نقدی بر تئاتر هزار و آنچه یک شب بود هر چه بر روی صحنه قرار دارد یک نشانه است

منتشر شده در صفحه صفحه اول | شماره 839

نقدی بر تئاتر هزار و آنچه یک شب بود
هر چه بر روی صحنه قرار دارد یک نشانه است

احسان صاحب الزمانی
اجرای تئاتر را اگر از زمان تبلیغ ، تا زمانی که تماشاکن ماندگاری اثر را به خانه میبرد «اجرا» بنامیم تئاتر « هزار و آنچه یک شب بود» به نویسندگی و کارگردانی «پوریا قلی پور» یکی از منفعل ترین تاتر ها برای تماشاکنانش بود. این تئاتر تماشاکن را منفعل میکند (شاید نگه میدارد واژه ی بهتری باشد) زیرا نور از اول تا آخر کار جسمانی بازیگر،روی بازیگر میماند و فقط لحظه ای برای نتیجه روی تماشاکن روشن میشود .زیرا مرز بین صحنه و تماشاکن چند سانت با خاک و ماسه ( و آجر) از هم جدا شده اند.زیرا روایت شنوی قصه ها درون افراد صحنه است( یک روایت شنو به جمع بازیگران اضافه کرده است که چگونه دیدن را هم نشان و هم آموزش میدهد) و از نظر زمانی با تاخیر به ما میرسد.زیرا نوع تکنیک دید بازیگر «دیوار چهارم» است و بیشتر با احساس سر و کار دارد ،تا رابطه ی ناقدی.زیرا تماشاکن فقط از یک سو میتواند بازیگران را ببیند و رابطه دوسویه نیست.و تماشاکنان یکدیگر را نمیبیند و انسان اینگونه نمایشها از همیشه تنهاتر در تاریکی نشسته (حتا همراهش را در تاریکی نمیبیند) و یاد میگیرد که آرام حرف بزند آرام بخندد و آرام در خفا بگرید وحتا این تبدیل به آداب تماشاکن برای دیدن و شنیدن میشود.در این نوع تاتر تماشاکن تنها و تحت کنترل میشود.میشود تعدادش را فهمید ،دیدش را کنترل کرد.همینطور تمایزشان از تماشاکنان به واسطه لباسهای یک دست و یک رنگ جمع بازیگران ،این نوع تئاتر عصر سرمایه داری و بورژوازی شکل میگیرد، که این گونه،به نفع قدرت و حاکمان قدرت تمام میشود.
و همه ی اینها که گفته شد باعث همذات پنداری مخاطب میشود(که آنچه گفته شد الزاما بد هم نیست)،ولی با توجه به اینکه از تمام تکنیک های همذات پنداری و اثر پذیری احساسیش استفاده شد ،اما از ماندگاری این تیاتر چیزی به همراه تماشاکن به جا نمیماند و درگیر عواطف هم نمیگردد.
بر خلاف اسمش و قصه هایی که میگوید و نام های خاصی چون «شهرزاد» را میبرد مشارکت نمیطلبد.در قصه های هزار و یک شب ، ما شیوه های روایت داستان در داستان،قصه در قصه داریم. که هر لولای ورود به قصه ی دیگر و «دیگری»هایش خود تلنگری میشود از اینکه ما آگاهانه میخوانیم و میدانیم داستان فرا داستان میخوانیم.این تیاتر فقط نام قصه های تو در تو را یدک میکشد و با خرده پیرنگهایش و نشانه هایی که به سرانجام نمیرسند ذهن را برای ادامه پس میزنند.
تئاتر فرهنگ روز است.هم میتواند از گذشته یک جامعه و هم حال و ایجاد سوال سوالهایی برای آینده مطرح و حتا آینده را پیش بینی کند.حال در این دنیای ساخت شده عناصر و نشانه هایی باید باشد که مخاطب بتواند مدلول ها را با توجه به شرایط زیستی اش پیدا کند. به عبارتی همانطور که رولان بارت ،در کتاب ادبیات و دلالت(1972)،تئاتر را در حکم «نوعی دستگاه فرمانش» و تئاتری بودن را برابر با «توده انبوهی از نشانه ها» تشریح نمود.و البته این اثر که میشود مثل خوابگزاری به آن نگریست.
در این تئاتر بازیگران از «شخصیت» انسانی فاصله گرفته و تبدیل به شی میشوند (که اشکالی هم ندارد)،اما ما انبوهی از شی ها ،رمزها و آشفته بازاری از استفاده کردن از شی های نیمه کاره ؛چه بازیگرانی که تبدیل به شی میشوند و چه نور و چه لباس و میله های انتهای صحنه و…مواجه میشویم.
زبان این تئاتر با توجه مطالعاتی که دوسوسور میگوید؛ هم در زمانی(تاریخی) هستند و هم همزمانی(معاصر) را شامل میشوند.
نشانه های این تئاتر آنقدر تکرار میشدند که خاصیت رمزگانی خود را از دست میدادند، در حالی که میشد موجزتر نشان داده شوند یا استیلیزه تر بازی ها را ارائه داد و خرده پیرنگ ها سامان داد.اگر به این گفته مکتب پراگ در خصوص نشانه ها نگاه کنیم « هر چه بر روی صحنه قرار دارد یک نشانه است» این تیاتر به خاطر بازیگر اشیا روی صحنه، آشفته بازاریست از نشانه ها که مدلولهایش را نمیشود به راحتی پیدا کرد.این اشیا بازیگران نمیتوانند در این اثر کارکرد عملی به نفع نقش نمادین و دلالتگری ساختار اجراییش کمک کنند و به سرگشتگی منتهی میشوند.چراکه تماشاکن میله های انتهای صحنه،لباسهای به رنگی خاص و سری که بی مو است و جنس نغمه ای که پخش میشود،آوازی که اجرا میشود،کلیپی که پخش میشود و هزار و یکشبی که از آن نام برده میشود و عدد «هفت»و… را با توجه به ساختارهای روزمره اشان نمیبیند و در بستر یک اجرا میسنجد و میپذیرد و طور دیگری میبیند.
به طوری که برایش تعریف میشوند؛ساخته میشوند.
اشکال نه تنها از نشانه های غیر عمدی است بلکه از بازیگرانی است که زیادی هستند،نه از جهت تعداد بلکه به خاطر اینکه «حضور» هم دارند،جایی که باربا اشاره میکند بعضی بازیگران غیاب خود را نیز بازی میکنند و ارائه میدهند.باربا از هنر حذف میگوید؛ « ساده سازی یعنی حذف بعضی از عناصر به منظور برجسته کردن عناصر دیگر»(نگاه کنید به:باربا 1390 ، ص 21).پس کارگردان باید نشانه های تئاتری را که به شکلی جلب توجه میکنند در مخاطب را دریابد .بداند چه چیزهایی را برجسته کند(برجسته سازی)،و ابزارش را در هر جهان نمایشی درک کند.پس هر حرکت و هر شی و هر چیز وارد اتمسفر و صحنه ی تئاتر شود برای تماشاکن مهم تلقی میشود.با توجه به دید وسیع تماشاکن در تئاتر،اگر کارگردان نتواند نظام دلالتهایی که در اختیارش درآمده اند را سازماندهی کند،تماشاکن نمیتواند با اثر ارتباط ماندگاری برقرار کند و وقتی به کشف نرسد، و با سردرگمی در روایت رو به رو شود،حتا لحظه های اجرا هم او را کلافه میکنند.
مخاطب پیام‌های رمز گزاری شده را رمزگشایی میکند (مفاهیمی که مطلق نیستند).
تصاویر نخستین تئاتر نام برده،با طبقه بندی پیرس؛که خلطی از نشانه های شمایلی و نمایه ای است،نشانه ای است که در بستر اثر مینشیند و از چگونه آمدن انسان به این دنیا خبر میدهد و بعد میرویم سراغ چگونه مردنها.که متاسفانه دیگر نشانه ها تا پایان خام میمانند و ارتباط با مخاطب نمیگیرند.به طور مثال شکل گیری دنیای نظریه داروین را با شاهدان و روایت شنوی درون صحنه ای نقض میکند و سرگردانی به وجود می آورد.و این اثر بستر و دنیایی را نساخته تا از «نیستی» خبر دهد.به گفته ی ناصر حسینی مهر قهرمان «ویتسک» گئورگ بوشنر در انتهای نمایشنامه ناپدید میشود و تماشاگر پی نمیبرد سرنوشتش به چه میانجامد و نیست میشود.بستری ساخته میشود تا تماشاکن آخر ویتسک را نداند.
پس برای رسیدن به مدلولها باید به مدلول اولیه رسید و لازمه ی ارتباط عمیق (جایی که اجرا ساعتها و روزها با مخاطب همرا باشد)، مدلولی است که بتوان به آن چنگ انداخت(که هر مدلول خود دال ای است برای مدلول دیگر).
حال اگر بخواهیم این تئاتر را از دید در هم ریزی ساختار هزار و یک شبی و عامدانه آوردن اسم شهرزاد و شمایل مسیح و نمایه ی آقا محمد خان قاجار به مثابه نشانه هایی که مجموعه ای یگانه و غریب را شکل میدهند،برسد.به آن خواسته ی در هم ریزی نمیرسیم. چراکه قراردادهای ایجاد شده برای ما در جهان نمایشی و فرای این تاتر را در نمیابیم.
البته آثاری هستند که قراردادهایشان بر بازی دال هاست،که دال بر مبنای نخستین راه رسیدن به معنا نمیداند ،بلکه راهنماییست برای رسیدن به دریای دال های دیگر،اما یگانگی غریب در همه دال ها و لذت جویی و بازی را در آن آثار میتوان دید.اما شامل تئاتر هزار و آنچه یک شب نمیشود.زیرا تماشاکن را به بازی راه نمیدهد و قراردادی را برایش تعریف نمیکند.این اجرا نه تنها به بازی نمیگیرد بلکه نقشی همانند نظام آموزشی دنیا که چگونه گوش دادن نه چگونه نواختن و چگونه خواندن نه چگونه نوشتن جامعه های مصرف زده را ایفا میکند با نشانه هایی که به سرانجام نمیرسند و فقط کلافه میکنند.

33

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

از «پیام ما» بیشتر بدانید :

آمار سایت

  • کاربران آنلاین : 0
  • امروز: 65
  • دیروز: 130
  • هفته: 1,035
  • ماه: 4,925
  • سال: 150,720