پیام ما؛ رسانه توسعه پایدار ایران | کرمان بر پشت اسب

کرمان بر پشت اسب





۱۵ دی ۱۳۹۵، ۱۹:۴۴

کرمان بر پشت اسب
بخش 29
سفرنامه«سراسر ایران بر پشت اسب» نوشته الا سایکس خواهر «سرپرسی سایکس» است. ترجمه این سفرنامه محمد علی مختاری اردکانی است، الا به همراه برادرش به جهانگردی پرداخت و اوقات زیادی را در ایران گذراند. یکی از مقاصد این سفر کرمان بود و صفحات قابل ملاحظه ای از این سفرنامه به کرمان گزیده ای از اختصاص یافته است. صفحه کرمون خلاصه این بخش را با عنوان «کرمان بر پشت اسب» به صورت دنباله دار به شما علاقه مندان تقدیم می کند؛
در خلال ماه مه[خرداد و تیر[ شپش های زنگاری و سیاه و هزاران مورچه خوار عجیب روی خاک شنی بودند. مورچه خوارها سوراخ هایی می کندند و در ته آن به کمین می نشستند تا مورچه هایی که داخل گودال و درون دهان آن ها می شدند، ببلعند. ملخ های زرد براق، پروازهای سریع کوتاهی می کردند. اما دیرتر از آن از تخم خارج شده بودند که به محصول آسیب برسانند. این ملخ ها تعقیب فرحبخش چندی برای ما بر پشت اسب فراهم می آوردند. من و خدمه سعی می کردیم موجودات چرخان را بگیریم. بزرگترین کشف من یک رطیل بزرگ بود. مشغول شکار سوسک در بیابان بودیم که شیئی بزرگ زرد و قرمزی ظاهر شد. لحظه ای خیال کردم قورباغه است؛ اما با نگاهی به پاهای پشمالو، چشمان درشت و دهان نوک مانند آن از اشتباه درآمدم و با ترس و لرزی قابل ملاحظه، شروع به کار آن کردم. نصرالله خان به من کمک کرد تا این عنکبوت که بلند بلند هیس هیس می کرد به تور بیاندازم. این خطرناکترین و پرجنب و جوش ترین حشره ای بود که تاکنون بدان برخورده بودم. آن را وارد بطری کردم و درش را با چوب پنبه بستم. زنبور گاوی های بسیار بزرگ با بدن بند بند دارچینی رنگ و زرد در بهار فراوان بودند. اما به نظر می رسید حشرات خوشخویی باشند. زنبورهایی از هر نوع و نژاد وجود داشت. زیباترین شان زنبوری لیمویی رنگ بود. آن ها در ساختن لانه های گلی در سراسر خانه و ایوان خستگی نمی شناختند و تماشای کار این بنایان مینیاتوری خیلی جالب بود. اگر یک دهم پرندگان و حیواناتی که برای فورش نزد ما می آوردند خریده بودیم، می توانستیم یک باغ وحش حسابی از حیوانات پرنده دست آموز درست کنیم. خیلی وسوسه شدم که نازترین بچه غزال را بخرم؛ اما منصرف شدم. چون متأسفانه مبتلا به جرب شده بود. برابر مقاومت علیه خرید صحرانشین دیگری به شکل جوجه تیغی بزرگی که دو نفر با یک طناب آوردند که سیخ، (تیغ)هایش با حرکات نازیبایی به صدا در می آورد. پرستوهای کوچولویی که در حیاط ما از لانه هایشان افتاده بودند را به لانه برمی گرداندم. پسته خوارهای کوچولوی زیبا و یک جغد چشم نارنجی بسیار کوچک که بیش از همه مرا جلب می کرد. اما مجبور شدم آن را رد کنم. چون نصرالله خان به من گفت اهل خانه می ترسند زیرا آن را نحس می دانند. آن سال بهار، پرستوها کاملاً ما را احاطه کرده بودند. نمی توانستم آن ها را از اتاق نشیمن بیرون کنم که روی تیرهای سقف می نشستند و بسیار زیبا در تمام طول روز چرخ می زدند و در اتاق نهارخوری و دفتر ما لانه می گذاشتند، در حالی که دو سه تا از آن ها اصرار داشتند که شب را با من بگذارنند. ایرانیان معتقدند که آن ها خوش یمن هستند و برای آن ها جایگاه لانه سازی درست می کنند و آن ها را به خانه خود دعوت می کنند. دم جنبانک، یا به قول ایرانیان گنجشک سقا دور حوض عشوه گری می کرد و در عین تقلای زیاد کاری نمی کرد. در حالی که آواز گاه گاهی فاخته ما را به مزارع و چیرهای سبز انگلیس قدیم می برد و در دشت وسیع بیرونی کرمانی به سلیم یا کاکو یوسف(برادر یوسف) برخوردیم که از روی آواز وحشیانه اش بدان نام می خوانند.

به اشتراک بگذارید:

برچسب ها:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *