پِپِرمِه

سه شنبه 29 دی 1394

پِپِرمِه

دیرو یکی اَ همکارا که تازه از زیارت وَرگَشته بود، یه خُردو آبنِبات مَشدی و نخود کشمش بِرا بَچّا اداره اورده بود؛ آبنبات مَشدیا مِنو یاده پِپِرما نَن آقا اِندوخت. مَ چار سالم بود زَرامَم بیشتر نِدوشت. هر وقت میرفتیم پیشش (پیش نَن آقا) هر کاری که بِراش میکِردیم بابِتِش بهمون پِپِرمه میداد.نَن آقا کاراکتر عجیبی بود. لاغر و کشیده، پوست تیره و چروکیده ای دوشت مِثِ آلو خشکو، با یه عینک بزرگی که یکی اَ دستاش شکسته بود، خودش با کِش درستش کِرده بود. صدای ظریف و تیزش آدِمه به خنده مِنداخت. مارِ خیلی دوس میدوشت تا میدیدِتمون ایقَ ماچ و بوسمون میکِرد که بودِ صورتِمون خیس میشد. خدا رَمِتِش کنه… یه اتاق کوچِکی دوشت که بودِ وسایلشو چیده بود دور تا دورِش ؛ خودش وسط اتاق مینشِست دَس دراز میکِرد و ور میدوشت. وَرخاطرِ هِچّی مِنِتِ هِشکیو نمیکشید. دِما غروب یه روز جُمه بود، نَن آقا و عمه رفته بودن مسجد.
– زَرا مَ دلم پِپِرمه میخوا!
– مِنم هَمتو تو.
را میبرم کجا میذوشتشونف رفتیم تو انبار، درِ گنجه ری قفل نِکیرده بود، هِچ وَق قفل نمیکرد مِگَر ای که میخواس بره به سِفر. یه تُنک شیشه ای پُرِ پِپِرمه. بِرا ما یه دنیا بود. هول کِرده بودیم، دستامونِ یکی یکی میکِردیم تو تُنگ مُش مُش پُر میوردیم بیرون. کیسامون دِگه جا نِدوشت…ناقافلی نِفهمیدیم چِ طو شد!!!! مَ فک کِردم زَرا تُنگِ گرفته، زَرامَم فک کِرد مَ تُنگِ رِ گرفتم؛ تسنگِ ول کِردیم افتاد وَرزِمین بودِش اِشکست. زَرا جَلدی پِرید جارو خاک انداز اُورد جِمِشون کِردیم رِختیمِشون تو گونی گُذوشتیمشون سِرِ کوچه، پِپِرمارَم قام کِردیم. نَن آقا و عمه که اومِدن خدا خدا میکِردیم سراغ گنجه نِرَن. فرداش همه چی اَ یادمون رفته بود. نزدیکا ظهر دَس پا نَن آقارِ مالیدم، آرتارَم همرا مَش صغرا بردم تو انبار نَن آقا رفت تو انبار برام پِپِرمه بیاره پیداشون نِکِرد. عمه رِ صدا زد: مهین! مَ که چِش چال دُرس حسابی ندارم تو بیا بگرد ببین تُنگ پِپِرمه هارِ میبینی؟ حتمنی مَش صغرا اومِده جا به جاشون کِرده.
یهو اَ یادم اومد:نمیخوا نَن آقا باش بعدا.سِرِ سفره مَم چَن باری به عمه گف. – مَش صغرا تو به گنجه مَ دست زِدی؟
– مَ چی کارم به گنجه خودت یه جایی گذوشتیشون یادت نی…
– حالو دِگه مَ کم حواسم؟دیگ به دیگ میگه روت سیا.
ازی ماجرایه هفتهویی گذشت…رو پُش بوم با ماشو دراز کشیده بودیم کفترا مَمَدترکه رِ نگا میکِردیم، پِپِرمه میخوردیم، اومدم یه اسپریچو قِشنگی که قاطی کِفترا شده بود نشون ماشو بدم یه پَرک پِپِرمه ای لیز خورد رفت تو حلقومم گیر کِرد. نمیتونستم نفس بکشم؛ دَس پام کِرِخت شده بود.ماشو داد زد : مَش صغرا مَش صغرا جلدی بیا ماشو خِفه شد…داره میمیره! مَش صغرا پا تِنور بود فرز مثه قرقی پِرید بالا پُش بوم اووِریم کِرد دوتا مشت محکمی زد وَرپشتم پِپِرمه پرید بیرون، ما بقی پِپِرمامَم رِخته بودن روپُش بوم . نَن آقا و عمه و نَنا همه جَم شده بودن ور تو حیاط.
– چی شده مَش صغرا؟!ای همه داد و قال وَرخاطره چیزه؟؟؟؟
– مَش صغرا: هچییییی فک کنم تنگ پِپِرمارِ پیدا کِردم!
(یادش بخیرررر، خداهمشونِ بیامرزه)

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.