکباران به تهران رسید و بچهها شروع کردند به بستهبندی اشیاء؛ من هم بیکار نمانده و به بقیه پیوستم. رفتم بخش پیش از تاریخ کمک دوستم «ماهرخ عنقایی» که تقریباً تنها مانده بود؛ چون دوتا از همکارها از ترس مرخصی گرفته بودند و به موزه نمیآمدند! دو سه روزه همه اشیاء را از درون کمدهای همه اتاقهای بخش، بستهبندی کردیم و گذاشتیم توی کارتنها که ببریم به گنجینه. کارتنها را شمرده و علامتگذاری کردیم. پلههای طبقه دوم را با احتیاط ولی به سرعت با کارتنها یکی یکی پایین میآمدیم و به حیاط میرسیدیم و از شیب گنجینه پائین میرفتیم و کارتنها را در اتاقی که برای اشیاء بخش پیش از تاریخ در نظر گرفته شده بود، میچیدیم. تعدادی را برده بودیم. داشتیم یکی دیگر از کارتنها را میبردیم. یک سر طنابی که کارتن را با آن بسته بودیم توی دست ماهرخ و سر دیگرش توی دست من بود. وسط راهرو طبقه دوم رسیدیم که صدای مهیب یک موشک ما را از حرکت باز داشت. صدای موشک دوم، روی دوپا نشستیم، خشک شده بودیم. بدون حرف به هم نگاه کردیم، پرسیدیم چکار کنیم؟ فرصت نشد، صدای چهار موشک دیگر و تمام. مدتی همانطور خشک شده مانده بودیم. چقدر طول کشیده بود یک قرن؟. نه شاید فقط شش ثانیه به اندازه بارش شش موشک. یواش یواش تکانی به پاها دادیم و بلند شدیم. طناب کارتن را همانطور محکم در دست داشتیم. به راه ادامه دادیم از پلهها پایین آمدیم و رسیدیم به حیاط. مهندس شیرازی و مهندس ابوذری با حال آشفته توی حیاط کنار باغچه بین موزه و مرکز ایستاده بودند، باغچهای که آقایان موسیوند و خنجری با دل و جان از آن و بقیه باغچهها پاسداری میکردند. آن دو داشتند به سمت موزه میآمدند. مهندس شیرازی وقتی که دید ما کارتن به دست داریم به سمت گنجینه میرویم گفت چکار میکنید؟. دست از «اشیاء» بردارید و بروید پناهگاه. نتوانستم جلوی خود را بگیرم و با تمام احترامی که برای مهندس شیرازی قایل بودم گفتم: «اشیاء چه گناهی کردهاند؟» به دنبال این حرف مهندس ابوذری گفت: «صیانت جان واجب است.» باز هم نتوانستم جلوی خود را بگیرم، گفتم: «شما بروید پناهگاه برای صیانت جان.» و آنها به طرف زیرزمین موزه که حالا نقش پناهگاه را بازی میکرد، رفتند. همانجا که سالها چایخانه «عباس آقا کجیان» برقرار بود؛ با آن استکانهای کمر باریک پُر از چای پُررنگ، که برای کارمندان هم از همان چای به اتاقها میآورد و من که اصلاً نمیتوانستم چای پُررنگ بخورم تا روی برمیگرداند گلدان را با آن سیراب میکردم. ما به راه خود ادامه دادیم. توی دلم میگفتم مگر این اشیاء جان ندارند و صیانت جان آنها واجب نیست. مگر جان من از جان آنها جانتر است. من که هر شب خواب این اشیاء را میبینم، چگونه بگذارم جانشان به خطر بیفتد. مگر جانِ «ونوس تپه سراب» ، «ساغرهای سفالی شوش» ، «قوریهای سیلک» ، «جام شیشه موزائیک» و «جام زرین زندگی مارلیک» ، «کوزههای سفالی چغازنبیل» و… از جان من کمتر اهمیت دارد؟. یعنی بگذارم روح سازندگان آنها آزار ببیند. کسانی که شاید زمانی که باستانشناسها، آنها از میان ویرانهها و گورها بیرون میآوردند، نفرین خود را نثار آنها کرده بودند، حالا یکبار دیگر نفرینشان بر ما نثار شود که چرا از جان دستآفریدههایشان صیانت نکردیم؟
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
آن روز گذشت. فردا رفتم به بخش تاریخی و لرستان با همان هدف کمک کردن به جمعآوری اشیاء این بخش. وقتی وارد اتاقی که دو سال در آن با اشیاء دوره هخامنشی، اشکانی و ساسانی زندگی کرده بودم، شدم، «ناصر چگینی» را دیدم که مثل همیشه آرام آرام و به تنهایی، دانه دانه داشت اشیاء را بستهبندی میکرد. کمک مرا رد کرد همانطور که انتظارش را داشتم. او هرگز آرامشش را با کسی قسمت نمیکرد!. پس نتوانستم نقشی در صیانت جان «مفرغهای لرستان» ، «آجرهای منقوش بوکان» ، «سردیس لاجوردی شاهزاده پارسی تخت جمشید» ، «جام زرین خشایارشاه» ، «تکوک سیمین اسطلخ جان» ، «سردیس شهبانو موزا» ، «موزائیکهای بیشاپور» و… که بارها در دستانم آرمیده بودند، داشته باشم. حسرتش به دلم ماند.
موزه تعطیل شد. زمان گذشت و جنگ تمام شد. قرار شد دوباره اشیاء به بخشهای موزه برگردند. یک روز ماهرخ به من تلفن کرد و گفت: «یکی از کارتنها توی گنجینه نیست. هزار بار شمردم یکی از آنها کم است. تو چیزی یادت نمیآید؟» گفتم: «راستش نه. ما که همه را شمردیم و بردیم پایین.» هر چقدر فکر کردم به نتیجه نرسیدم. مدتی بعد دوباره ماهرخ زنگ زد و گفت: «پیدا شد. داشتم از ترس میمُردم. مونده بود پشت در آن اتاق بخش که درش را بسته بودیم و دیگر رفت و آمد نداشتیم. آن چند روز زیر موشکباران آنقدر با عجله کار کرده بودیم که این یکی جا مانده بود.» خوشحال شدم که هیچ موشکی به ساختمان موزه نخورد و از جان اشیاء این کارتن هم صیانت شد.
از آن زمان بیش از سی سال گذشته است. بسیاری ماجراها از این گونه اتفاق افتاد و فراموش شد. شاید فقط عکسی از زمان موشکباران پیرامون موزه و صیانت جان اشیاء باقی مانده باشد که آقای میرعابدین کابلی و محمدرضا ریاضی و آقا رفیعاللهخان رمضانی را در حال حمل چند ظرف از بخش اسلامی به گنجینه نشان میدهد، که من برای اولین و آخرین بار همین چندسال پیش آن را دیدم که گویا «مهناز گرجی» -آن دوستم از آغاز استخدامش تا کنون- از نسل پس از من، در زمانی که بر مسند مدیریت موزه نشست، یافته بود و بر دیوار راهروی طبقه اول بخش اداری موزه، آویخته بود. آقای کابلی که همیشه یار غار همه باستانشناسها و معاون مرکز باستانشناسی و… بود، ریاضی که رئیس کتابخانه موزه بود و در طول سی سال خدمت او در این سمت، نگذاشت هیچ تجددطلبی چیره شود در کتابخانهای که بنایش را «آندره گدار» در کنار تالار موزه ایران باستان طراحی کرده بود و «سلما مقدم» اولین موسس آن بود و بخشی از هویت موزه ایران باستان بود، و من که خوره کتاب بودم! بیشترین سود را از ریاست ریاضی بر این کتابخانه بردم و به همه کتابهای باستانشناسی این کتابخانه دسترسی پیدا کردم و بیشتر آنها را خوردم!. و اما، آقا «رفیعاللهخان» که مستخدم مخصوص دکتر باقرزاده بود و بعد مستخدم مخصوص مدیران بعدی. نمیدانم این عکس را آقای صافی گرفته بود یا نه؟ راستش را بگویم من تنها کسی را که در این عکس نشناختم، همسرم ریاضی بود!. انگار گذر زمان بدجوری اثر کرده بود و یادم رفته بود که آن روزها هر دو جوان بودیم و ریاضی این شکلی نبود.
نسل ما و موزه با هم بزرگ شدیم و حتی پیر شدیم. از نسل پیش بسیاری رفتند. از نسل ما هم همینطور. نسل فعلی هم با موزه بزرگ میشود و میرود. موزه میماند و خودش با این تفاوت که میرویم و موزه در تنهایی خودش نه تنها نمیرود، بلکه روز به روز، اعتبار بیشتری پیدا میکند و نسلهای آتی را فرا میخواند تا در سایهاش بزرگ شوند و پیر شوند و بروند.
شاید این دلنوشته را فقط هم نسلهای من در موزه و مرکز درک کنند. شاید نسل جدید در موزه از این گونه ماجراها و این دلنوشته چیزی حس نکند همانطور که نسل ما هم شاید، از ساخت و راهاندازی موزه در هشتاد سال پیش فقط خوانده و شنیده اما، حس نکرده بودیم. با این وجود نسل من هم، اگر نه هشتاد سال پیش و در نخستین گشایش موزه، بلکه در بازگشایی آن پس از تعطیل چندساله نقش داشتیم. من هم طبق معمول آماده کمک برای این بازگشایی. دوباره ویترینها چیده شد با کمترین امکانات. یادم میآید که چه فقیرانه اتیکت اشیاء را نوشتیم. حتی به اندازه کافی پایه که ما به روال موزهداران نسل پیش به آنها «سُکل» میگفتیم، برای گذاشتن زیر اشیاء وجود نداشت. اما به هر روی، موزه بازگشایی شد، هرچند نیمهجان.
حافظ میگوید: «هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق/ ثبت است بر جریده عالـم دوام ما / مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است / زان رو سپرده اند به مستی زمام ما» بله این بود نسل ما اما ثبت نیست بر جریده موزه ایران باستان نشان ما!.
برچسب ها:
باستانشناسی، تخت جمشید، جنگ، موزه، موزه ایران، میراث فرهنگی
نظر کاربران
نظری برای این پست ثبت نشده است.
مطالب مرتبط
وزیر میراثفرهنگی، گردشگری و صنایعدستی:
تعیین تکلیف حقوقی بناهای تاریخی، از اولویتهای وزارت میراثفرهنگی
گامی در راستای حفاظت از میراثفرهنگی؛
اخذ سند مالکیت تکبرگی برای برج تاریخی چهل دختران سمنان
افتتاح بزرگترین باغ موزه گیاهان دارویی کشور در البرز
۲۷ اثر میراثفرهنگی ناملموس ایران در فهرست آثار جهانی ثبت است
کودکان و جنگ
تجربه زیسته کودکان، بازنمایی رسانهای و مراقبتهای ضروری در روزهای جنگ
کودکـــــــــــان خط مقدم نیستند
«عیسی امیدوار»، بازمانده تیم دونفره «برادران امیدوار» در سفر به دور دنیا در بیمارستان بستری شد
همه متفاوت؛ همه خویشاونـــد
پسماندهایی که هنـــــوز میجنگند
کارشناسان نسبت به پیامد تخریبی و آلودگی پایدار پسماندهای جنگی در منابع آبوخاک هشدار دادند
شبیخون نخالههای جنگی
«پیام ما» تأثیر جنگ بر شرایط کارگران خوزستان را بررسی میکند
کارگران خوزستان قربانیان سیاهی جنگ
وب گردی
- درخواست ایجاد مسیر دوچرخهسواری ۱۰۰ کیلومتری در قم
- چند روز بعد از سمپاشی ساس از بین میرود؟ (راهنمای کامل سمپاشی ساس + قوی ترین سم ساس)
- باغ پرندگان تهران کجاست؟ معرفی، ساعت کاری و آدرس
- مقایسه قیمت ورق شیروانی، سیاه، استیل و گالوانیزه در یک نگاه
- درخواست برقراری دورکاری و تعطیلی پنجشنبه برای کادر غیرعملیاتی (پشتیبانی) درمان سازمان تأمین اجتماعی
- طریقه ی ساخت دستگاه واکس زن برقی
- خرید لوازم یدکی لودر فابریک
- حضور فعال شرکت کرچنر سولار گروپ ایرانیان در نمایشگاه بینالمللی انرژیهای تجدیدپذیر
- جدیدترین تغییرات قیمت ارزهای دیجیتال و تحلیل رفتار بازار جهانی
- موارد استفاده و کاربردهای فلز پلاتین بیشتر
بیشترین نظر کاربران
گنجیابی در سایه جنگ
پربازدیدها
1
رقص سوگوارانه؛ کنشی مقاومتی
2
رقص عزا
3
مبارزه با جستوجوی گنج
4
هوای آلوده با موتورهای منسوخشده و آلاینده خودروهای داخلی
5
گنجِ گمشده زیر چرخ لودرها




دیدگاهتان را بنویسید