توی تاریکی، همه شبیه به همیم!





توی تاریکی، همه شبیه به همیم!

۱۶ دی ۱۴۰۳، ۱۳:۴۸

«وکیلی که عاشق موکل خود شد»؛ داستان با روایت «مهام بهاوند» شروع می‌شود. وکیل جوانی که در آخرین پرونده‌اش شکست می‌خورد و موکل خود را از دست می‌دهد. او در این پرونده، به موکلی دلبسته می‌­شود که در برابر تجاوز، دست به قتل زده است و درنهایت نیز از چوبه دار نجات پیدا نمی­‌کند. بااین‌حال، مهام بهاوند با وجود سرزنش‌­ها و کابوس‌­هایش، پرونده‌ جدیدی را در دست گرفته است تا شاید بتواند با کنار گذاشتن خاطرات هولناک و تاریک کودکی‌اش، به مسیر جدیدی قدم بگذارد.
وکیل جوانی که کودکی‌­اش را در نبود مادری پشت سر گذاشته، که به‌واسطه تولد او مرده است. او در کودکی شاهد مراسم اعدام بوده و بعدِ آن در یک بازیِ کودکانه و نمادین از اعدام، دوست خود را نیز از دست می‌­دهد. تجسم پاهای آویزان و معلق یک اعدامی، و ذهن پریشان‌­حالی که مسبب این است، خود را نماد یک انسان بازنده در داستان بداند که به‌اجبار پرونده‌ جدیدی را شروع کرده است. پرونده در شهر کرج شکل گرفته و دختری به‌نام «گوهر» که به‌اجبار پدر، سر سفره عقد نشسته است، همانجا با درگیری و کتک‌کاری پدر، او را به قتل می‌رساند. فیلم پدرکشی، دست‌به‌دست می‌شود و برادرش با اعتراف گوهر، تقاضای قصاص خواهرش را دارد. اما بعد مشخص می‌شود عروسی که پای سفره عقد نشسته بود، نه گوهر که برادر ناتنی او بوده که تغییر جنسیت داده و همیشه در خانه به‌دلیل پذیرفته نشدن از سوی پدر، زندانی است. درواقع، نفرت گوهر و برادر ناتنی‌اش، مسبب این قتل شده است. از طرفی نامزد گوهر نیز در پی نجات اوست و در این میان اتفاقات و رازهایی وجود دارد که مخاطب را از حل رمز و راز پرونده قتل دور می‌کند. داستان می‌خواهد نشان دهد آیا مهام بهاوند می‌تواند جان این موکل خود را از اعدام نجات دهد؟
نویسنده از بازگو کردن این روایت، می‌خواهد به بحران­‌ها و آسیب‌های اجتماعی اشاره کند که معلول آسیب‌هایی از دوران کودکی است. داستان کتاب از موضوعات مربوط به زنان است؛ از توجه به اتفاقات کوچک زندگی تا دریافت معنای خوشبختی. اینکه برای هر شخص در دوره‌های مختلف زندگی، خوشبختی معنای متفاوتی دارد که این معنا نه از یک بلوغ فکری که از نیازهای افراد در هر دوره برخاسته است. جهان مخلوق نویسنده، جهانی پر از جرم و خشونت است که نشان می‌­دهد افراد در سمتِ تاریک زندگی خود، چطور شبیه به‌هم رفتار می‌­کنند.
«دفعه آخر می‌گفت وقتی ابتدایی بوده، خوشبختی براش یه باربی بوده، وقتی راهنمایی بوده، اینکه بتونه آرایش کنه، نه اینکه مجبور باشه صبر کنه تا دیپلمش رو بگیره. وقتی می‌رفته دبیرستان، یه ماشین پراید و آپارتمانی با کف سرامیک، شومینه و آشپزخونه‌ اپن که بتونه تولد بگیره و دوست‌هاش رو دعوت کنه و وقتی ازش می‌پرسن تابستون کجا رفتی بگه کیش و قشم. وقتی هم رفت سرِکار، شد ازدواج و وقتی خونه زندگی طاها رو دید، شد ازدواج با طاها. بعدش هم پرسید که تعریف خوشبختی از نظر من چیه.»
«رد گردن­بند بر گردن دوشیزگان» داستانی در ژانر معمایی-جنایی است که در ۲۱ بخش روایت می‌شود. عنوان هر بخش، با هوشیاری تمام برای تلنگر مخاطب انتخاب می‌شود؛ مانند استفاده از نام مکان‌ها. داستان از ازدواج اجباری، ترنس‌‌ها، مافیای اقتصادی، پولشویی، باج‌خواهی و دروغ می‌گوید. از آشفته‌بازار و هزارتویی که شخصیت‌­های تازه به دوران رسیده داستان، در ماجرا به‌وجود آورده‌­اند. نویسنده با شرح دقیق جزئیات و توصیف موقعیت‌ها و اشخاص، از عنصر رمز و ‌راز و تعلیق به‌خوبی استفاده و پیش‌بینی داستان برای مخاطب را با پیچیدگی همراه کرده است. همچنین، توجه به زیبایی­‌شناسی شهر و ساختمان‌­ها از توصیفات خوب «علیرضا شهبازین»، نویسنده کتاب، است که در رشته معماری تحصیل کرده. داستان او با وجود کلیشه‌­ای بودن موضوع و پیرنگی متوسط از مسیرهای متفاوتی گذشته که داستان را از یکنواختی درآورده است.
عنوان داستان، با وام از آیه‌ «مرگ در تقدیر آدمی، همچون رد گردن‌بند است بر گردن دوشیزگان» انتخاب شده که در انتهای داستان اشاره کوتاهی نیز به آن شده است. داستان هم­چنین از بازی آنلاین مجازی «سکندلایف» می‌گوید؛ از «زندگی دوم» و این جمله تبلیغاتی که «تنها حد دنیای تو، رؤیای توست». بزرگترین دنیای سه‌بعدی مجازی که افراد می‌توانند با یک بدن مجازی وارد آن شوند و زندگی دلخواه خود را در آن بسازند، دنیایی که همه غیرممکن‌ها به ممکن می‌­پیوندد؛ بازی زندگی! داستان از علاقه افراد به حضور در دنیای بدون ارتباط می‌گوید. از زندگی در دنیایی که محدودیت و رنجی ندارد و ارتباطی که دیگر حقیقی نیست. دنیایی که بتوان با هویتی ناشناس و قابل‌تغییر به آن وارد شد. این تغییر و عدم پذیرش که محصول جامعه مدرن امروزه است، از درماندگی انسان امروزه می‌گوید؛ از مسیری که جهان، هرچند ناگزیرانه، به آن ورود کرده است، انسان­ها را به فرار از خود سوق داده است.
«دو نفر رو هم تو برنامه‌ای دیدم که از طریق همین بازی‌ها با هم آشنا شده بودن و توی دنیای مجازی عاشق هم بودن. بعد باهم قرار گذاشتن ولی توی دنیای واقعی دو هفته بیشتر نتونستن همدیگه رو تحمل کنن.»

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *