اندوه محترم بندر
۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۴، ۲۰:۰۵
آنها غم را میرقصند. آنها رقص را به اندوه آغشته میکنند. در سوگ عظیمشان در ریتمی دایرهوار و باشکوه، چنان بر سینه میکوبند که آوایش نزدیک است به همان آوایی که هنگام دستافشانی شنیده میشود. غم و شادی لولیده درهم. کمی از شادی عروسی را در عزا تجربه کردن و کمی از اندوه را در بزم شادی آوردن. دارم از روزگار غریب بندرنشینها حرف میزنم که حالا بعد از آن انفجارهای مهیب و آنهمه غم که بر سر اسکلهنشینان نشسته، شاید این حرفها کمی سانتیمانتال بهنظر برسد. با اینهمه حالا که همه دارند از بندر خونین از بندر مظلوم حرف میزنند یا استوریها را با خون بندریها آغشته کردهاند، بگذارید کمی از اندوه بگوییم؛ اندوه به سبک بندریها. بگذارید کمی از غم دستهجمعی تهنشینشده در کنج گلوهایمان را با هم مزه کنیم. از غصهها حرف زدن ربطی به سانتیمانتالیسم ندارد، به دل داغدار مربوط است. ربطی که تاریخ آن به ایام پارینهسنگی هم میرسد.
بندری بودن یک نسبت توصیفی نیست. یک حالت است. بندری بودن حالا دیگر یک سبک و نگاه به زیستن و زندگی است. جهان را همانگونه که هست، پذیرفتن. رها زیستن. غصه جهان را قصه کردن. مردمان بندر درحالیکه مالامال از شادی هستند، این عیش را در لفافهای از اندوه ارائه میکنند. چند بار وسط تماشای پایکوبی بندریها دلتان خواسته که کمی هم زار بزنید؟
اندوه روی دیگر شادی نیست برای مردمان جنوب. طرب و غم مردم بندر بههم آمیخته است. آنچه مینوازند در پایکوبی و طرب مرزبهمرز و لببهلب اندوه دارد. آنچنان که میشود به نوای رقصشان گریست و به دمام و سنج عزایشان رقص خون کرد.
جغرافیا طبعساز است و منشپرور. جبر طبیعت است که خوب و بهقاعده آدمیان را همساز خودش میکند. در جنوب دریا پهلو میزند به کویر. هرم گرما زیستن در خانههای بینرده و حیاطهای پتوپهن را ممکن میکند. این شفاف زندگی کردن و باهمبودگی خود فرهنگی واضح میسازد. انسانهایی که در جمع معنی بهتری میدهند. بیپروایی در بروز غم و شادی از همین جبر تحمیلی میآید. این است که بندریها دریا را زندگی میکنند و به سازش میرقصند و میگریند. هرچه باشد، بندر سرزمین آفتاب جنگ و بارشهای تند و ناگهانی است.
حالا که غم بندر را بغل کرده، گویا عدهای معترضند که وقت سوگواری نیست. بیایید خشمگین باشیم و خشم را سلاح کنیم و غم را وسیله اعتراض.
اینهم خودش سخنی است. البته که خشم و کین و اندوه و لذت و شادی و افسوس از یکجا میآیند؛ از قلب آدمها. سرمنشأ و ذات همگی این احساسات یکی است.
غم از نوع دستهجمعیاش وقتی اوج میگیرد و پهن میشود، وجهی پیدا میکند که به آن میگویند وجه پیشبینیکنندگی. اینها را آقای فروید میگوید. بحران در جامعه وقتی تکرار میشود، صورت و امکان پیشبینیشوندگی دارد و پارامترهایی آنها را قابلسنجش میکنند و از وجه اتفاق و حادثه بودن آن کاسته میشود. آنچه اندوه دستهجمعی را به خشم تبدیل میکند، همین پیشبینیشوندگی آن است که جمع را وادار میکند به انتظار؛ انتظار حوادث تلخ و گزنده با گستردگی زیاد.
میگویند غم همهچیز دارد؛ خون دل دارد، رنج دارد، درد دارد، عذابوجدان دارد. با اینهمه، غم آگاهی هم دارد. غم همان آگاهی انسان است به فقدانهای بزرگ، به نبودن همیشگی. غم اما چیز پیچیدهای است. وقتی دستهجمعی تجربه میشود، یأس و ناامیدی آن تصاعدی اوج میگیرد و به همان نسبت فوارهوار تهنشین میشود و از آن جز تلخی ته کام مردمانش دستآوردی نخواهد داشت. مگر اینکه کسانی پیدا شوند که بخواهند رنج را پیشبینی کنند و جلوی تکرار شدنش را بگیرند.
در رخدادهای اینچنین وقتی ناگهان در یک روز آفتابی معمولی انفجار مهیبی رخ میدهد، عزایی پدیدار میشود که دومینووار قلب افکار عمومی را گرفتار میکند. این گرفتار شدن دست خود آدمها نیست، خاصیت محترم نوع انسانی است. آنها نه تصادف کردهاند، نه در معرض خطر نشسته بودند. آنها داشتند زندگی عادی خودشان را ادامه میدادند. آدمهای معمولی که آمده بودند سر کارشان تا بعدازظهر به خانه برگردند و هرگز بازنمیگردند. کارگرانی که چشمانتظار دارند و یک عمر را به زحمت و رنج گذراندهاند تا در بازنشستگی کمی خستگی در کنند و یا حتی کارمندان گمرکی که قرار بود عصر بچهها را لب آب ببرند. این است که اندوه دستهجمعی متولی ندارد. اما و چرا و چگونه ندارد. پروتکلی برای رعایت کردن ندارد.
غم است دیگر؛ با همه نشانهها و آدرسهایش میآید مینشیند روی قلب آدمها و آنها را میخراشد. البته غم یک پیامد دیگری هم دارد که به آدمی گوشزد میکند که اگر امروز نوبت آنها بود، فردا هم ممکن است نوبت ما باشد که مرگ ناگهان بر سرمان آوار شود و هیچکس دقیق و درست نگوید علت ماجرا چیست. علتیابی از اندوه و غم میکاهد. لااقل داغدیدهها بدانند چرا کسوکارشان در میان آتش ذوب شدهاند.
درنهایت اینکه نمیشود برای سوگ آدمها برنامه نوشت و اطلاعیه داد و کارزار راه انداخت. نمیشود گفت طبق کدام بخشنامه گریه کنید و دل بسوزانید. همچنان که نمیشود رنجشان را بیجواب گذاشت. عزای آدمی سؤالخیز است. باید به سؤالات این اندوه بزرگ پاسخ داد. این بیپاسخی روزی روزگاری مسائلی پیش میآورد که راهحل ندارد و البته که نداشتن راهحل بحران تولید میکند.
برچسب ها:
نظر کاربران
نظری برای این پست ثبت نشده است.
مطالب مرتبط
پارک پردیســـــــــان را دریابیم
میزبانی ایرانی از کاروانسرا تا بومگردی
پرفروشهای نمایشگاه کتاب تهران چه تصویری از جامعه ایران به دست میدهند؟
فهرست پرفروشها سند اجتماعی میشود
کلکِ خیـــــــالانگیز
تیــــم مــا
یادمان باشد که این خاک خشک است
مسکن و طبقه متوسط فقیرشده
گاهی بحران تمام میشود، اما سیستم هشدار مغز هنوز خاموش نشده است
ذهن در وضعیت آمادهباش
کوهنوردان راه آزادی
نگاهی به فیلم «اگر پا داشتم لگد میزدم»
فروپاشــــــی بیصدا
وب گردی
- بهترین پنل پیامکی ایران [4 تا از بهترین سامانه پیامکی ایران]
- آشنایی با خدمات متنوع اسنپفود در رشت
- بهترین مدل شومیز برای افراد چاق؛ 10 مدل ترند 1405
- جنس سیم چه تأثیری در کیفیت برق رسانی دارد؟
- مسابقه ملی ایدهپردازی «ایدانو» به آنتن شبکه دو رسید
- «سهم ما از قدردانی»؛ حمایت ویژه هتلهای دُنسه از قهرمانان امداد
- درخواست ایجاد مسیر دوچرخهسواری ۱۰۰ کیلومتری در قم
- چند روز بعد از سمپاشی ساس از بین میرود؟ (راهنمای کامل سمپاشی ساس + قوی ترین سم ساس)
- باغ پرندگان تهران کجاست؟ معرفی، ساعت کاری و آدرس
- مقایسه قیمت ورق شیروانی، سیاه، استیل و گالوانیزه در یک نگاه بیشتر
بیشترین نظر کاربران
شهــرکُــشــــــی |پیام ما
پربازدیدها
1
رقص سوگوارانه؛ کنشی مقاومتی
2
رقص عزا
3
مبارزه با جستوجوی گنج
4
هوای آلوده با موتورهای منسوخشده و آلاینده خودروهای داخلی
5
گنجِ گمشده زیر چرخ لودرها




دیدگاهتان را بنویسید