روزگاری که گذشت

دوشنبه 24 اسفند 1394

روزگاری که گذشت
عبدالحسین صنعتی زاده
قسمت هفدهم
ناصر الدین شاه در یکی از ملاقات ها از سید جمال الدین اسدآبادی پرسیده بود شما از من چه می خواهید؟ سید با جرات و شهامت پاسخ داده بود دو گوش شنوا.
این جواب به قدری تند و صریح و رک بود که هر گونه شک و تردیدی را از میان برده و راهی را که برای بیداری مردم ایران و مخالفت با شاه خودپرست عیاش اختیار کرده بودنشان می داد. در نامه ای که پدرم نوشته و از فراق و دوری شکایت کرده بود نوشتم که عنقریب عازم کرمان خواهم شد. و همان روز دکانی را که اجاره کرده بودم به صاحبش تحویل دادم و قاطری از مکاری یزدی کرایه کرده و پس از خداحافظی با دوستان و رفقا از شهر تهران خارج شدم. پس از سی و پنج روز شهر کرمان و خرابه های قلعه شاه اردشیر و برج و باروی شهر نمودار شد و همین که درب خانه را کوبیدم پدرم درب را باز کرد و از دیدار من خشنود شد اما متعجب گردید که هر چه صحبت می داشت جوابی نمی شنید. و وقتی که دانست کر شده ام بسیار متاثر گردید. به او گفتم ناراحت نباشد. چند روزی که بگذرد آشنا به حرکات لب هایش و اشاره هایی که می نماید خواهم شد. پرسید در این مدت کجا بودی و چه می کردی. آن چه را در طول مسافرت پیش آمده بود از اول تا آخر برایش گفتم. از آن که در اسلامبول به ملاقات سید جمال الدین و معاشرت مردمان آزادی خواه نائل شده ام، خوشش نیامد. زبان به نصیحت گشود. گفت آیا یادت هست موقعی که عازم این سفر بودی تا چه حد از این مسافرت تو را مانع شدم؟ آیا این همه ضرر جانی و مالی که به تو رسید کافی نبود که باز هم صحبت از قانون می کنی؟ هیچ می دانی اگر مامورین حاکم بویی ببرند که تو چنین صحبت هایی می داری و مردم را اغوا می کنی دودمان ما را به باد فنا می دهند؟ گفتم من حرف بی حسابی نمی زنم. خاطرت جمع باشد. گفت چه حرفی بی حساب تر از این که بند بر گردن حرف هایت همیشه کلمه قانون است. شاه مملکت بر همه چیز و همه کس مطلق است. هر چه بگوید و بکند مختار است. ناچار شدم حرف های بیش تری واضح تر از ترقیات مردم اروپا و رونق علم و صنعت را برایش بگویم و تمام این ترقی و تغییرات را منوط به تشکیل حکومت ملی کردم. به جای آن که درست فکر کند و حق را از باطل تشخیص دهد، گفت از این صحبت های تو بوی کفر می آید. اگر به خودت رحم نمی کنی لااقل به ما رحم کن. گفتم من با خدای خود عهد کرده ام که لحظه ای آرام نگیرم و از این صحبت های تو هم در عقیده راسخی که دارم تردیدی پیدا نخواهم کرد. گفت به من بگو بالاخره می خواهی چه کسب و کاری را بکنی؟ گفتم می خواهم اسبابی که به آسانی آب از چاه بیرون بیاورد، بسازم. می خواهم دوچرخه ای بسازم که مردم روی آن بنشینند و آن قدر چهارپایان را زحمت ندهند. می خواهم با همین شالباف های بیچاره کرمانی نشست و برخاست کنم و طرز کار و بافندگی آن ها را تغییر دهم و کاری کنم که در خود کرمان پارچه های اعلی بافته شود. به نوعی که احتیاجی به وارد کردن ماهوت و منسوجات از خارجه نباشد. می خواهم تولید کرم قرمزدانه را که برای صباغی خصوصاً نخ های پشمی قالی زیاد مصرف دارد و از هندوستان می آورند بنمایم. دقیقه به دقیقه شک و تردیدش از سلامتی من بیشتر می شد و با نظر ترحمی به من می نگریست. عاقبت آب پاکی روی دستم ریخت. گفت مختصر سرمایه ای که برای کسب و کار داشتی به مصرف مسافرت ها رساندی. حالا می خواهی ته مانده بساط را صرف ساختن این چیزهایی که به به درد دنیا می خورد و نه آخرت برسانی؟ واقعا از جهاتی راست می گفت و این کار را کرده بودم. در صورتی که او امیدوار بود پس از مراجعت از این مسافرت ها مقدار زیادی مال التجاره با خود آورده و مانند دیگران اعتبار و آبرویی پیدا کنم. اما به تدریج به این مطلب پی بردم که گذشته از آن که تمام سرمایه کسب و کار خود را از دست داده ام محال هم هست که حرف های او در من اثری داشته باشد. چیزی که در این بدخیالی ها تخفیفی از سرزنش او می داد تصدیق بعضی از مردم روشنفکر و دوستان بود که حرف های مرا زیاد تخطئه نمی کردند.

کرمان
مطالب مرتبط

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.