تأثیر چالش‌های اقتصادی و رکود گردشگری بر ماهیت بومگردی‌ها

مهاجرتی که دیگر معکوس نیست

بومگردی‌ها قرار بود راهی باشند برای بازگشت به ریشه‌ها و مهاجرت معکوس به روستاها و شهرهای کوچک اما رکود شدید گردشگری و مشکلات اقتصادی حالا این راه را به بن‌بست رسانده است





مهاجرتی که دیگر معکوس نیست

۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۴، ۲۳:۱۱

اواخر دهه ۸۰ بود، آن روزها که گردشگری هنوز نفس می‌کشید و امیدها هنوز زنده بود برای آمدن مهمان‌هایی از آن‌سوی مرزها. همان روزها بود که اولین خانه‌های بومگردی، شدند میزبان مهمانان ماجراجویی که به‌دنبال تجربه‌های ناب و تازه بودند و هدفشان از سفر شناخت بیشتر فرهنگ‌ها بود و دمخور شدن با آدم‌ها و دنیاهای جدید. هر روز به تعداد مهمانان و بومگردی‌ها اضافه می‌شد. بومگردی‌ها خانه‌های باصفا و کوچکی بودند با میزبانانی که گردشگری را می‌شناختند و با ذائقه مسافران تا حدودی آشنا بودند. رونق گرفتن این خانه‌ها بهانه‌ای شد تا جوانان بیشتری برگردند و خانه‌های اجدادی را احیا کنند. کاهگل دیوارها را نو کنند و روایت خانه را برای مسافران بازگو کنند. در نقاط مختلف کشور، قصه آدم‌هایی که ماجرایشان پایان مشابهی داشت دهان‌به‌دهان نقل شد؛ پایانی با نام «خانه بومگردی».

آنها که در دهه ۹۰ پا به سفر بودند، خوب می‌دانند که خانه‌های بومگردی چه روندی را طی کردند و حالا کجا ایستاده‌اند. بومگردی‌ها راویان قصه‌های کمترشنیده‌شده بودند. قصه‌هایی که خالق تجربه‌های تازه بودند. حالا هم همان نقش را دارند، همان حال را، اما با تفاوت‌هایی. بومگردی‌ها حالا به اعداد تبدیل شده‌اند؛ به آمارهایی که مدیران با آنها رزومه‌هایشان را پربار کنند، استان‌ها با هم رقابت کنند و رشدی تصاعدی را جانشین آن رشد آرام و ارگانیکی کنند که روزگاری بخشی از ماهیت بومگردی‌ها بود. حالا برای برخی مدیران، گردشگری خلاصه شده در تعداد بومگردی‌های حوزه مدیریتشان. حالا آن خانه‌های باصفا و قصه‌های شنیدنی و تجربه‌های ناب، در حال تبدیل‌شدن به کمیتی هستند برای رقابت. با این‌همه، قصه بسیاری از بومگردی‌ها همچنان شنیدنی است. قصه شکل‌گیری‌شان، توسعه و رشدشان، تأثیرشان بر جامعه محلی و مسافران و دیوارهای پربار «خاطره» که پر از نشانه‌هایی هستند که جهانی را یکجا در صلح کنار هم جمع کرده‌اند. بومگردی‌ها هنوز حرف‌های بسیاری دارند برای گفتن.
در میان قصه‌های این خانه‌های باصفا، روایت جوانانی را می‌شود شنید که از شهرهای بزرگ به روستاها برگشتند تا در اقامتگاه‌های بومگردی میزبان گردشگران داخلی و خارجی شوند و مروج فرهنگی باشند که با آن قد کشیده‌اند. هنوز هم هستند کسانی که در گذر روزگار نامراد همچنان ایستاده‌اند پای تصمیمشان و چراغ بومگردی را روشن نگه داشته‌اند. از «گیله‌بوم» و «تیشک» تا «نورخونه» و «تیزوک» اما گردشگری ایران آنقدر شرایط مطلوبی ندارد که کسانی بخواهند وارد این حلقه شوند و این راه را ادامه دهند و از کشورها و یا شهرهای دیگر به دیار اجدادی برگردند و چراغ خانه‌ای فراموش‌شده را روشن کنند. حالا بسیاری از جوانان به‌دنبال کمی ثبات و آرامش یک زندگی معمولی، رنج غربت را به جان می‌خرند و مفهوم «مهاجرت معکوس» جایی، در میان تاریخ همین چندسال اخیر ما، گم شده است.

روایت تیزوک و پیش‌بینی‌ بی‌بی رباب
یکی از شنیدنی‌ترین قصه‌ها در میان بومگردی‌های ماندگار ایران، قصه قلعه‌ای است حوالی ابرکوه در یزد، قصه‌ای که «علی امیدپناه» نقل می‌کند. قلعه «تیزوک» حالا دیگر برندی شده برای خودش و خیلی‌ها خانه بی‌بی رباب را در میان قلعه بلدند. قلعه نیمه‌متروکه بود که بی‌بی رباب به علی گفت: «من رضا دارم این خونه رو بدم به علی، چون ازم پرستاری کرده و ازش راضی‌ام.» خانه ماند برای علی که آن شب به مادربزرگش گفته بود: «حالا می‌خوای ببخشی خونه خشت‌وگلی می‌بخشی؟! کی میاد تو این خونه؟!» بی‌بی رباب اما خبر داشت انگار از روزهای نیامده، که گفت: «صبر کن، از شیراز و تهران و اصفهان و از خارج یک زمانی میان تو این خونه» و آمدند. مهمانان خانه علی تا قبل از کرونا و تمام اتفاقات آن سال و بعد از آن، زیاد بودند و خانه رونق داشت. حالا اما سرای بی‌بی رباب هم مثل خیلی از خانه‌های دیگر بومگردی، چندان رونقی ندارد. اما علی قصدش ماندن و زنده کردن قلعه است که می‌گوید: «حتی اگر گردشگر هم نیاد من اینجا می‌مونم، اینجا رو دوست دارم و می‌خوام زندگی دوباره به قلعه برگرده.»

قلعه قاجاری تیزوک در ۱۲ کیلومتری شمال‌غرب شهرستان ابرکوه قرار گرفته و به نسبت بسیاری از قلعه‌های تاریخی وضعیت مناسب‌تری دارد و بخشی از خانه‌های آن همچنان دارای سکنه است. علی اواسط دهه ۹۰ به قلعه برگشت و خانه مادربزرگش را تعمیر و تبدیل به اقامتگاه بومگردی کرد. پای مهمانان که به قلعه باز شد، دیگران هم آمدند و خانه‌های اجدادی یکی بعد از دیگری احیا شد. حالا او در گفت‌وگو با پیام ما می‌گوید: «دلم می‌خواد بقیه اهالی هم برگردن، خونه‌های متروک دوباره جون بگیرن و قلعه مثل گذشته پر از زندگی بشه.» امیدپناه درباره وضعیت قلعه نسبت به زمانی که او تصمیم به احیای آن گرفت، می‌گوید: «در مقایسه با سال اول، حالا شرایط بهتر شده. دو نفر از جوان‌ها برگشته‌اند و خانه‌ مادربزرگ‌هایشان را مرمت کرده‌اند. دو نفر دیگر هم مصالح ریخته‌اند تا کار بازسازی را شروع کنند. امیدوارم این کارها ادامه داشته باشد.» او درباره رکود گردشگری هم می‌گوید و اینکه تعداد مسافران به‌ویژه مهمانان خارجی کمتر شده، اما هنوز ایستادگی می‌کند و می‌گوید: «با همه این مشکلات، هیچ‌وقت فکر نکردم که اینجا رو تعطیل کنم. حتی اگه گردشگر نباشه، باز هم می‌مونم و هر کاری که از دستم بربیاد برای قلعه و مردمش انجام می‌دم. این قلعه مال من نیست؛ یک بنای ثبت‌ملی‌شده‌ است و متعلق به همه ایرانی‌ها. مثل خیلی از جاهای دیگه نیست که مالک خصوصی داشته باشه. یک بنای خاصه که شاید الان نتونیم دیگه شبیه تیزوک رو بسازیم. حیفه که مثل سال‌های قبل دوباره خالی از سکنه بشه.» علی امیدپناه معتقد است: «اگه کسی حاضر به سرمایه‌گذاری برای مرمت و احیای قلعه بشه، اینجا رونق می‌گیره. من می‌تونم بخشی از کارها رو خودم انجام بدم، افراد متخصص زیادی هم می‌شناسم که حاضرن کمک کنن، اما بدون بودجه و سرمایه نمی‌شه قلعه رو احیا کرد. مسئولان میراث‌فرهنگی هرسال قبل از عید سر می‌زنن، اما وقتی درباره نیازهای قلعه صحبت می‌کنیم، جوابشون اینه که «بودجه نداریم» شورا و دهیاری هم وقتی بودجه‌ای بیاد، سهمی برای قلعه در نظر نمی‌گیرن و به وضعیتش رسیدگی نمی‌کنن.»

کمتر قلعه‌ای در ایران شرایط تیزوک را دارد، قلعه‌ای با حدود ۱۰ هزار مترمربع مساحت، دیوار و باروهایش هنوز استوار و سالم است، حمام و مسجد و اصطبل دارد و حدود ۲۳ خانه در آن قرار دارد که تعدادی از آنها را جوانان تیزوک احیا کرده و تبدیل به اقامتگاه بومگردی کرده‌اند. تیزوک ساکنانی متعهد و دلسوز دارد که ریشه‌هایشان را می‌شناسند و با تمام سختی‌ها مانده‌اند که یاد اجدادشان را زنده کنند و حافظان قلعه باشند در روزگار تخریب و فراموشی. علی نماینده همین اهالی است که احترام این میراث اجدادی را دارند: «دوست داشتم این خونه‌ها احترام داشته باشن، خراب نشن. معتقدم مسافرایی که میان اینجا، بیشتر به‌خاطر حس اون آدم‌های قدیمیه؛ ساده بودن، بی‌غل‌و‌غش بودن میان. انرژی مثبت اون‌هاست که قلعه رو زنده نگه داشته.»

او می‌داند که حفاظت از قلعه، مهمترین وظیفه‌ای است که وارثانش دارند: «چون اینجا فقط خشت‌وگل نیست، خاطره است، ریشه است…» اما آنها که باید قدر این سرمایه‌های اجتماعی را بدانند، نمی‌دانند دلسرد کردن آدم‌ها چه خسران بزرگی است برای یک جامعه. شاید اگر می‌دانستند، علی امیدپناه و بسیاری از کسانی که مثل او برای گردشگری و میراث فرهنگی این کشور ایستاده‌اند و با تمام سختی‌ها امیدوار مانده‌اند، حالا از شرایط راضی‌تر بودند. نمی‌دانم اگر بی‌بی رباب این روزهای ما را دیده بود و خبر داشت از آنچه از سر می‌گذرانیم، چه پیش‌بینی‌هایی برایمان داشت با آن دل ساده و نگاه زلالش.

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *